eitaa logo
تبیین خلاق
435 دنبال‌کننده
150 عکس
48 ویدیو
5 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز سر اینکه "اون زمان بهتر بود" یا "الان بدتره" بحث می‌کنی؟🤔 دیگه از روایت‌های تکراری و یک‌طرفه خسته شدی؟😩 ما هم همینطور! "من سانسورچی نیستم"❌ دعوای بین دو پسرخاله، و یک پروژه مشترک اینجا قراره تاریخ ایران رو ببینی،👀 اما نه اونطوری که تا حالا شنیدی!👂🏻 اوج، انحطاط، و حرکت به سمت قله... کدومش واقعیت داره؟🤷🏻‍♂️ بیا و خودت قضاوت کن. منتظرتیم! تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۷؛داستان کلیشه ای صدای تلویزیون در پس‌زمینه اتاق شنیده می‌شد که داشت تصاویری از آسمان شب و خطوط نورانی موشک‌ها را پخش می‌کرد. بهزاد با هیجان از جا بلند شد و با دست به صفحه تلویزیون اشاره کرد. بهزاد: «اصلاً فکرشم نمی‌کردن! حتماً با خودشون گفته بودن این موشک‌ها و پهپادهای ایرانی که همه ادعا می‌کردن تو راه رهگیری می‌شن. ولی دیدی؟ یکی یکی از گنبد آهنینشون رد شدن! ابهت نظامی‌شون بدجوری ترک برداشت.» فرهاد که تا آن لحظه سرش توی گوشی بود، آهی کشید، عینک جلو عقب برد و با لحنی سرد گفت: «خب، حالا از کجا معلوم که واقعاً به هدف خورده باشن که این‌قدر بالا و پایین می‌پرید و خوشحالید؟ هر طرف داره یه روایت تعریف می‌کنه. اونا می‌گن ۹۹٪رو زدیم، اینا می‌گن همه‌اش خورده به هدف.» بهزاد پوزخندی زد و گفت: «گیرم اصلاً به هدف هم نخورده باشن! همین که این داستان کلیشه‌ای و تکراریِ شکست‌ناپذیری غرب و اسرائیل رو فرستادیم زباله‌دونی، خودش برای پیروزی ما بسه. مگه کم تبلیغ می‌کردن؟» سهراب هم به بحث اضافه شد، چای‌اش را روی میز گذاشت و گفت: «آره والا! یک عمر تو مخ ما کردن که آسمان اسرائیل نفوذناپذیره، پشه هم نمی‌تونه ازش رد شه. حالا دیدیم که همه‌اش خالی‌بندی بود. فروریختن اون هیمنه، خودش اصل کاره.» فرهاد کتابش را بست، روی میز گذاشت و مستقیم به چشم‌های بهزاد نگاه کرد: «ببین بهزاد، منم مثل شما از تحقیر شدن کشورم توسط خارجی‌ها بدم میاد. اما واقع‌بین باشیم. موازنه قدرت فقط با متراژ برد موشک‌ها تعیین نمی‌شه. تو این چند روز قیمت دلار رو دیدی؟ مگه نمادهای اقتصادی ما مثل بازار بورس و تورم همین الانش سوراخ‌ سوراخ نشدن؟ پدر من امروز زنگ زده بود، دست و دلش می‌لرزید واسه مغازه‌اش. می‌گفت معلوم نیست فردا قیمت اجناس چقدر میره بالا. اینا رو هم می‌بینید یا فقط چشمتون به آسمونه؟» بهزاد چند لحظه سکوت کرد، اما بعد با جدیت گفت: «فرهاد، اقتصاد مهمه، کسی منکرش نیست. اما امنیت نباشه، اصلاً اقتصادی وجود نداره که بخوای نگرانش باشی. اگه بازدارندگی نظامی نداشته باشیم، فردا مثل لیبی و عراق میشن سپر بلای ما. باید نشون می‌دادیم دست‌بسته نیستیم. اونا به تکنولوژی خودشون مغرور بودن و فکر می‌کردن ایران، با وجود این همه سال تحریم سخت، هرگز نمی‌تونه رقیبی برای این سامانه‌ها باشه. اما غافلگیر شدن.» فرهاد سرش را تکان داد: «امنیت فرمول‌های دیگه‌ای هم داره بهزاد. امنیت یعنی جوونی که اینجا نشسته، امید به آینده داشته باشه، نه اینکه اولین فکرش بعد از بیدار شدن، چک کردن قیمت ارز و مهاجرت باشه. ما داریم هزینه‌های سنگینی می‌دیم. جنگ فقط اونی نیست که تو آسمون می‌بینی؛ جنگ واقعی الان تو سفره‌های مردمه.» سهراب که سعی می‌کرد فضا را تعدیل کند، گفت: «خب فرهاد، حرفت درسته، ولی مگه تو دلت نمی‌خواد کشورت تو دنیا دستِ برتر رو داشته باشه؟ مگه غرور ملی برات مهم نیست؟» فرهاد پاسخ داد: «غرور ملی برای من یعنی پاسپورت معتبر، یعنی رفاه، یعنی اینکه وقتی تو دنیا می‌گی ایرانی هستم، بهت به چشم یک شهروند از یک کشور توسعه‌یافته و باثبات نگاه کنن. موشک داشتن خوبه، اما وقتی که پشتوانه‌اش یه اقتصاد قوی باشه، نه اقتصادی که با یه باد می‌لرزه.» بهزاد که نمی‌خواست قافیه را ببازد، تیر خلاصش را رها کرد و گفت: «اما این رو که دیگه من نمی‌گم، خودشون هم به این افتضاح اعتراف کردن! اسکات ریتر، تحلیلگر نظامی معروف آمریکایی، صراحتاً گفته: "تایید می‌کنم سامانه گنبد آهنین در برابر موشک‌ها و جنگ الکترونیک ایران به‌طرزی فاجعه‌بار ناکام ماند." این رو که دیگه رسانه‌های داخلی ننوشتن!» فرهاد لبخند تلخی زد، کیفش را برداشت و بلند شد. کتابش را داخل کیف گذاشت و گفت: «اسکات ریتر و بقیه تحلیلگرها توی اتاق‌های امن خودشون تو واشنگتن و نیویورک نشستن و تحلیل می‌کنن. اونا فردا مجبور نیستن برن تو بازار تهران با استرس خرید کنن. اونا نگران این نیستن که اگه اوضاع خراب‌تر بشه، دانشگاه‌ها تعطیل می‌شه یا نه.» بهزاد با تعجب به ساعت نگاه کرد و گفت: «کجا؟ تازه نیم‌ساعته اومدی که! بشین یه کم دیگه صحبت کنیم.» فرهاد در حالی که به سمت در خروجی می‌رفت، بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «باید برم فردا امتحان دارم. ترجیح می‌دم تمرکزم رو بذارم روی آینده خودم، چون توی این بازی‌های بزرگ، کسی به فکر امتحان فردا شب من نیست.» ،،، زیباترین خانه‌ها نیز بدون داشتن دیواری برای ایستادگی در برابر طوفان، با نخستین تندباد سهمِ خاک خواهند شد؛ رفاه بدون امنیت، قصری ساخته‌شده بر ماسه‌های روان است.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📖 از سوئز تا هرمز 🚢⛴🏝 قسمت اول قسمت دوم 2⃣ ناخدای مهربان 🏠 مادر گفت: باز سلامت را خوردی ؟ محمد گفت: خب سلام، حالا بگید فردا چه خبر هست؟ من که فردا نیستم جایی کار دارم. این کارها هم که با زن عمو نقشه می‌ریزید که هی سعید رو بفرستید دنبال من تا باهم آشتی کنیم بی‌فایده است. من هیچ وقت با کسی که با دشمن این ملت همراهی میکند آبم در یک جوی نمی رود. پدربزرگ سری تکان داد و گفت: امان از دست شما جوان‌های امروزی. مادر در حالی که سبد رو برداشته بود و به داخل خانه می‌رفت،گفت: فعلا فردا باید سعید رو بی‌خیال بشی‌... یک مهمون مهم داریم ...خانواده عمویت هم برای همین می آیند. محمد جلو مادر رو گرفت و پرسید: کی مثلا ؟ مادر با یک لبخند معنادار گفت: همان کسی که خیلی منتظرش بودی..‌ محمد یک دفعه خشکش زد. با چشم‌های گرد شده فریاد زد: جمال پاشا !!! مادر جواب داد: بله جمال پاشا... امروز به پدرت زنگ زده و گفته که ان شاءلله فردا صبح می‌رسد. محمد که سعی می‌کرد خوشحالی اش را پنهان کند، کمی سرش را خاراند و گفت: خوب...به گمانم یک روز دیگر هم بتوانم سعید را تحمل کنم. جمال پاشا، سال‌های سال دوست صمیمی پدربزرگ محمد بود، یک پیرمرد اصالتا مصری و دوست‌داشتنی که در عمان زندگی می‌کرد. او سالها پیش ، پدر و عمو و پدربزرگ محمد را در حالی که با لنج ماهی‌گیری در طوفان گیر کرده بودند و از ساحل دور افتاده بودند، نجات داده بود و همین زمینه‌ی دوستی‌شان گشته بود. جمال پاشا یک ناخدای حرفه‌ای بود و فارسی را خیلی خوب حرف می‌زد. خوش اخلاق و مهربان و دست و دلباز... و با