«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سی و دوم
,,
نفسی گرفت...
نگاهی به بیرون اتاق انداخت.جَک روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد.نگاهش روی لپتاپ ماند.کار درستی بود؟!
کاش توانایی برگرداندن همه چیز را داشت.کاش میتوانست گروه سه نفرهی شان را دوباره گرد هم جمع کند!
چه فایده، که سرنوشت برایشان چیز دیگری نوشته بود.
تیم شان زبان زد همه بود....
حال او مانده بود با خاطراتی که زمانی برایش شیرین ..!
«کافه دنج و زیبا هوش را از سرشان برده بود.الیزابت با دست به میزی که در گوشهی خلوت کافه قرار داشت را نشان داد.
جک ابروری بالا انداخت: انتخابت حرف نداره
لئو نگاه تیزی به جک کرد.برایش سخت بود که جک را به عنوان هم تیمی قبول کند..
اگر الیزابت نبود شاید او هم اینجا نبود.
سفارش هایش رو میز قرار گرفت.تمام مدت سکوت بینشان حکم فرما بود.
الیزابت با چشم برای لئو خط و نشان میکشید؛با چشم به جک اشاره:لئو
جک که از رفتارشان متعجب شده بود:مشکلی پیش اومده.
لئو لبخند زورکی روی لبهایش نشاند:نه
الیزابت لبخندی سرشار از شادی و ذوق روی لب هایش نشاند:سعی کنید دعوا نکنید الان ما یه تیم هستیم باید کنار هم باشیم تا موفق باشیم..پسرا سعی کنید باهم کنار بیاید.
صدای خندههایشان در فضای کافه پیچید»
با مرور خاطراتش اشک بیشتر در چشمانش حلقه میزد...
چه روزهای خوشی داشتند بدون هیچ دقدقهای...
کاش زمان به عقب برمیگشت تا الیزابتَش را از ان ماموریت نجات میداد.
.........
گویی از حضور مامور ها در خانه بو برده بودند.فرهاد اسلحهاش را محکم میان دستانش نگه داشته بود؛منتظر ورود مامور ها بود.
ستاره ترسیده بود...فکر نمیکرد به این زودی کار به اینجا برسد.
به دستان فرهاد خیره شده بود..
,,
ادامه دارد:)
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سی و سوم
,,
به دستان فرهاد خیره شده بود...
صدای شلیک با صدای باز شدن در یکی شد.
فرهاد چند عقب رفت و خود را به ستاره رساند..
چشمهایش روی پسری که تیر درست به قفسهی سینهاش اصابت کرده ثابت مانده بود.
این صحنه چیزی جز درد و رنج خاطرهای از پدر به رخش میکشید.
پدرش جلوی چشمانش کشتند.
«مانند همیشه همراه پدر راهی شرکت شدند.هر از چند گاهی به پدر خیره میشد:بابا یه چیزی میدونستی؟
سوالی نگاهش کرد چشمانش روی جاده قفل شده بود را به او دوخت:این خیلیییی دوست دارم:)
لبخند به شیرین زبانی دخترک زد همانطور که یه دست به فرمان بود لپش را کشید: من بیشتر قربونت برم.
با ذوق سخن میگفت شبیه به دختر بچهای شیرین زبانی میکرد.
بعد گذشت نیمی از ساعت به شرکت رسیدند.
پدر وارد شرکت شد و خودش را سرگرم موبایلش کرد.دقایقی نگذشته بود دلشوره عجبی در دلش رخنه کرده بود.
وارد سالن شرکت شد:بابا
صدای افتادن چیزی از اتاق پدرش توجهی را جلب کرد. زمانی که وارد اتاق شد یک نفر با کُلت بالا سر پدرش ایستاد بود.
مات و مبهوت مانده بود:چی کار داری میکنی؟!
مرد نگاهی به ستاره انداخت:اگه قول بدی همکاری کنی با من شاید از کشتن بابات صرف نظر کردم.
پدرش نگران به ستاره خیره شد:ستاره به حرفاش گوش ن..
مرد عصبی گلدی به ان زد:ساکت شو...گوش کن این شرکت به زودی نابود میشه پس به حرفم گوش کن.
نمی توانست حرف پدرش را زمین بیاندازد،از نبود او هم میترسید.
پدر خیلی تلاش کرد بود تا به اینجا رسیده بود.سرش را پایین انداخت پدرش فریاد زد:ستاره گوش نک...
حرفش به پایان نرسیده بود که تیر به قلبش اصابت کرد...»
به خودش امد که دید اسیر دستان فرهاد شده.سردی اسلحه روی شقیقهاش تا مغز استخوان نفوذ کرده بود....
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و سوم ,, به دستان فرهاد خیره شده بود... صدای شلیک با صدای
ستاره و داستانش:)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سی و چهارم
,,
سردی اسلحه روی شقیقهاش تا مغز استخوان نفوذ کرده بود....
باورش نمیشود فرهاد این کار را بکند.
با لکنت و بغض لب گشود:ف...فرهاد ...داری ..چی کاری می...
کلت را محکم تر به سر ستاره فشرد:خفه شو....اگه جلو تر بیاد یه میکشمش،برید عقب
.....
از همین اتفاق میترسید.تمرکزش را از دست داده بود.علی پشت سیستم نشسته بود و پشتیبانی را بر عهده گرفته:رسول جان اروم باش آمبولانس اعزام شده
دائم راه میرفت.دست را در موهای به حرکت در میاورد.اضطراب داشت:علی چطوری اروم باشم؟
نفس هایش عمیق ولی کوتاه بود.با دیدن عبدی به سویش دوید:اقا میشه من برم
عبدی بر خلاف او ارام بود:کجا میخوای بری؟!بهت نیاز داریم پشتیبانی.
پشت سر او راه افتاد:اقا خواهش میکنم.
عبدی ایستاد نگاه به صورت رنگ پریده و نگران رسول انداخت:بی خبر نزار منو
لبخندی محوی لب هایش نشست تشکری کرد به سرعت به سمت پارکینگ دوید.دستانش میلرزیدن؛سویچ موتور را به سختی چرخاند.
کلاه کاسکت را زوی زمین رها کرد.
همه چیز برایش مانند همان روز بود.
حالش،نگاههای امید و...
میترسید که او را هم از دست دهند.او قرار امشب به خواستگاری دختری برود که هوش و حواس را از سرش برده است.
حالش خوب میشود...
چندین بار نزدیک بود تصادف کند...با رسیدن به بیمارستان موتور را در محوطه به حال خود رها میکند.
حیران به اطراف نگاه میکند با ندیدن به سمت پذیرش میرود.
_خانم امید..امید محرابی کجاست؟
بعد از گرفتن پاسخ سوالش بدون معطلی به سوی اتاق عمل پرواز میکند....
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و چهارم ,, سردی اسلحه روی شقیقهاش تا مغز استخوان نفوذ کرد
ستاره و فرهاد....
رسول نگران امید🥲💔
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,