فلسفه برای من اینجوریه که هرچی میخونم دوست دارم بیشتر و بیشتر بدونم ازش، جذابِ لعنتی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
[ من گمان میکردم که اگر سر خودم را بسیار بسیار شلوغ کنم، دیگر وقتی نمیماند برای اینکه اسیرِ خیالات شوم. اما یحیی، این خاکستریِ خیال، حتی میان سر شلوغی ها هم من را به دامِ خود میکشد.]
یک ماه از پاییز گذشت، چه خبر از سرما؟ چرا هنوز کلهی سحر آفتاب مغزمون رو میسوزونه؟:)))))
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و هشتم چله زیارت عاشورا"
"روز سی و نهم چله زیارت عاشورا"
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
"روز سی و نهم چله زیارت عاشورا"
"روز چهلمِ چله زیارت عاشورا"
امروز خیلی حرکاتم رندوم بود، مثلا سر زنگ ریاضی نشسته بودیم، بعد من اصلا حواسم به تخته نبود، همینجوری وسط تمرین حل کردن معلم گفت: خب ما چندتا حرف داریم؟
در اصل دوتا حرف بود p و q و باید میگفتیم دوتا، حالا من چیکار کردم؟ از اونجایی که تو افکار خودم بودم فکر کردم داره میگه چندتا حروف الفبا داریم و بلند گفتم سیودوتا:))))))))، کل کلاس داشتیم گسسته میشدیم. تا آخر کلاس معلم بهم ۳۲ میگفت.
هربار که آبجیم رو میبینم این تیکه آهنگ شایع میاد تو ذهنم: "چقدر بزرگ شدی خواهری:))))))))"
مدرسهی ما ساختش خیلی قدیمیه و برای دورهی قبل انقلابه، حتی یه کمد داریم تو نمازخونه که کلی آلبوم از عکس های دورهی انقلاب و روزنامه های اون دورهست که بایگانی شده.
بعد تو حیاطمون زیرزمین داریم، زیرِ سالن اصلی و کلاس ها کلا زیرزمینه و یه فضای خالی و بزرگه که میله زدن و جلوش تخته گذاشتن، بعد دیروز یکی از بچه ها میگفت اینجا برای ساواک بوده.:)))))))) از بابام پرسیدم گفت احتمالش هست.
خانۀانتهایخیابان۲۴۵؛
مدرسهی ما ساختش خیلی قدیمیه و برای دورهی قبل انقلابه، حتی یه کمد داریم تو نمازخونه که کلی آلبوم
و اون زیرزمینهامونم شکنجهگاهشون بوده:))