یه آقایی اومد آخر برنامه، با پرچم، لباسِ رزم، یهو گفت میخوایم ۵ نفرتون رو اعزام کنیم غزه، هر کی شجاعتشو داره بلند شه یه یاعلی بگه، همه مات و مبهوت به هم نگاه میکردن، چندتا دست با درنگ میاومد بالا و میرفت پایین، بعضی ها دچار تردید بودن، اما چند نفر چه شوخی، چه جدی دستاشون رو بالا نگه داشتن و رفتن جلو، یاد فیلم اخراجی ها افتاده بودم، بهشون بابتِ این کارشون و داوطلب شدنشون تبرکِ حرم حضرت زینب و حضرت رقیه رو دادن. ((((((((((((:
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
یه آقایی اومد آخر برنامه، با پرچم، لباسِ رزم، یهو گفت میخوایم ۵ نفرتون رو اعزام کنیم غزه، هر کی شجا
من فهمیدم حتی اینجا هم سعادت نداشتم. ((((((((((((:
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
من هنوزم مثل بچه ها رو قول آدما حساب میکنم. این شکلی ام که اگه فلانی قول داد اوکیه دیگه. حتما بهش عمل میکنه.
*حمید*
@farsitweets
دارم فراموشت میکنم ولی هنوز هم وقتی از کنار خونهتون رد میشم به اطراف نگاه میکنم تا شاید ببینمت.
گاهی خدا رو از عمق وجود صدا میزنی و اون با یه نشونه دست میکشه رو سرت.
امروز حالم گرفته بود، انگار منتظر بودم فقط با یه چیزی از هم پاشیده شم، یهو نمیدونم چیشد دیدم با رزالین هستیم گلزار شهدا، نمیدونم قسمت بود یا پافشاری کردم ولی خب انگار باید میرفتم، انگار باید کنارشون راه میرفتم و توی هوای نه چندان سردِ پاییزی نفس میکشیدم اونم اونجا.. همه چی حالِ خوب رو به رگ هام تزریق کرد مثلِ گرمیِ دستاش تو دستام، حرارت چای که به صورتم میخورد، رفتن پیش پدربزرگ و حرف زدن باهاش، پسربچهی گوگولی، پاکتِ خادمالشهدا، پیکسل شهید علیوردی، تداعی خاطرات، بغل کردنش، غروبِ خورشید.