«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سی و یکم
,,
همه از ماشین خارج شدند.محمد در حال بررسی موقعیت بود.
دستش را روی ایرپاد گذاشت:رسول یه پرنده بفرست روی موقعیت.
_آقا پرنده روی موقعیته.
نگاهی به اطراف انداخت صدای رسول در گوشش پیچید:آقا مراقب باشید
از پشت سیستم ها باید همرایشان میکرد.دلش ارام و قرار نداشت؛مانند همان روزی که فرماندهاش را از دست داد.عبدی کنارش ایستاده بود.
هم چیز برایش یاد آور همان روز بود.حال و هوای سایت برایش غریب بود.مبهم بود احساساتش کلافهاش میکرد.
سعی داشت ذهنش را ارام کند،اما چندان ساده نبود.
پرنده را در به حرکت درآورد با دیدن سایهای روی پرده:آقا کسی پشت پرده بود.
محمد با دست علامتی به فرشید داد.
سعید در تلاش بود در را باز کند.
بعد از گذشت چند ثانیه در باز شد.امید پشت سر سعید وارد خانه شد.
..........
بی توجه به پسرک روبهرویش به سمت اتاق رفت.میان وسایلش دنبال چیزی میگشت.
پسرک به چهارچوپ درب تکیه زد:لئو میدونم من و تو شروع خوبی نداشتیم..ولی الان مجبوریم یه مدت هم دیگه رو تحمل کنیم.تنهایی از پسش برنمی
لئو عصبی به سمتش برگشت:ببین...هر کاری دوست داری بکن فقط،فقط به مسائل شخصی حق دخالت نداری!فهمیدی جک؟
پوزخندی زد:چیه فکر کردی نمیدونم واسه چی قبول کردی روی این پروژه کار کنی؟!لئو،سعی کن هدف شخصیت رو روند کارمون تاثیر نزاره...وگرنه من هیچ تضمینی برای زندمونت ندارم
با پایان حرفش اتاق را ترک کرد.لئو سردگم بود.حس میکرد در باتلاقی در حال دست و پا زدن برای نجات جان است.لبتاپ را باز به صفحه چت خیره شد.بار دیگر پیامی برایش تایپ کرد«لطفا جوابمو بده باید بدونم چه بلایی سر الیزابت اومده،خواهش میکنم»
حس میکرد الیزابت چیزی را در این لب تاپ مخفی کرده،خودش چیز زیادی از سیستمها نمیدانست.
جک تنها کسی بود که میتوانست کمک کند؛اما جک ادم سازمان بود...
نفسی گرفت...
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و یکم ,, همه از ماشین خارج شدند.محمد در حال بررسی موقعیت ب
شخصیت جدید داریم🥲
جک...
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,