eitaa logo
«طَـنـیـن»
87 دنبال‌کننده
87 عکس
31 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و یکم ,, همه از ماشین خارج شدند.محمد در حال بررسی موقعیت بود. دستش را روی ایرپاد گذاشت:رسول یه پرنده بفرست روی موقعیت. _آقا پرنده روی موقعیته. نگاهی به اطراف انداخت صدای رسول در گوشش پیچید:آقا مراقب باشید از پشت سیستم ها باید همرای‌شان می‌کرد.دل‌ش ارام و قرار نداشت؛مانند همان روزی که فرمانده‌اش را از دست داد.عبدی کنارش ایستاده بود. هم چیز برایش یاد آور همان روز بود.حال و هوای سایت برایش غریب بود.مبهم بود احساساتش کلافه‌اش می‌کرد. سعی داشت ذهنش را ارام کند،اما چندان ساده نبود. پرنده را در به حرکت درآورد با دیدن سایه‌ای روی پرده‌:آقا کسی پشت پرده بود. محمد با دست علامتی به فرشید داد. سعید در تلاش بود در را باز کند. بعد از گذشت چند ثانیه در باز شد.امید پشت سر سعید وارد خانه شد. .......... بی توجه به پسرک روبه‌روی‌ش به سمت اتاق رفت.میان وسایلش دنبال چیزی می‌گشت. پسرک به چهارچوپ درب تکیه زد:لئو میدونم من و تو شروع خوبی نداشتیم..ولی الان مجبوریم یه مدت هم دیگه رو تحمل کنیم.تنهایی از پسش برنمی لئو عصبی به سمتش برگشت:ببین...هر کاری دوست داری بکن فقط،فقط به مسائل شخصی حق دخالت نداری!فهمیدی جک؟ پوزخندی زد:چیه فکر کردی نمیدونم واسه چی قبول کردی روی این پروژه کار کنی؟!لئو،سعی کن هدف شخصیت رو روند کارمون تاثیر نزاره...وگرنه من هیچ تضمینی برای زندمونت ندارم با پایان حرفش اتاق را ترک کرد.لئو سردگم بود.حس می‌کرد در باتلاقی در حال دست و پا زدن برای نجات جان است.لب‌تاپ را باز به صفحه چت خیره شد.بار دیگر پیامی برایش تایپ کرد«لطفا جوابمو بده باید بدونم چه بلایی سر الیزابت اومده،خواهش میکنم» حس میکرد الیزابت چیزی را در این لب تاپ مخفی کرده،خودش چیز زیادی از سیستم‌ها نمی‌دانست. جک تنها کسی بود که می‌توانست کمک کند؛اما جک ادم سازمان بود... نفسی گرفت... ,, ادامه دارد:)
فعلا اینو داشته باشید🙃 پارتامون پاک شدن یکم طول میکشه سعیم بر اینه که هر روز بدم♥️🥲
لطفا ناشناس رو پر کنید و به من انرژی بدین♥️ میدونم بعد این مدت خواسته‌ی زیاده🥲
غم‌ مخور جانا در این‌ عالم ک عالم هیچ نیست نیست‌ هستی‌ جز دمی‌ ناچیز و آن‌ دم‌ هیچ‌ نیست:)! [ملک‌ الشعرا بهار]
پروفایل مون عوض شد!:)
بسم‌الله سلام پارت اخر شب🥲
امشب ۱۶۸ امین شب تجمعاته... به یاد کودکان مظلوم میناب :) https://eitaa.com/romanFms
بچه ها فردا دوتا پارت میدم به مشکل خوردم
بسم‌الله سلاممم
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و دوم ,, نفسی گرفت... نگاهی به بیرون اتاق انداخت.جَک روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می‌کرد.نگاهش روی لپ‌تاپ ماند.کار درستی بود؟! کاش توانایی برگرداندن همه چیز را داشت.کاش می‌توانست گروه سه نفره‌ی شان را دوباره گرد هم جمع کند! چه فایده، که سرنوشت برایشان چیز دیگری نوشته بود. تیم شان زبان زد همه بود.... حال او مانده بود با خاطراتی که زمانی برایش شیرین ..! «کافه دنج و زیبا هوش را از سرشان برده بود.الیزابت با دست به میزی که در گوشه‌‌ی خلوت کافه قرار داشت را نشان داد. جک ابروری بالا انداخت: انتخابت حرف نداره لئو نگاه تیزی به جک کرد.برایش سخت بود که جک را به عنوان هم تیمی قبول کند.. اگر الیزابت نبود شاید او هم اینجا نبود. سفارش هایش رو میز قرار گرفت.تمام مدت سکوت بین‌شان حکم فرما بود. الیزابت با چشم برای لئو خط و نشان می‌کشید؛با چشم به جک اشاره:لئو جک که از رفتارشان متعجب شده بود:مشکلی پیش اومده. لئو لبخند زورکی روی لب‌‌هایش نشاند:نه الیزابت لبخندی سرشار از شادی و ذوق روی لب هایش نشاند:سعی کنید دعوا نکنید الان ما یه تیم هستیم باید کنار هم باشیم تا موفق باشیم..پسرا سعی کنید باهم کنار بیاید. صدای خنده‌هایشان در فضای کافه پیچید» با مرور خاطراتش اشک بیشتر در چشمانش حلقه می‌زد... چه روزهای خوشی داشتند بدون هیچ دقدقه‌ای... کاش زمان به عقب برمی‌گشت تا الیزابت‌َش را از ان ماموریت نجات میداد. ......... گویی از حضور مامور ها در خانه بو برده بودند.فرهاد اسلحه‌اش را محکم میان دستانش نگه داشته بود؛منتظر ورود مامور ها بود. ستاره ترسیده بود...فکر نمی‌کرد به این زودی کار به اینجا برسد. به دستان فرهاد خیره شده بود.. ,, ادامه دارد:)