خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و هفتم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و هشتم چله زیارت عاشورا"
دلم عروسی میخواد، از اون عروسی ها که مالِ نزدیکانِ درجه یکمونه و از دو هفته قبلش هر شب هستیم خونهشون و جشن و شادی به راهه.
آخ بوی نینی. :)))))))
بوی محمدامینی که تازه از حموم اومده و بوی شامپو بچه میده.
امروز زنگ اول جامعه داشتیم بعد به دبیرمون (💞💞💞) گفتیم خانوم میشه بریم پارک کنار مدرسه و اینا، و در کمال تعجب سریع قبول کرد و کتاب و جامدادی رو برداشتیم و رفتیم، سریع همه پریدن سمت وسایل بازی بعد خانوم گفت برین بشینین کنار حوض اول درس بدم.
نشسته بودم کنار رزالین داشتم سوال مینوشتم اصلا حواسم نبود، حتی یه ذره، بعد سرمو آوردم بالا دیدم گربه ای که تو پارک میچرخید کنارمه، قشنگ اون لحظه قالب تهی کردم، دستام تا چند دقیقه همینجوری میلرزید و عالی بود. دوست ندارم از این موجوداتِ گوگولی بترسم ولی دست خودم نیست و دردناکه.
فلسفه برای من اینجوریه که هرچی میخونم دوست دارم بیشتر و بیشتر بدونم ازش، جذابِ لعنتی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
[ من گمان میکردم که اگر سر خودم را بسیار بسیار شلوغ کنم، دیگر وقتی نمیماند برای اینکه اسیرِ خیالات شوم. اما یحیی، این خاکستریِ خیال، حتی میان سر شلوغی ها هم من را به دامِ خود میکشد.]
یک ماه از پاییز گذشت، چه خبر از سرما؟ چرا هنوز کلهی سحر آفتاب مغزمون رو میسوزونه؟:)))))