«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و سوم ,, به دستان فرهاد خیره شده بود... صدای شلیک با صدای
ستاره و داستانش:)
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق سی و چهارم
,,
سردی اسلحه روی شقیقهاش تا مغز استخوان نفوذ کرده بود....
باورش نمیشود فرهاد این کار را بکند.
با لکنت و بغض لب گشود:ف...فرهاد ...داری ..چی کاری می...
کلت را محکم تر به سر ستاره فشرد:خفه شو....اگه جلو تر بیاد یه میکشمش،برید عقب
.....
از همین اتفاق میترسید.تمرکزش را از دست داده بود.علی پشت سیستم نشسته بود و پشتیبانی را بر عهده گرفته:رسول جان اروم باش آمبولانس اعزام شده
دائم راه میرفت.دست را در موهای به حرکت در میاورد.اضطراب داشت:علی چطوری اروم باشم؟
نفس هایش عمیق ولی کوتاه بود.با دیدن عبدی به سویش دوید:اقا میشه من برم
عبدی بر خلاف او ارام بود:کجا میخوای بری؟!بهت نیاز داریم پشتیبانی.
پشت سر او راه افتاد:اقا خواهش میکنم.
عبدی ایستاد نگاه به صورت رنگ پریده و نگران رسول انداخت:بی خبر نزار منو
لبخندی محوی لب هایش نشست تشکری کرد به سرعت به سمت پارکینگ دوید.دستانش میلرزیدن؛سویچ موتور را به سختی چرخاند.
کلاه کاسکت را زوی زمین رها کرد.
همه چیز برایش مانند همان روز بود.
حالش،نگاههای امید و...
میترسید که او را هم از دست دهند.او قرار امشب به خواستگاری دختری برود که هوش و حواس را از سرش برده است.
حالش خوب میشود...
چندین بار نزدیک بود تصادف کند...با رسیدن به بیمارستان موتور را در محوطه به حال خود رها میکند.
حیران به اطراف نگاه میکند با ندیدن به سمت پذیرش میرود.
_خانم امید..امید محرابی کجاست؟
بعد از گرفتن پاسخ سوالش بدون معطلی به سوی اتاق عمل پرواز میکند....
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهَر» ورق سی و چهارم ,, سردی اسلحه روی شقیقهاش تا مغز استخوان نفوذ کرد
ستاره و فرهاد....
رسول نگران امید🥲💔
,,
ناشناسمون:)
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uh5u6bz&btn=طنین
خونهمون:)
@TaNiN_RaZ2
,,