وای زنگِ جغرافیا دبیر بهمون زمان داد که مثلا بشینیم درس بخونیم. هیچی آقا با کلی اصرار گفتیم خانوم توروخدا بذارین بریم حیاط فضا بازه هرکی میتونه یه گوشه درس بخونه و اینا، و بعد قبول کرد حالا رفتیم اول من و رزالین کنار یکی از همکلاسی هامون نشستیم، اول ساکت بودیم مثلا داشتیم درس میخوندیم، بعد کم کم شد میزِ گرد.
تا اینکه یه دفعه از بحثِ روابط انسانی و نواحی رسیدیم به خاطراتِ اعتکافِ نهم.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
خود خودشه من هربار سرما میخورم دقیقا همینجوری میشم »جعبه« @farsitweets
وای باورم نمیشه جدی این منم الان.
باید برای این آخرِ هفته یه برنامهریزیِ درست و حسابی بکنم واگرنه با یه حجمِ بزرگی از بدبختی رو به رو میشم.
هدایت شده از چرایی
وقتی دعا میکنی دستاتو میاری جلوی چشمت انگار خدا میخواد موقع خواستن بهت یادآوری کنه هرچی که ازش میخوایو تو همین دستا گذاشته.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
وقتی دعا میکنی دستاتو میاری جلوی چشمت انگار خدا میخواد موقع خواستن بهت یادآوری کنه هرچی که ازش می
اسنیپ برگشته و من خیلی خوشحال و شاد و خندانممم.((((((=
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و دوم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و سوم چله زیارت عاشورا"
پاسخی درخور پیچیدگی موی تو نیست
میکشد کار من از فکر تو آخر به جنون
- فاضل نظری