یه جا بالاخره کم میاری، و مهم نیست کجا و چطور، فقط از چشمات میزنه بیرون.
مدرسه با یه بچهی ابتدایی دقیقا چیکار میکنه که باعث میشه اون بچه بخواد بمیره ولی نره؟
از لحاظ روحی نیاز دارم یه روز از صبح بریم چندنفری برای راست و ریست کردن مراسم و انجام کارها و درست کردنِ دکور برنامه و ظهر با بچه ها بمونیم همونجا تو مکانش یه چیزی بزنیم بر بَدن و خستگی دَر کنیم تا نزدیک اذان، بعد پاشیم روسری های کَج و مَعوج مون رو درست کنیم تا همه بیان وارد مسجد یا حالا مکان مراسم بشن، بعد اینکه همه رفتن هم شروع کنیم جمع و جور کردن وسایل و تمیز کردن و جارو کشیدنِ مسجد، بعدشم بوس بای با بچه ها وَ.. تهِشم شب از خستگی غش کنیم.
خدایا از این خستگی ها. 🙏🏻
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
کسیو وسط راه ول نکنید شاید این راه اصلا راهِ اون نبوده، بخاطر شما اومده.
»امیرمهدی اصغری«
@farsitweets