همراه باشاعران سبک هندی
می شوند از سردمهری،دوستان از هم جدا
برگهارا می کند فصل خزان ازهم جدا
صائب تبریزی🌱
گر رود عشق از مزاج پیر ،لذت کی رود
بوی می باقی بود ،گر بشکنی پیمانه را
نظیری نیشابوری🌱
برون آید نفس افتان وخیزان از دل تنگم
چو محبوسی که بازنجیر از زندان برون آید
طالب آملی🌱
خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی
خانه ی ما اندرون ابر است وبیرون آفتاب
فصیحی هروی🌱
وای بر آیندگان روزگار ای آسمان!
گر کنی با دیگران هم آنچه با ما کرده ای
قدسی مشهدی🌱
مشرب پروانه دارم در طریق دوستی
شاد می گردم چراغ هرکه روشن می شود
سلیم طهرانی🌱
ما زآغاز وز انجام جهان بی خبریم
اول وآخر این کهنه کتاب افتاده است
کلیم همدانی🌱
در کوچه ی زنجیر به خاکم بسپارید
روزی که بمیرم زغم سلسله مویی
طغرای مشهدی🌱
تک بیت های صائب تبریزی
🍃دراین زمانه که جوهرشناس نایاب است
چه قدر مردم روشن گهر شودپیدا
🍃بادشمنان دوست نما درمیان منه
صائب،اگرزاهل دلی ،حال خویش را
🍃اظهار فقر پیش فرومایگان مکن
پوشیده دارگوهر شهوار خویش را
🍃از صحبت خسیس حذر کن که می شود
یک برگ کاه مانع پرواز دیده را
🍃یادرخسار تورا دردل نهان داریم ما
دردل دوزخ بهشت جاودان داریم ما
🍃بس که دیدم بی ثباتی از جهان بی وفا
خاک ساکن درنظر آب روانی شد مرا
🍃هیچ فردی درپی اصلاح خوی خویش نیست
هرکه رادیدیم درآرایش روی خوداست
🍃میوه ای نیست به زآزادی
نتوان گفت سروبی ثمراست
🍃فلک نیلوفر دریای عشق است
زمین درد ته مینای عشق است
🍃خود پرستی قطره را درکاردریا کردن است
خودشناسی بحر را درقطره پیدا کردن است
خاموشم و بى تابى فرياد تو دارم
چندان كه فراموش توام به جهان ياد تو دارم
بیدل دهلوی🌱
نه گنجد دوست در یاد و نه بییادش توان بودن
چو مرغ نیمبسمل میتپد در خاک و خون هوشم
#فصیحی_تبریزی🌱
تلنگرهای مولانا
آن که میترسی ز مرگ اندر فرار
آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار
📚 مثنوی | دفتر سوم
مولانا میگوید انسان همیشه از «مرگ» نمیترسد؛ گاهی از روبهرو شدن با خویش میترسد. مرگ، آینهای است که آدمی را با حقیقتِ زندگیاش مواجه میکند.
بسیاری وقتها، هراسِ مرگ در اصل هراسِ «نزیستن» است؛ ترس از عمرِ هدررفته، کارهای ناتمام، یا خودی که هنوز به آنچه میتوانست باشد نرسیده است.
شاید به همین دلیل، مرگاندیشی میتواند انسان را بیدارتر کند. به گفتهی سپهری: «اگر مرگ نبود، دستِ ما در پیِ چیزی میگشت.» یادِ مرگ، آدم را از خوابِ روزمرگی بیرون میآورد و یادش میاندازد که وقت، بیپایان نیست.
گفتهاند: هنگامِ مرگ، انسان با «کسی که شده» روبهرو میشود؛ در کنارِ «کسی که میتوانست بشود». و تلخیِ ماجرا آنجاست که دیگر فرصتی برای بازگشت و ساختن باقی نمانده است.
شاید بتوان آن را به دو پازلِ یکسان تشبیه کرد؛ یکی کامل و هماهنگ، با تصویری روشن، و دیگری آشفته و ناقص، چنانکه حتی معلوم نباشد قرار بوده چه تصویری از آن پدید آید. حسرتِ بعضی آدمها، شاید همین فاصله باشد؛ فاصلهی میانِ «آنچه شدهاند» و «آنچه میتوانستند بشوند».
مولانا در جای دیگری میگوید:
مرگ هر کس ای پسر همرنگِ اوست
پیشِ دشمن دشمن و بَرِ دوست دوست
یعنی مرگ، رنگِ زندگیِ ما را میگیرد. کسی که با خودش صادق بوده، معنا و حقی را در زندگی پاس داشته، مرگ را سراسر تاریکی نمیبیند. اما آنکه مدام از خویش گریخته، مرگ را هم تهدیدی هولناک مییابد؛ چون ناچار است با همان خودِ فراموششده روبهرو شود.
مرگاندیشی در این معنا، نه دعوت به یأس است و نه افسردگی؛ نوعی بیداری است. اینکه انسان گاهی از خودش بپرسد: اگر همین امروز پایانِ راه باشد، آیا به چیزی که باید میشدم، نزدیک شدهام؟
✓ شاید ترس از مرگ، همیشه از پایانِ زندگی نباشد؛ گاهی از حسرتِ زندگیِ نزیسته است.