یک لهجه شیرین همیشه داستان‌های پر ماجرایی برای تعریف کردن داشت. محمد و سعید از بچگی عاشق جمال پاشا بودند. جمال پاشا دستی هم در تجارت داشت و زیاد به ایران رفت و آمد می‌کرد. یکی از دخترانش هم در بوشهر زندگی می‌کرد. خیلی وقت‌ها هم به دیدن پدربزرگ محمد هم می آمد. صبح روز بعد، محمد با صدای خوش آمدگویی و احوال پرسی مادر و پدربزرگ از خواب بیدار شد. به خاطر خستگی زیاد خواب مانده بود. سریع از جایش بلند شد و دستی به سر و رویش کشید و به سمت حیاط رفت. جمال پاشا که هنوز داشت با پدربزرگ خوش و بش می‌کرد، با دیدن محمد ، گل از گلش شگفت و گفت: چطوری ناخدا محمد ! محمد خودش را در بغل جمال پاشا انداخت. پدر هم ماشین را آورده بود تو حیاط و داشت ساک های جمال پاشا را پایین می‌آورد. جمال پاشا به پدر محمد گفت: همه اش را پایین نیار پسر ناخدا ...میخواهم به خانه دخترم بروم ... باید زود برگردم ...زیاد نمیتوانم بمانم...فقط ساک سوغاتی ها رو بیاور... همان ساک خاکستری. زینب با خوشحالی گفت: آخ جانم سوغاتی. طولی نکشید که خانواده عمو هم از راه رسیدند. ..... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🕯 یاران خورشید قسمت اول 2⃣قسمت دوم ؛ عمروبن جناده صاحب شعار جاودانه 《امیری حسین و نعم الامیر》 عمرو بن جنادة کسی بود که به همراه پدرش «جُنادة بن کعب» از مکه به خدمت امام در کربلا شرفیاب شد. وى در حالى که یازده سال بیشتر نداشت از امام حسین علیه السلام اجازه میدان خواست. ایشان فرمودند: «پدر این جوان در جنگ به شهادت رسیده، شاید مادرش راضى نباشد». او عرض کرد؛ (مادرم به من فرمان داده است گام در این میدان بگذارم.) به دنبال این سخن امام حسین علیه السلام اجازه دادند، وى به میدان رفت و این رجزِ به یادماندنى را خواند: 《أَمیرِی حُسَیْنٌ و نِعمَ الاَمیر》 امیر من، حسین است و چه نیکو امیرى؛ که شادى دل پیامبرِ بشیر و نذیر است. على و فاطمه پدر و مادر اویند، آیا شما براى او همانندى مى شناسید؟! این نوجوان چون به شهادت رسید دشمن سرش را جدا کرده و آن را به سوى امام حسین علیه السلام پرتاب کرد. مادر شجاعش «بحریّه» دختر «مسعود خزرجىّ» سر فرزندش را برداشت و بوسید و با‌‌ همان سر به طرف دشمن حمله کرد و آن را بر سر مردى از سپاه ابن سعد کوبید. آنگاه برگشت و ستون خیمه را گرفت و در حالى که این رجز را مى خواند بر دشمن حمله کرد: با اینکه در میان زنان، پیره زنى ضعیفم ، ولى در حمایت از فرزندان فاطمه گرامى، ضربات مهلکم را بر شما وارد مى سازم. پس از آن عمود خیمه را به سوى دشمن پرتاب کرد که به دو نفر از آن‌ها برخورد کرد. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی بود یکی نبود ... یه نوجوون تو کربلا بود ..... 🥀🥀🥀🥀 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این بار که در مداحی ها این شعار زیبای امیری حسین و نعم الامیر رو شنیدی ، از عمروبن جناده ، این نوجوان دلیرو این شیرمرد کوچک هم یاد کن ... این بار به یاد او گوش کن و سینه بزن .. