هدایت شده از گُلِ برفی ؛
به سنی رسیدم که یه زمانی فکر میکردم خیلی بزرگه:)))
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
به سنی رسیدم که یه زمانی فکر میکردم خیلی بزرگه:)))
دقیقا همینطوره،
یه زمانی به این سن فکر میکردم.. . وقتی هفت هشت سالم بود، وقتی دخترخالم تو این سن بود، با خودم می گفتم اووووو حالا چقدر طول بکشه تا من اینقدری شم و مثل آبجی ( دخترخالم ) شم، ولی الان میگم آخ ببین چقدر زود گذشت، چقدر زود رسیدم به این سن و دیدم نه بابا اون قدرا هم بزرگ نیست.
هوا خیلی خوبه آقا، بیا بریم باهم رو جدول کنار خیابونا بشینیم بستنی بخوریم.
روز هام انقدر زود داره میگذره که نیاز دارم بگم خدایا یه لحظه صبر کن ببینم با خودم چند چندم.
شاید امروز.
هوای ابری، بوی کتاب، آهنگِ بی کلام، سر و صدای بچه ها، شیرینی، شعبده بازی، آموزشگاه، فیزیک، اضطراب، شکرگزاری، سریال، بازی، سردرد.
حال من حال اسیریست که هنگام فرار
یادش آمد که کسی منتظرش نیست نرفت. . !