eitaa logo
تبیین خلاق
458 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🇮🇷 الله_اکبر | شعارِ الله‌اکبرِ بت‌شکن! در شب پیروزی انقلاب اسلامی ✊با روبهکان، ز صولتِ شیر بگو با دشمن اهل شر، ز شمشیر بگو تا لرزه بیفتد به تن کاخ سفید کوبنده‌تر از همیشه بگو 📅 سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ 🕘 ساعت ۲۱ الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت دهم :کنترل تلویزیون دست کیه؟ صدای «جاوید شاه، جاوید شاه» تلویزیون آنقدر بلند بود که شیشه‌های خانه می‌لرزید! مادر فرهاد از آشپزخانه داد زد: - « صدای اون ماهواره‌ی کوفتی رو کم کن! ... همسایه‌ها فکر می‌کنن کودتا شده!» بهزاد خندید و گفت: - «حرص نخور خاله جان! راحت باشین، ما دیگه واکسینه شدیم.» فرهاد یواشکی چشمی به تلویزیون دوخت. مستندِ شبکه «من و تو» داشت با آب و تاب از خدمات رضاشاه می‌گفت. تصاویر سیاه و سفیدِ رژه ارتش و ساخت تونل کندوان، بدجور فرهاد را قلقلک می‌داد. سهراب تخمه‌ای شکست و با دهان پر گفت: - «خدایی دمش گرم! ببین چه ابهتی! جاده ساخت، دزدها رو جمع کرد، ارتش مدرن ساخت... اینا رو که دیگه نمی‌تونید بگید کار انگلیس بوده!» فرهاد که منتظر همین پاس بود، بادی به غبغب انداخت و رو به بهزاد گفت: - «آقا بهزاد تحویل بگیر! اینجا دیگه نمی‌تونی بگی خیانته. امنیت آورد! امنیت!» بهزاد پوزخندی زد، کنترل تلویزیون را برداشت و صدایش را کمی کم کرد: - «فرهاد جان، امنیت داریم تا امنیت! حقیقتِ پشتِ پرده، خیلی تلخ‌تر از اون موزیکِ حماسیِ مستندهای ماهواره‌ست.» سهراب پرسید: «باز شروع شد! کدوم حقیقت؟» بهزاد گفت: - «تا حالا اسم ژنرال آیرونساید به گوشت خورده؟» سهراب گفت: «نه والا! اسمِ مدافعِ جدیدِ رئال مادریده؟» بهزاد خندید: - «نه داداش! آیرونساید، کارگردانِ اصلیِ این نمایش بود. جوان‌ترین ژنرال ارتش بریتانیا که سال ۱۲۹۹ اومد ایران و توی خاطراتش نوشت: "من بودم که رضاخان را رضاشاه کردم."» فرهاد اخم کرد: «یعنی چی؟ هر کی بوده، دستش درد نکنه. ما رو از بدبختی قاجار نجات داد و یه مردِ قدرتمند گذاشت بالا سر مملکت.» بهزاد جدی شد: - «نکته همین‌جاست فرهاد! انگلیس‌ها بعد از جنگ جهانی خسته بودند، می‌خواستند برگردند خونه‌شون، ولی می‌ترسیدند شوروی (روسیه) بیاد ایران رو بگیره و برسه به هند و چاه‌های نفت. آیرونساید نوشت: "ما به یک دیکتاتور نظامی نیاز داریم که با مشت آهنین، منافع ما را حفظ کند تا ما با خیال راحت برویم." برای اون‌ها مهم نبود دموکراسی تو ایران چی میشه؛ مهم این بود که یه "مبصرِ خشن" بذارن توی کلاس تا بچه‌ها شلوغ نکنن.» فرهاد کمی توی جایش جابه‌جا شد و با تردید گفت: - «یعنی میگی اون همه امنیت و ارتش، کشک بود؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «کشک نبود، ولی برای من و تو نبود! اون ارتش و اون راه‌آهن، "گاردِ امنیتی"برای صندوق‌خونه‌ی لندن بود، نه برای رفاهِ مردمِ جنوب شهر.» سهراب که تازه دوزاری‌اش افتاده بود، با تاسف گفت: - «عجب... پس یعنی شاهی که آیرونساید بسازه، تاریخ مصرف داره؟» بهزاد بشکنی زد: - «دقیقاً! تا وقتی زنده‌ست که به دردشون بخوره. دیدی که! وقتی تاریخ مصرفش تموم شد، با یه تلگرافِ ساده، همون انگلیسی‌ها گوشش رو گرفتن و پرتش کردن بیرون. تو تبعید دق کرد و مرد.» ،،، تلویزیون هنوز داشت مارش نظامی