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۸ : همبستگی سهراب:(با حالتی جدی و کمی نگران) "استاد، واقعاً عجیبه! این همه فشار اقتصادی، این همه تبلیغات منفی که شب و روز از رسانه‌ها پخش میشه... آدم فکر می‌کنه دیگه مردم باید خسته شده باشن. روی سقف همه خونه‌ها دیش ماهواره‌ست، تو گوشی همه اینستاگرام... انگار همه چیز داره از هم می‌پاشه." بهزاد: (سرش را تکان می‌دهد) "آره استاد، منم همین حس رو داشتم. با این همه حرف و حدیث، آدم دیگه نمی‌دونه چی رو باور کنه. فکر می‌کردیم دیگه کسی حوصله این جور چیزا رو نداره." استاد: (لبخندی می‌زند و با آرامش به آن‌ها نگاه می‌کند) "دقیقاً! و این دقیقاً همون چیزی بود که طراحان جنگ در غرب و اسرائیل روش حساب باز کرده بودن. اونا فکر می‌کردن فشار اقتصادی و تبلیغات رسانه‌ای، مردم ایران رو از کشور و نظامشون جدا کرده. منتظر بودن با اولین موشک، شیرازه جامعه شما از هم بپاشه و مردم علیه حکومت خودشون شورش کنن. اونا فکر می‌کردن این جنگ، تیر خلاصیه که کار رو تموم می‌کنه!" سهراب: "یعنی هدفشون فقط حمله نظامی نبوده... ؟ بهزاد:"آره استاد واقعا مردم گل کاشتند انقلابی و ضد انقلاب همه پشت هم بودن . استاد:(با رضایت سر تکان می‌دهد) " دقیقاً . وقتی گرد و خاک جنگ دوازده روزه بلند شد، ناظران غربی با صحنه‌ای روبه‌رو شدن که انتظارش رو نداشتن. به‌جای تفرقه، خیابون‌های ایران بوی «همبستگی» گرفت. همون روحیه‌ای که چهل سال پیش پدران و پدربزرگان ما در مواجهه با حمله عراق داشتند، دوباره زنده شد." سهراب: "آره استاد! من خودم دیدم. اون همه ناراحتی و گله‌مندی که همیشه بود، انگار یه دفعه کنار رفت. همه نگران کشور بودن." بهزاد: " حتی دوستای من که همیشه غر می‌زدن، اون روزا می‌گفتن 'این دفعه دیگه فرق داره، باید پشت هم باشیم'."همین فرهاد هم جو گرفته بودش جانم فدای رهبر می‌گفت! استاد: " 'وحدتی که مردم در این جنگ از خودشون نشون دادند شبیه به وحدت دوران جنگ ایران و عراق بود. ایران تاب‌آوری و ظرفیت خودش رو برای مبارزه در یک جنگ نامتقارن با تکنولوژی بالا نشون داد... طرح جنگی اسرائیل و آمریکا شکست خورد زیرا فروپاشی پیش‌بینی شده دولت ایران، اونطوری که در سوریه رخ داد، اتفاق نیفتاد.'" سهراب :« یعنی میگید ما شکستشون دادیم؟ استاد: (با لبخند) " این حرف من نبود ! حرف ، آلیستر کروک هست. اون سال‌های زیادی از عمرش رو به‌عنوان دیپلمات بریتانیا و مأمور اطلاعاتی MI6 در خاورمیانه گذرونده. بعداً هم یه مؤسسه‌ای به اسم «کانفلیکتس فروم» رو تأسیس کرده تا واقعیت‌های پنهان منطقه رو تحلیل کنه! یعنی کارش شناختن لایه‌های عمیق سیاسته سهراب:"مأمور MI6؟! واقعاً عجیبه! یعنی یه مامور اطلاعاتی انگلیس داره از اتحاد مردم ایران میگه؟!" بهزاد: "این دیگه جای انکار نمی‌ذاره استاد. سهراب: "عجب صحنه‌سازی‌ای کردن رسانه‌ها و سیاستمدارای غربی! خیلی از مردم این حقیقت رو نمی‌دونن. همش فکر می‌کنن ملت ایران داره از هم می‌پاشه." استاد: "درسته دشمن در رسانه و دروغ پردازی خیلی قوی هست . و این وظیفه شماست که حرف حق رو بهشون برسونید دشمن فکر می‌کرد با یک حریف دست‌وباپا بسته طرفن، اما ناگهان با قدرتی روبه‌رو شدن که حتی تصورش رو هم نمی‌کردن. قدرت اتحاد و همبستگی ملی!" ،،، «طوفان‌ها شاید برگ‌های سستِ نشسته بر شاخه‌ها را با خود ببرند، اما هرگز حریفِ ریشه‌های درهم‌تنیده‌ای نمی‌شوند که عمقِ سنگینِ خاک را به ارث برده‌اند.» ✍🏻 مهدوی بقیه قسمتا👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
