. تائب .
:)
دیشب توی پارك
یکی نشسته بود روی نیمکت و
زانوهاشو بغل گرفته بود ،
داشت به آسمون نگاه میکرد
و حرف میزد ..
حرفاش بوی ترس میداد
ترس از آدما ..
میگفت خدایا کمکم کن
من از این آدما میترسم ،
میگفت همه یه زخم زدن و رفتن
تو بمون ..
گاهی اشکاش میریخت
گاهی داد میزد ،
گاهی سرش رو بین دستاش میگرفت
و زمین رو نگاه میکرد ؛
از حالتاش معلوم بود که
غمش زیاده ..
انقد دیگران رو اذیت نکنیم ،
خیلیا نمیتونن تحمل کنن (((:
. تائب .
:)
اول غدیر ِو بعد محرم !
اما برای رفع ِغم ، دلتنگی ،
خستگی ، حرف شنیدن ، کنایه
بدی دیدن ، ترسیدن ، کم آوردن و
گناه کردن (:
نیاز دارم به محرم حسین ..
گریه برای حسین کارسازه ،
روح آدم ُپاك و آروم میکنه ((:
. تائب .
با جمعی از طلبهها و اساتید قرار بود به منزل ِیکی از خانواده شهدای جنگ رمضان برویم ..
به منزلشان که رفتیم وقتی وارد شدیم
با دیدن ِعکس های رهبر و شهدا
حس و حال قشنگی گرفته بودیم ..
اساتید شروع به صحبت کردند
و ما هم چشمهایمان به صحبت های
مادر بزرگ شهدا ..
مادربزرگی که میگفت نوههایم
مثل حضرت علیاکبر ارباً اربا شده بودند ؛
اشك میریخت و از خاطراتشان میگفت
از اصرارشان برای کربلا رفتن ..
میگفت بعد از شهادتشان همه ما
آنها را شناختیم ، اخلاق و رفتارشان
فرق داشت ، و قشنگترین
قسمتش آنجایی بود که میگفت
دخترم و نوههایم انتخاب شده بودند ؛
. به قلم ِ| الفمیم .