نشسته بودیم وسطِ مهمونی بعد یهو دیدیم پدربزرگم ریز از روی مبل بلند شد و داره میره، گفتیم کجا؟ یهو دیدیم رفت اون سمتِ هال جلوی تلويزيون روی مبل نشست، بعد دیدیم آآآآهاااا ساعت دَه یوسف پیامبر شروع شده.
من بهشتم همه در ديدن خنديدن توست
تا تو باشي نشوم خيره به لبهاي كسي
- مولانا
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و ششم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و هفتم چله زیارت عاشورا"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و هفتم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و هشتم چله زیارت عاشورا"
دلم عروسی میخواد، از اون عروسی ها که مالِ نزدیکانِ درجه یکمونه و از دو هفته قبلش هر شب هستیم خونهشون و جشن و شادی به راهه.
آخ بوی نینی. :)))))))
بوی محمدامینی که تازه از حموم اومده و بوی شامپو بچه میده.
امروز زنگ اول جامعه داشتیم بعد به دبیرمون (💞💞💞) گفتیم خانوم میشه بریم پارک کنار مدرسه و اینا، و در کمال تعجب سریع قبول کرد و کتاب و جامدادی رو برداشتیم و رفتیم، سریع همه پریدن سمت وسایل بازی بعد خانوم گفت برین بشینین کنار حوض اول درس بدم.
نشسته بودم کنار رزالین داشتم سوال مینوشتم اصلا حواسم نبود، حتی یه ذره، بعد سرمو آوردم بالا دیدم گربه ای که تو پارک میچرخید کنارمه، قشنگ اون لحظه قالب تهی کردم، دستام تا چند دقیقه همینجوری میلرزید و عالی بود. دوست ندارم از این موجوداتِ گوگولی بترسم ولی دست خودم نیست و دردناکه.
فلسفه برای من اینجوریه که هرچی میخونم دوست دارم بیشتر و بیشتر بدونم ازش، جذابِ لعنتی.