چند گاهی بیلب و بیگوش شو
وآنگهان چون لب، حریفِ نوش شو
چند گفتی نظم و نثر و رازِ فاش
خواجه، یک روز امتحان کن، گنگ باش
#مولانای_جان✨
گر بکاوی کوششِ اهل مَجاز
تُو به تُو گَنده بود همچون پیاز
هر یکی از یکدگر بی مغزتر
صادقان را یک ز دیگر نغزتر
#مولانا✨
یعنی:
اگر تلاش و کوشش مردمِ ظاهرگرا و سطحینگر را لایهلایه بکاوی، همچون پیازی بزرگ و توخالی است که هر لایهاش از لایهی پیشین، بیمایهتر و پوچتر است؛ اما در مقابل، بندگانِ راستین و عارفان حقیقی هرکدام از دیگری نیکوتر و نابترند؛ چرا که به حقیقتِ راستین راه یافتهاند و وجودشان پرمایه و غنیتر است.
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"روز واقعه"
- تو از حسینبنعلی چه میدانی؟
_ از او بسیار میگویند، و آنها که میگویند، چرا خود چون او نیستند؟!
به مناسبت سالروز درگذشت دکتر محمد معین🍃
استاد معین!
تو درسرزمین عشق چه خواندی ؟
که همه ی عاشقان علم وادب
خوشه چین عشق وشیدایی توهستند.
واینگونه برای حافط سرودی که
فتاداز بهره ی روز الستم
یکی جام جم از حافط به دستم
محمد معین
دکتر محمدمعین نهم اردیبهشت سال 1297در رشت به دنیا آمد و در سیزدهم تیرماه 1350 در تهران درگذشت.
دکترمعین صادقانه وعاشقانه وباهمه وجود به فرهنگ و ادب ایران خدمت کرد.
از دریای مشکلات نمی ترسید
به قولی مولوی
"شمس تبریز تورا عشق شناسد نه خرد"
معین دانشی مردی بود. شیفته ی ادبیات فارسی.
در دریای مفاهیم عالی ادب فارسی با شوق و تلاشی خستگی ناپذیر مرواریدهای گرانبهایی صید کردو به یادگار گذاشت.
استاد معین
از آنها یی بود که طمع ،کوتاه می کنند وآستین همتشان ، چشمه ی خورشید را شرمنده می سازد.
برای شناخت معین باید به قله ها نگریست .
به فردوسی به مولوی به حافظ به تمام ادیب مردانی
که شمع گونه سوختند و آتش عشق و شورو شیدایی به زبان فارسی را
برافروختند.
معین را با عشق بایدشناخت .
کارسترگ معین و دهخدا را دراروپا چندین موسسه بزرگ با هزینه ی هنگفت انجام می دهد.
ولی معین ودهخدا با کمترین امکانات وادعا وبا عشق شروع کردند.
به خاطر همین عشق وصداقت بود که علامه دهخدا و نیمایوشیج دکتر معین را به عنوان وصی خود انتخاب کردند.
تا آثار آنهارا به چاپ برساند.
چه شب ها وروزهارا بایدصرف کنی که هم لغت نامه ی دهخدا را کامل کنی
وهم فرهنگ لغتی درفارسی درشش جلد بنویسی که مستندترین علمی ترین فرهنگ باشد و معنی و درست ترین تلفظ را داشته باشد.
این بارسنگین فرهنگ ایران را آن قدر تحمل کنی
که درآخر عمرسالها در اغما بسربری.
چقدر باید به اوج نگریست
تا این بزرگمردان راشناخت وبه عظمت این کارعاشقانه پی برد.
فضل وبزرگمردی سالاری را باید با استاد معین شناخت .
چگونه این ایثاررا با معیارهای مادی امروز می توان مقایسه کرد.؟
امروزه عده ای برای استراحتشان هم پول می گیرند.
معین در سرزمین عشق چه خوانده بود که جانش را برسراین عشق گذاشت.
این چه شوروعشقی است که فرودسی وسعدی ورودکی وعطار وخیام و...دیگران را به تلاش واداشته است.
هنوز فرهنگ معین ومطالب دستوری معین وحافط شیرین سخن استادحرف اول رامی زند.
شاگردانی که معین تربیت کرداز بزرگان فرهنگ وادب ایران هستند.
.حافظ شیرین سخن معین جامع ترین تحقیقی است که درباره حافظ و عصر او آغاز شد وبه پایان نرسید.
دراین کتاب علاوه برشرح حال تفضیلی حافظ.به مناسبت،ابیات وغزلیات نیز موردبحث قرار گرفته است.
استاد درباره ی شان صدور هریک سخن گفته است
محمد معین می نویسد.
(چون به دبستان رفتم وخواندن ونوشتن آموختم.
دیوان حافظ مونس جانم شد.
می خواندم و اشعارش را از بر می کردم ولی به حقایق آن پی نمی بردم)
تا سالهای عمر بالا گرفت.
من نیز به قدر وسع خویش از آن کان معرفت بهره ها گرفتم.)
مهدخت معین می گوید" شبی پدرم دکترمعین ،حافظ را برای تدریس فردا مرور می کرد."
. گفتم" پدر سالهاست با حافظ کارمی کنید چه نیازی به مطالعه دارید"؟
گفت"امشب نکته جدیدی را کشف کردم."
دکترمعین هیچگاه خودرا ازمطالعه بی نیاز ندید .
روانش شادباد عاشقانه زیست وجانش را آرش گونه درکمان فرهنگ ایران نهاد
کانال تماشاگه راز
افلاطون گوید: " آن کس که هنگام خشنودی از تو،تورا به آن زیبایی که در تونیست مدح می گوید.
هنگام خشم بر تو،تورا به قبیحی (بدکرداری ،اخلاق ناپسند ونکوهیده)
که درتو نیست نکوهش خواهد کرد
فیه مافیه