زنگ خونه خورد و تعطیل شدیم، باباحاجی رو دیدم با موتور اومده دنبالم، کولهی سنگینم رو میگیره و بعد آروم بلندم میکنه میذاره جلوی موتور، حرکت میکنیم و وقتی میفهمم قراره برم خونهشون از خوشحالی یه لبخندِ گندهه میزنم، هنوز ۸ سالگیم پُر نشده پس مجوز نشستن جلوی موتور رو دارم و کوچیکم.
میرسم دم در و تند تند میرم بالا، عزیزجون حالش خوبه، لبخندش واقعیه، کنار اجاق گاز آش توی دیگ رو هم میزنه که تَه نگیره.
صدای علی و ملینا از توی اتاق میآد و میفهمم همه خونواده قراره جمع شیم دور هم و ما خونه رو بذاریم رو سرمون سه تایی.
مقنعه و روپوشم رو پرت میکنم کنار تخت که یهو میبینم لامپ گوشهی اتاق عجیب به نظر میآد.
- https://eitaa.com/Rih_nz/4876
بعدِ این همه هرج و مرج و اتفاقاتِ اخیر، یه سخنرانی از آقا مثل روزنهی نور از بینِ تاریکی میموند.
هدایت شده از هِزارویكشَب*
تنها کسی که یه پوشهٔ جدا تو گالریم ازش دارم::
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
این بچه خیلی "محمدامین"ـه واقعا. :)))))))))))))