هدایت شده از 𝖣𝖺𝗋𝗄𝖾𝗌𝗍 𝖲𝗇𝗈𝗐𝖿𝗅𝖺𝗄𝖾
+چرا تو اکثر داستان های عاشقانه ماجرای یه گردنبند همیشه وسطه؟ اصلا عجیب تر از اون، چرا باید باهاش همزاد پنداری کنیم؟
_ دوتا سوال با جواب های متفاوت پرسیدی عزیز کرده..میدونی آخرین راهی که آدم ها برای نگه داشتن همدیگه ازش استفاده میکنند چیه؟
+ روی آوردن به مادیات؟
_ هوم، و نکتهش هم همینجاست. آدما حتی به مادیات هم قانع نمیشن.
"با کمی مکث ادامه داد "
_ و در جواب سوال دومت... آدمها که مال موندن نیستن، یه روز هستن یه روز نیستن، میان و میرن؛ ما هم برای تسکینِ درموندگیمون تلاش میکنیم یادگاری هارو تبدیل به شیشه ی عمرمون کنیم.
"به چشم هاش خیره شد "
_ گردنبندِ تو داستانا...همون حکم شیشه ی عمر رو داره!
هدایت شده از 𝖣𝖺𝗋𝗄𝖾𝗌𝗍 𝖲𝗇𝗈𝗐𝖿𝗅𝖺𝗄𝖾
+ پس یعنی میگی هر کس یه شیشه ی عمر برای خودش داره؟
_ هوم.
+ خب تو چی، شیشه ی عمر تو چیه هیونگ؟
_ تو آینه رو نگاه کردی؟
+ هر وقت دیدمت اون سمعک تو گوشت بود،
حداقل به جای اون چرت و پرتا بشین چند تا
پادکست از کتابای خوب گوش کن، اصلا میدونی
همین کتاب بیشعوری چقد بدرد بخوره؟
_ کتاب صوتی کتابخانه نیمه شب رو دارم دیگه.
+ من گفتم رمان؟ تا کی میخوای تو رویاهات
غرق بشی؟ نمیشه کل زندگیتو با تخیل پیش
ببری که.
𝘚𝘶𝘯𝘋𝘢𝘳𝘬
+ هر وقت دیدمت اون سمعک تو گوشت بود، حداقل به جای اون چرت و پرتا بشین چند تا پادکست از کتابای خوب
سه فصلِ اول کتاب بیشعوری راجع به احترام به علایق حرف زده
طبیعتِ آدمها حفظ کردنِ تئوری های به اصطلاح مناسبِ سطح جامعهست؛ نه عمل کردن بهشون.