هوالعزیز🌱
شنیدهام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
«فِراق یار، نه آن میکند که بتوان گفت»
حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتیست که از روزگارِ هجران گفت
نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟
که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت
فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل
به تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت
من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
غمِ کهن به میِ سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است؛ پیرِ دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟
مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل
قبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟
من این نگفتهام آن کس که گفت بُهتان گفت
Salar Aghili4_5969910709289492774.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
جهان آینه ماست؛آنچه در دیگران مشاهده می کنیم در واقع درون خود ما وجود دارند.
وقتی خود را شفا می دهیم، در حقیقت جهان را شفا داده ایم.
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اللّٰهُمَــ ؏َجِـلْ لِوَلیــِـــڪَ الـْفَرَّجْ
هوالمحبوب
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
از یار آشنا سخن آشنا شنید
ای شاه حسن چشم بحال گدا فکن
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
خوش میکنم ببادهٔ مشکین مشامِ جان
کز دلقپوش صومعه بوی ریا شنید
سر خدا که عارف سالک بکس نگفت
در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید
یا رب کجاست محرمِ رازی که یک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چها شنید
اینَش سزا نبود دلِ حقگزارِ من
کز غمگسارِ خود سخنِ ناسزا شنید
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
کانکس که گفت قصهٔ ما هم ز ما شنید
ما باده زیر خرقه نه امروز میخوریم
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
ما می ببانگ چنگ نه امروز میکشیم
بس دَوْر شد که گنبد چرخ این صدا شنید
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
فرخنده آنکسی که بسمع رضا شنید
#حافظ وظیفهٔ تو دعاگفتنست و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
پیام امروز
اگر در برادر خود عیب میبینی آن عیب در توست که در او میبینی؛
عالم همچنین آیینه است، نقش خود را در او میبینی که اَلْمُؤْمِنُ مِرآةُ الْمُؤْمِنِ
آن عیب را از خود جدا کن، زیرا آنچه از او میرنجی از خود می رنجی!
#فیه_ما_فیه /مولانای جان
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"تخیّل أنّ الله بِعَظَمَتِه یُحِّبُک..!
جان جانان من !
سپاسگزارم که با این همه بزرگی و عظمتت
دوست ام داری..!
سپاسگزارم ای عشق ،سپاسگزارم 🙏
ابلیس آنگونه که در تصور توست، نیست
او زخمخوردهی عشق است.
بهخاطر عشقی که به حق داشت، از سجدهی غیر سر پیچید.
در عشق ثباتقدم از آن بیشتر ممکن نیست. به آدم سجده نکرد و خود را راندهی درگاه ساخت. چرا که عشق به او اجازه نمیداد به هیچ درگاه دیگر سر فرود آورد.
ابلیس پیشوای عاشقان بود. سرآهنگ موحدان بود.
#شعلهی_طور
#عبدالحسین_زرینکوب
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلام تلخ... ولی صادقانه را بپذیر
بهانه است؟ چه بهتر، بهانه را بپذیر
#فاضل_نظری
هو العلیم🌱
روزی گدایی به دیدن درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.....
گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد. او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟
لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.درویش خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند،
نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند
در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود به آن وارستگی می گویند...
یه بیت طلایی از جناب بیدل 👌
احسان به هرچه میخردم سود مدعاست
از قیمتم مپرس، به بازارت آمدم...
میفرماید: به هر قیمتی منو بخری من سود کردم. چون داری احسان میکنی. وگرنه ما که قیمتی نداریم...
پس همینکه میخری من رو، من دارم سود میکنم
هوالعزیز🌱
من اگر دست زنانم نه من از دستِ زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم
نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم
من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم
خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم
مشنو این سخن از من، وَ نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم
رخ تو گرچه که خوب است قفس جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانهست زبانم
نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم
نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم
چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم
شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم
چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم
عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم
چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم
مولانا » دیوان شمس » غزلیات »
غزل شمارهٔ ۱۶۱۵
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت
جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت
سوزِ دل بین که ز بس آتش اشکم، دلِ شمع
دوش بر من ز سرِ مِهر، چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزِ من است
چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت
خرقهٔ زهدِ مرا، آبِ خرابات ببُرد
خانهٔ عقلِ مرا، آتشِ میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
حافظ » غزلیات »🌱
غزل شمارهٔ ۱۷