خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
این عکس رو یادتونه؟ دیگه نیست که مثل همیشه وقتی میبینمش زیرِ لب ذکر بگه، دیگه نیست که بهم بگه: حاجی دتر، دیگه نیست که با دورهمیهامون خوشحال باشه.
برای شادیِ روحشون فاتحهای قرائت میکنید؟
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
مامانبزرگِ مامانم به زبونِ محلی به بابابزرگِ مامانم میگه: وه می برکته. :)))))) یعنی این برکتِ
برکتِ خونهش رفت، تو این دو روز کمرش خم شد.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
چفیه و عبا و انگشتر، خداحافظ..
دمتون گرم دتر=)))))💖
واقعاً ایول به اونایی که این شبها تجمعات هم شرکت میکنن و میدون رو خالی نمیکنن.
من عاشق محبتها و توجههای کوچکم و مادربزرگم توی این کار بهترینه.
الان چهارماهه که بعد از رفتنِ حضرت آقا دقیقا تو این وضعیتم:
ناگهان باز دلم یادِ تو افتاد شکست.
این روزها کمتر مینویسم، کمتر میخونم، کمتر به آینده فکر میکنم، این روزها کمتر زندگی میکنم.