این روزها انقدر همه چی زود میگذره که واقعا من چیزی از زندگی نمیفهمم.
شیفتهی خوشحالی های کوچیکم مثلا: این شعر رو برای تو خوندم، این نقاشی رو برای تو کشیدم، این نوشتهی کوچیک برای توئه، این تیکه کیکِ من برای تو.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
؛
داییکوچیکهم کلا خیلی آدم جالبیه، از حرف زدن باهاش و تبادل نظر سیر نمیشم، شاید تو یه سری چیزها اختلاف نظر هم داریم ولی همیشه خیلی حرف هاش دلگرمم میکنه.
امشب رفتم تو اتاق کوچیکی که کلاس های آموزشی رو اونجا برگزار میکنه، یه تختهی شیشه ای زده به کلاس و اهدافش رو روش یادداشت میکنه، اهدافِ کوتاه مدت و بلند مدت و یه روزه و یه هفتهای وَ.. کلا خیلی حس خوبی بهم داد، اهدافِ بلندمدتش خیلی جالب بودن دوتا نمونهش اینا بود:
- امکانات خوب برای بچه. (چون داره بابا میشه.😭)
- زدنِ یک Coffee Van
این روزها جای خالیِ یه چیزی خیلی حس میشه، ولی نمیدونم چی، انگار یه گودالِ عمیقه روی قلبم که با هیچی نمیتونم پُرش کنم، حتی نمیدونم چهجوری، فقط جای خالیش گاهی تیر میکشه.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و یکم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و دوم چله زیارت عاشورا"
حیف شد، چون سرماخوردگی بهم امان نداد که بویِ خاک نمخورده و بارون رو حس کنم، حیف.
امروز واقعا از لحاظ درسی تحت فشار بودم ولی بازم خوش گذشت.
به قول یکی از همکلاسیهام زیر فشارِ سرماخوردگی لِه شدم.
وای زنگِ جغرافیا دبیر بهمون زمان داد که مثلا بشینیم درس بخونیم. هیچی آقا با کلی اصرار گفتیم خانوم توروخدا بذارین بریم حیاط فضا بازه هرکی میتونه یه گوشه درس بخونه و اینا، و بعد قبول کرد حالا رفتیم اول من و رزالین کنار یکی از همکلاسی هامون نشستیم، اول ساکت بودیم مثلا داشتیم درس میخوندیم، بعد کم کم شد میزِ گرد.
تا اینکه یه دفعه از بحثِ روابط انسانی و نواحی رسیدیم به خاطراتِ اعتکافِ نهم.