پخش می‌کرد و گوینده با هیجان حرف می‌زد. فرهاد رویش را از بچه‌ها برگرداند و به صفحه خیره شد. دیگر آن ابهتِ سابق را در تصویر نمی‌دید. انگار تازه فهمیده بود که "پادشاه" توی صفحه شطرنج، شاید مهره‌ی مهمی باشد، اما در نهایت این "دستِ بازیکن" است که تعیین می‌کند کی و کجا قربانی شود. حقیقت تلخ بود: تاجی که دیگران بر سرت بگذارند، هر وقت بخواهند، از سرت برمی‌دارند. مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👥 اینطوری باهاش حرف بزن 👣 گام‌های عملی مربی جهت ارتباط با نوجوانان در حوادث و فتنه‌ها 🔻 شروع با پذیرش 🔻آموزش چارچوب 🔻پرسش‌گری 🔻تفکیک مفاهیم 🔻مهارت‌افزایی تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت یازدهم:🔑 کلید کجاست؟ فرهاد در حالی که جیب‌های مایوش رو برای صدمین بار زیر و رو می‌کرد، رنگش مثل گچ سفید شد: - «نیست! یا ... نیست که نیست!» سهراب با چشم‌های گرد شده گفت: - «وااای! فرهاد نگو که کلید کمد رو گم کردی! گوشی ها و کیف پول و سوییچ ماشین همه تو کمد بود!» بهزاد که داشت موهایش را خشک می‌کرد، با حرص گفت: - «سهراب مگه قرار نبود اون کشِ لعنتی دست تو باشه؟ » سهراب شانه بالا انداخت: - «دادم دست فرهاد! گفتم شاید بخوام برم سونا، دست من باشه داغ میشه می‌سوزم.» بهزاد زد توی پیشانیش: - «آخه فرهاد رو چه به امانت‌داری؟ این بشر خودش رو هم بزور از آب کشید بیرون!» فرهاد با دلخوری گفت: - «حالا من شدم آدم بد؟ خب اون کش لعنتی لیز خورد دیگه... » سهراب گفت: - « باید برگردیم کف استخر دنبالش بگردیم! اونم قبل از اینکه سانس بعدی شروع بشه و جمعیت بریزه تو آب.» بهزاد داد زد: - «بگردیم؟ نخیر! "بگردید"! من عمراً پام رو توی اون آبِ قطبی اول استخر نمی‌ذارم.» سهراب نیشخند زد: - «فرهاد که نفس نداره، بره پایین همون‌جا موندگار میشه. پس من میرم، ولی تنهایی طول می‌کشه ها ... !» بهزاد با بی میلی گفت:« ای به خشکی شانس . خب بریم» ،،، یک ساعت بعد،کلید پیدا شده بود. بهزاد گفت :« آقا فرهاد این همه ما رو معطل کردی باید یک ساندویچ مشتی مهمونمون کنی...! فرهاد گفت:« بد هم که نگذشت بهتون یک سانس دیگه هم شنا کردید» سهراب دستش را توی جیبش کرد و گفت: - «حرف چیپس و ساندویچ نزن که پول نیست! فراموش کردید من خزانه‌دارِ گروهم؟ بودجه ته کشیده، باید ریاضت اقتصادی بکشیم.» فرهاد وا رفت: - «ای بابا! تو هم که همش فاز نداری برمی‌داری! نکنه پول‌های ما رو هاپولی می‌کنی؟» بهزاد خندید و گفت: - «سهراب ، تو با این اخلاقت، دقیقاً من رو یاد دکتر پول میندازی!» سهراب و فرهاد همزمان گفتند: «دکتر پول؟ دیگه کیه؟» بهزاد گفت: - «جنابِ "دکتر پول نیست"! یا همون آرتور میلسپو.» فرهاد با تعجب گفت: «اسم پیج نیست؟ بهزاد خندید: - «نه مهندس! آرتور میلسپو، یه مستشار آمریکایی بود که تو دوره پهلوی اول و دوم، کلید خزانه‌ی ایران رو انداخته بود توی جیبش. دقیقاً مثل سهراب!» سهراب اخم کرد: «حالا چیکار می‌کرد مگه؟» بهزاد جدی شد: - «مأموریتش این بود که اقتصاد ایران رو کاملاً وابسته به آمریکا کنه. هر وقت وزرا و مسئولین ایرانی می‌رفتند پیشش و برای ساخت کارخونه ذوب‌آهن یا راه‌آهن پول می‌خواستند، یه کلمه بیشتر نمی‌گفت: "پول نیست!"» فرهاد پرسید: «خوب شاید واقعا پول نبوده؟» بهزاد پوزخند زد: - «پول بود، ولی برای چیزهای دیگه! برای واردات کالاهای