eitaa logo
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
258 ویدیو
8 فایل
- هوای زیستن یا رب چنین سنگین چرا باید؟ - امیدوار/در تکاپو/شیفتۀ شعر/در ستایشِ فلسفه/مستأصل/بچۀ شمال و زیتون پرورده/آبیِ لاجوردی/سربازِ کوچکِ اما‌م. - - می‌شنومت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4302991
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خانوم علیا‌ ؛
از لحاظ روحی به چنین هیئتی توی یکی از خیابون‌های نجف یا کربلا نیاز دارم. که بعدش با سر و صورت سرخ و چشم‌هایی که از شدت گریه می‌سوزن بیام بیرون.
هدایت شده از ذوالجــــناح
عمود ۵۴۴ • به نیابت از @Street_245 🌱
هدایت شده از بابونه‌ی‌مریم؛
کسی برای شما هشتگ نمی‌زند، کسی حمله امریکا به منزل مسکونی را محکوم نمی‌کند، کسی حواسش به شما نیست :)) پی‌نوشت: تصویر شهیدان قیصر جعفری، زهرا جعفری و پسر دو ساله‌شان سینا، که در حمله ارتش تروریست امریکا به منطقه مسکونی در قشم، خانوادگی به شهادت رسیدند.
ما همچنان می‌سوزیم و می‌سازیم، قسمت‌مان بوده یا نه دیگر اهمیتی ندارد‌.
هدایت شده از آبیِ‌لاجوردی
- چجوری دلت رو به دست بیارم؟ + من دل ندارم.
عمیقاً از خودم خستم.
آقای امام حسین من واقعاً از خودم به شما پناه میارم..
بیست‌وسه و سی‌ویک دقیقه است؛ چیزی به نیمه‌شب نمانده. شلوغیِ اطراف و سروصدای مردم در خیابان برای گوش‌هایم عادی شده است. نمی‌دانم هوا با این گرمایِ نفس‌گیرش انتقامِ چه چیزی را می‌خواهد بگیرد. چشم به سنگ‌فرش‌های پیاده‌رو می‌دوزم؛ دلم نمی‌خواهد آشفتگیِ چهره‌ام را با کسی شریک شوم. زورِ بغض بر سدِ پلک‌هایم می‌چربد و گلوله‌ی کوچکِ اشکی، آرام روی گونه‌ام می‌غلتد. بی‌آن‌که کسی متوجه شود، با گوشه‌ی چادر آن را پاک می‌کنم. قدم‌هایم را تند و تندتر می‌کنم تا به انتهای جمعیت و کنجِ امن‌تری برسم؛ امّا نمی‌دانم چرا دنیا ناگهان آن‌قدر کوچک می‌شود که درست همان لحظه و همان‌جا، تو سرِ راهم سبز می‌شوی و دوباره در وجودم جان می‌گیری. مگر نمی‌دانی که من در دریایِ مواجِ نگاهت غرق می‌شوم؟ مگر نمی‌دانی نگاهِ خاموشت که برای من هزاران حرف ناگفته دارد چگونه تپش‌های قلبِ کوچکم را بالا و پایین می‌کند؟ نمی‌دانی.. نه، تو نمی‌دانی و هیچ‌کسِ دیگر هم نمی‌داند. قدم‌هایت آرام می‌شود؛ گویی استیصال را در چشم‌هایم می‌خوانی. چند لحظه، همه‌چیز در اطرافم متوقف می‌شود؛ امّا برای تو چطور؟ نمی‌دانم.. شاید تو فقط از کنارم بگذری، مانند هرکسی که کنارت بود و من برایش غریبه‌ای بیش نبودم. شاید تو هم دیگر اهمیتی نمی‌دهی و من نیز باید همین‌گونه ادامه دهم. امّا غریبه‌ی آشنا.. شاید در دنیایی دیگر، جایی دورتر از این هیاهو، کنار هم قرار گرفتیم. / هر آنچه از دل برآمده‌.
خانۀ‌انتهای‌خیابان‌۲۴۵؛
بیست‌وسه و سی‌ویک دقیقه است؛ چیزی به نیمه‌شب نمانده. شلوغیِ اطراف و سروصدای مردم در خیابان برای گوش‌
آخرین باری که یک نوشته با همچین مضمونی اینجا گذاشتم بعدش یه اتفاقی رخ داد، پس الان خواستم بگم هیچ مخاطبی نداره و صرفاً دِلی نوشته شده.