خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
وقتی منو و قیمت ها رو دیدیم یه دور کامل لرزه بر تنمون افتاد و بعد به صرفه ترینشون رو انتخاب کردیم،
بعد با همون موجودی خالی زدیم بیرون و یکم دور زدیم چهارتایی و بعدش رفتیم سمتِ محل تجمع که هنوز هیچکی نیومده بود و داشتن سیستم صوت رو تنظیم میکردن، ریحانه قرار بود بره خونه و من باهاش رفتم و از بقیه جدا شدیم، قرار بود باباش بیاد ولی چون تاخیر داشت ما هم از فرصت استفاده کردیم بیست بار رفتیم و اومدیم و فقط حرف زدیم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بعد با همون موجودی خالی زدیم بیرون و یکم دور زدیم چهارتایی و بعدش رفتیم سمتِ محل تجمع که هنوز هیچک
خلاصه که ریحانه رفت و من دویدم سمت جمعیت و بعد از یه ربع منم رفتم متأسفانه مهمونی و دوباره تجمع رو از دست دادم، نیم ساعتی بودم ولی خب دلم به کلش بود، دیشب هم وسط تجمع رفتم مهمونی و غم غم غم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
بعد با همون موجودی خالی زدیم بیرون و یکم دور زدیم چهارتایی و بعدش رفتیم سمتِ محل تجمع که هنوز هیچک
به چیزی رو نگفت. از یه عروسک پنگوئنی خوشم اومده بود و وایولا برام خریدش.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
به چیزی رو نگفت. از یه عروسک پنگوئنی خوشم اومده بود و وایولا برام خریدش.
همه با پرچم درحال رفتن به تجمع::
من با پلاستیک شفاف که توش یه عروسک پنگوئنه با قد ۱۷۰:
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
به چیزی رو نگفت. از یه عروسک پنگوئنی خوشم اومده بود و وایولا برام خریدش.
آره آره یه پنگوئن کوچولو گرفتم براش که هرکی رد میشد میدید تو پلاستیکه.😭😂
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
- بابام قهرمانه، چون شهید شده.:)))
"دختر شهید حسین امیدوار"