نمیدونم چرا احساس میکنم آدمی که تو آینهست رو نمیشناسم. انگار من نیستم.
اینکه روز و ساعتِ عقدِ همبازیِ بچگیم و یکی از مهم ترین افرادِ زندگیم افتاده دقیقا همون روز و ساعتی که امتحان علوم کشوری داریم رو به کی باید گفت؟ فشار حس نمیشه.
یعنی چی واقعا.
من از دوران طفولیت درحال برنامه ریزی بودم که سر عقد این بچه قند رو بسابم، بعد الان جدی اید با من؟ آه.
الان واقعااااحیحیحیحیححیخبخبخ. باشه من عفت کلام رو حفظ میکنم و صحنه رو ترک میکنم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
اینکه روز و ساعتِ عقدِ همبازیِ بچگیم و یکی از مهم ترین افرادِ زندگیم افتاده دقیقا همون روز و ساعتی
قرار بود از صبح همراهش باشم.
فیلمبرداری با من بود. وای باشه.
چقدر برنامه ریزی کرده بودیییم.
مهم نیست.
وی به سوی رخت خواب خود می رود و ریز و ریز اشک میریزد*
هیأتی که پُر از بچه ها و نوجوون هاست و مسئولینش به نوجوون ها بَها میدن و برای انجام کار ها بهشون اعتماد میکنن تا ابد مورد علاقه ترینم میمونه.
این حجم از حواسپرتیِ من داره از حد منطقی میگذره واقعا.
امروز انقدر تمرکز نداشتم که سر کلاس با ماشین حساب داشتم حساب می کردم سه تقسیم بر سه چند میشه. عالی.