همه چیز خوبه تا وقتی که دلت میخواد از همه جا فرار کنی و هیچجا نباشی. شاید اینجوری برای همه بهتر باشه.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
چهارمین روز از اردیبهشت، دوربین گوشی رو روشن کردم و وقتی فریماه داشت آلوچه ها رو از درخت میچید و آب میکشید و مامان و عزیز مشغول چیدن سبزی های تازهی گوشهی باغ بودن من ازشون فیلم میگرفتم و باهاشون صحبت میکردم، حس کردم قراره یه روز این فیلم رو ببینیم و باهم لبخند بزنیم.
از فرطِ خستگی نشستم و چشمهامو بستم، حوصلهی کاری رو نداشتم، یهو صدای بوقِ ماشین اومد، آبجی با صدای بلندی که ذوق داشت گفت: مِهرا اومد، مِهرا اومد.
دایی کوچیکه با دخترکِ نازش اومده بود، اون لحظه فقط بغل کردن این کوچولو حالم رو خوب کرد و از افکارم دورم کرد، وقتی باهاش حرف میزدم و میخندید، وقتی خودش میومد سمت بغلم.
چهارمین روز از اردیبهشتِ سبز./🪴
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
چهارمین روز از اردیبهشت، دوربین گوشی رو روشن کردم و وقتی فریماه داشت آلوچه ها رو از درخت میچید و آ
به تقویم نگاه کردم، با تعجب تایپ کردم: "چهارمِ اردیبهشت"
جدی جدی چهار روز از اردیبهشت گذشت، روزها با سرعتِ 2x داره میگذره و من فقط دارم بدو بدو به جلو حرکت میکنم و هیچی از منظرهی راه نمیفهمم، حتی دیگه مقصد هم برام مشخص نیست، انگار فقط دارم میرم، ولی کجا؟ نمیدونم. کِی میرسم؟ نمیدونم.
هدایت شده از -محبّمولا-
-به شیعیان من بگویید در شدائد
و سختی ها مرا اینطور صدا بزنند :
'یااللهٌ یامحمّدٌ یاعلیٌّ یافاطمة یاصاحِبَالزَّمان اَدرِکْنی و لاتٌهلِکْنی' . .
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
من احساس میکنم واقعا دیگه نمیکِشم.
یهو رفتم به دوسالِ پیش، روزهای سختی بود، خوشحالم که گذشت و تموم شد.
گاهی یکی میخواد از عزیزترینش مراقبت کنه ولی به جای اینکه با محافظهکاری هاش مراقبِ اون باشه، حصار میکشه دورش، محدودیت ها به قفس تبدیل میشن، یکی پر و بالت رو میبنده و تو فقط از لا به لای میلههای محدودیت به بقیه نگاه میکنی، به کسایی که آزادانه بال میزنن و تو نشستی یه گوشه و دلت میخواد چشم هات رو به روی همه چیز ببندی.