12.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇮🇷روایت بعثت مردم🇮🇷🇮🇷 پزشکی که ساعت ۹:۳۰ شب از مطب میاد میدون آزادی، شامش رو تو همون ماشین میخوره و ساعت ۱:۳۰ نصف شب میره خونه تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قهرمان هرمز ... " سردار تنگسیری :به عنوان یکی از نوکران اباعبدالله(ع) توفیق پیدا کردم بیام بین شما امشب " ویدئو دیده نشده از لحظات حضور دریابان شهید علیرضا تنگسیری در هیئت نونهالان تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📖 از سوئز تا هرمز 🚢⛴⚓️🏝 3⃣قسمت سوم قهرمان هرمز جمال پاشا مثل همیشه محفل را دست گرفته بود و از خاطرات و ماجراهایش می‌گفت. از همه مهم‌تر از مسائل و اتفاقات ِجنگ و اینکه در عمان همه جا درباره دلاوری سپاه و قهرمان‌های جنگ ایران صحبت می‌شد مخصوصا سردار تنگسیری ... جمال پاشا میگفت: خبر دارید!؟ شهرتان جهانی شده کاکو... سردار تنگسیری ... همه جا حرفش هست به او لقب قهرمان هرمز داده اند. وقتی جمال پاشا این حرف‌ها را درباره اقتدار ایران در جنگ می‌زد، محمد با نگاه عاقل‌ اندر سفیه، سعید را می‌پایید که مدام در گوشی اش سرک می‌کشید. همین که جمال پاشا استکان چایی را برداشت و سکوت برقرار شد، محمد صدایش را صاف کرد و گفت: ای کاش همان طور که در بقیه کشورها همه فهمیدند حق با چه کسی است و قدرت منطقه دست کیست در کشور خودمان هم یه عده از خواب غفلت بیدار بشوند و سرشان را از شبکه‌های دشمن دربیاورند و واقعیت را ببینند. سعید نگاه تندی به محمد کرد و با لحن موزیانه ای گفت: فعلا که قدرت منطقه‌ای مان در محاصره گیر کرده است. پدربزرگ سرفه‌ای کرد و نگاه معناداری به محمد و سعید انداخت. جمال پاشا خنده بلندی کرد و به پدربزرگ گفت: پس این دعواها در خانه رفیق ما هم هست. پدر سعید به جمال پاشا گفت: نگید که در عمان هم از این دعواها هست... ما که دیگر خسته شدیم والا. جمال پاشا بقیه چایی اش رو سر کشید و جدی تر شد و گفت: این دعواها الان کم و بیش همه جا هست ولی امروز مردم آگاه شدند و کم کم واقعیت‌ها را می‌فهمند. این جنجال‌های رسانه‌ای هم که راه می اندازند تا مدتی اثر دارد. مردم وقتی که واقعیت ها را خودشان ببینند، می‌فهمند که تمامش ابزار دست دشمن و دروغ و کلک است. بعد نگاهی به سعید انداخت و انگشتش را بالا برد و با لبخند همیشگی و صدای بلند گفت: البته اگر آدم اهل مطالعه باشد، اهل تاریخ خواندن باشد و واقعیت را خودش بفهمد نه با حرف یکسری مزدور وطن فروش. سعید که خودش را گوشه رینگ دیده بود، سریع جواب داد: واقعیت را دیگر خودمان داریم می‌بینیم جمال پاشا. این همه گرانی ...تبعیض... رانت‌خواری ...فساد و ... جمال پاشا گفت؛ بله این ها واقعیت دارد ولی مشکل این هست که همه واقعیت نیست... قبول داری پسرم؟ اگه می‌خواهی بگویی واقعیت را می‌دانی باید همه واقعیت را با هم ببینی نه فقط جایی که نقطه ضعف هست... پس این همه پیشرفت‌ها چی !؟ بعد دستی به صورتش کشید و خنده‌ای کرد و گفت: تو و محمد همیشه عاشق داستانهای من بودید. می‌خواهید برایتان یک داستان دیگر بگویم ؟...... تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative
استوری پسر شهید تنگسیری ... ای قهرمان هرمز.... ای دلاور مرد.. در راه دین و رهبرت جهاد کردی و در راه دین و رهبرت شهید شدی ... مثل رهبرت با مشت گره کرده .... چه رازی در این مشت گره کرده‌ هست؟؟؟ گویی گنجینه‌ای باارزش در آن است گنجینه‌ای به ارزش خون شهدا .... به ارزش میراث همه آزادگان تاریخ ... به ارزش شعار مقدس باید برخاست .. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡https://eitaa.com/Tabyin_Creative