امروز زنگ اول جامعه داشتیم بعد به دبیرمون (💞💞💞) گفتیم خانوم میشه بریم پارک کنار مدرسه و اینا، و در کمال تعجب سریع قبول کرد و کتاب و جامدادی رو برداشتیم و رفتیم، سریع همه پریدن سمت وسایل بازی بعد خانوم گفت برین بشینین کنار حوض اول درس بدم.
نشسته بودم کنار رزالین داشتم سوال مینوشتم اصلا حواسم نبود، حتی یه ذره، بعد سرمو آوردم بالا دیدم گربه ای که تو پارک میچرخید کنارمه، قشنگ اون لحظه قالب تهی کردم، دستام تا چند دقیقه همینجوری میلرزید و عالی بود. دوست ندارم از این موجوداتِ گوگولی بترسم ولی دست خودم نیست و دردناکه.
فلسفه برای من اینجوریه که هرچی میخونم دوست دارم بیشتر و بیشتر بدونم ازش، جذابِ لعنتی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
[ من گمان میکردم که اگر سر خودم را بسیار بسیار شلوغ کنم، دیگر وقتی نمیماند برای اینکه اسیرِ خیالات شوم. اما یحیی، این خاکستریِ خیال، حتی میان سر شلوغی ها هم من را به دامِ خود میکشد.]
یک ماه از پاییز گذشت، چه خبر از سرما؟ چرا هنوز کلهی سحر آفتاب مغزمون رو میسوزونه؟:)))))
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و هشتم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و نهم چله زیارت عاشورا"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و نهم چله زیارت عاشورا"
"روز چهلمِ چله زیارت عاشورا"
امروز خیلی حرکاتم رندوم بود، مثلا سر زنگ ریاضی نشسته بودیم، بعد من اصلا حواسم به تخته نبود، همینجوری وسط تمرین حل کردن معلم گفت: خب ما چندتا حرف داریم؟
در اصل دوتا حرف بود p و q و باید میگفتیم دوتا، حالا من چیکار کردم؟ از اونجایی که تو افکار خودم بودم فکر کردم داره میگه چندتا حروف الفبا داریم و بلند گفتم سیودوتا:))))))))، کل کلاس داشتیم گسسته میشدیم. تا آخر کلاس معلم بهم ۳۲ میگفت.
هربار که آبجیم رو میبینم این تیکه آهنگ شایع میاد تو ذهنم: "چقدر بزرگ شدی خواهری:))))))))"