مصرفی از آمریکا همیشه بودجه بود، اما برای تولید و زیرساخت، به بهانه "صرفه‌جویی" و "اولویت بازپرداخت وام‌های خارجی"، جلوی همه رو می‌گرفت. اونقدر به درخواست‌های پیشرفت ایران "نه" گفت که مردم کوچه و بازار بهش لقب "دکتر پول نیست" داده بودند.» سهراب متفکرانه گفت: - «عجب سیاستی... یعنی نذاشت ما روی پای خودمون وایستیم؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «دقیقاً. اون می‌خواست ما فقط یه "مشتری خوش‌حساب" باشیم که نفت بفروشه و جنس آمریکایی بخره. نظمی که اون آورد، نظمِ یک زندان مالی بود، نه نظمِ پیشرفت.» ،،، بچه ها تازه فهمیده بودند که ماجرای امروزشان چقدر شبیه تاریخِ کشورشان بود. گاهی وقت‌ها کلید دستِ خودت نیست؛ دستِ کسی است که مأموریت دارد تو همیشه پشتِ در بمانی و التماس کنی. تاریخ نشان داده که هیچ بیگانه‌ای، کلیدِ قفلی را که خودش زده، به دستِ صاحبخانه نمی‌دهد؛ مگر اینکه صاحبخانه در را بشکند. مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🌟 ➖حجت الاسلام صادقیان (از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا) توفیق شد در نیمه ماه مبارک شعبان ، در خدمت نوجوان معتکف مسجد حجت ابن الحسن علیه السلام در خیابان دلاوران مشهد باشم. با دو موضوع دستاورد های انقلاب اسلامی و بزک پهلوی بسیار نوجوانان خلاق و با انگیزه ای بودند و پر از سوال و ذهن فعال و قوی👌 و تمام مطالب رو هم کاملا یادداشت کردند🗓 خدا قوت به مربیان و فعالین فرهنگی این مجموعه🙏 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⁉️ چیکار کنیم یه معلم محبوب بشیم؟🤔 ⁉️ چطور توی کلاسِ درس قلب دانش‌آموزا رو فتح کنیم؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه در سخت‌ترین شرایط دانش‌آموز رو با انگیزه نگه‌داره؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه توی کلاسِ درس با «شتر دیدیم، ندیدیم» بهترین نتیجه رو داشته باشه؟ ⁉️ یه معلم چطور می‌تونه رادار غم‌های پنهان بچه‌ها باشه؟ ⁉️ تفاوت استاد با مربی در چیه؟ 🔗 روش جهاد تبیین در مدرسه تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دوازدهم: تولد الکی!🎂 صدای جیغ و داد و سوت توی فضا پیچید: «تولد، تولد، تولدت مباااارک...» فرهاد هنوز لودینگ مغزش پر نشده بود که بهزاد مثل نینجا پرید وسط و یک قوطی کامل برف شادی را توی صورتش خالی کرد. فرهاد سرفه‌کنان داد زد: - « کور شدم! این برف شادیه یا اسپری فلفل گارد ویژه؟» سهراب در حالی که از خنده ریسه رفته بود، گفت: - «خیلی دیدنی شدی! حالا بیا ببین برات چی گرفتیم. بیا کادوت رو باز کن که از طرف جفتمونه.» فرهاد با چشم‌های قرمز و اشکی، پشت میز نشست. یک جعبه‌ی کادوییِ غول‌پیکر با روبان قرمز جلویش بود. جعبه را بلند کرد... سبکِ سبک! انگار هوا توش بود. با تردید گفت: - «باز چه خوابی برام دیدید؟ توش بمب ساعتیه یا سوسک پلاستیکی؟» بهزاد چشمک زد: - «نترس مرگ موش نیست . باز کن، سورپرایز میشی!» فرهاد با احتیاط کاغذ کادو را جر داد. جعبه را باز کرد... بوی تند و تیزِ "پنیر گندیده" و "عرق پا" زد زیر دماغش! دو لنگه جورابِ سوراخ و تاق‌به‌تا، مثل آثار باستانی وسط جعبه افتاده بودند. یکی مالِ پای سهراب (که معروف بود به راکتور هسته‌ای) و یکی مالِ بهزاد. فرهاد نفسش را حبس کرد و با حرص رو به سهراب گفت: - «دستت درد نکنه ! تو که قرار بود سپر بلای من باشی، شدی هم‌دستِ این تروریست؟» سهراب نیشش باز شد: «قابلی نداره داداش...» هنوز حرفش تمام نشده بود که فرهاد در یک حرکتِ اکشن، پشت کله‌ی هر دو نفر را گرفت و محکم کوبید توی کیک خامه‌ای! - «حالا بخورید تا نمک خونتون نیفته!» ،،، یک ربع بعد، سه نفر شبیه زامبی‌های خامه‌ای، با حوله نشسته بودند و صورتشان را پاک می‌کردند. سهراب در حالی که خامه را از توی گوشش درمی‌آورد، نالید: - «بی‌جنبه! می‌دونی پول همین کیک چقدر شده بود؟ از بودجه‌ی اضطراری برداشته بودم!» فرهاد که هنوز چشمش می‌سوخت، ناگهان خشکش زد: - «وایسا ببینم... امروز که اصلاً تولد من نیست! تولد من ماه دیگه است!» سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. سهراب با دهان باز به بهزاد نگاه کرد: - «بهزاد؟ مگه نگفتی بیست و هشتمه؟» بهزاد تقویم گوشی‌اش را چک کرد و با خنده گفت: - «آخ! سوتی دادم! تاریخ گوشیم روی سال کبیسه تنظیم بوده انگار!» فرهاد چپ‌چپ نگاه کرد: - «یعنی این همه کتک‌کاری و کثیف‌کاری برای هیچی؟» بهزاد نگاهش به تقویم روی میز افتاد. تاریخ امروز: ۲۸ مرداد برق از چشمش پرید و خواست قضیه را جمع کند: - «نه داداش، اشتباه نشده! امروز تولد تو نیست، ولی تولدِ یه چیزِ دیگه است... تولدِ یک حکومتِ بدهکار!» فرهاد اخم کرد: «باز شروع کردی؟ منظورت چیه؟» بهزاد جدی شد: - «امروز سالگرد کودتای ۲۸ مرداده. روزی که اعلاحضرت دوباره متولد شد، ولی این بار نه به خواست مردم، بلکه با بند نافِ دلار!» فرهاد با تعصب گفت: - «خوب بلدی ماس‌مالی کنی! کودتا کدومه؟ اون یک قیام ملی بود. مردم ریختن بیرون تا کشور رو از دست کمونیست‌ها و هرج‌ومرج نجات بدن.» بهزاد پوزخند تلخی زد: - «قیام ملی؟ فرهاد جان، کارگردانِ این فیلمِ اکشن، آقای کرمیت روزولت بود؛ مأمورِ ارشدِ سازمان سیا. خودش تو خاطراتش نوشته که با یه چمدون دلار اومد تهران، لات و لوت‌های جنوب شهر (مثل شعبان بی‌مخ) رو اجیر کرد تا بریزن تو خیابون و بگن "جاوید شاه".» سهراب با تعجب پرسید: «یعنی واقعاً همش صحنه‌سازی بود؟ هزینه‌ش چقدر شد؟» بهزاد گفت: - «کلِ عملیاتِ سرنگونیِ دولتِ مصدق و برگردوندنِ شاه، حدود ۶۰ هزار دلار برای آمریکا آب خورد! مفت! با پولِ یه آپارتمانِ نقلی، مسیر تاریخِ یه ملت رو عوض کردن.» سهراب سوت کشید: «چه حراجیِ خوبی! خب بعدش چی شد؟» بهزاد ادامه داد: - «بعدش؟ شاه برگشت، ولی دیگه شاهِ مردم نبود. شد ژاندارمِ آمریکا تو منطقه. ۴۰ درصد از درآمد نفت رفت تو جیب کنسرسیوم‌های آمریکایی و انگلیسی. خودِ شاه بعد از کودتا به روزولت گفت: "من تاج و تختم را به خدا، مردمم، ارتشم... و به شما مدیونم!"» فرهاد سکوت کرد. انگار کلمه‌ی "مدیونم" مثل پتک توی سرش خورد. با خودش فکر کرد: «فقط ۶۰ هزار دلار؟ یعنی قیمتِ غرورِ یک ملت، از قیمتِ همین ماشینی که سوار می‌شیم کمتر بود؟» بهزاد آرام گفت: - «دردش اینجاست فرهاد... شاهی که اعتراف می‌کنه تاجش رو مدیونِ یه مأمورِ خارجیه، دیگه نمی‌تونه تو چشمِ ملتش نگاه کنه و از "استقلال" حرف بزنه. اون روز، استقلالِ ما زیر چکمه‌های دلار له شد.» فرهاد به تصویر پس‌زمینه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. محمدرضا پهلوی با لباس رسمی و مدال‌های فراوان. اما این بار، آن همه زرق و برق در نظرش رنگ باخته بود. انگار پشتِ آن ژستِ قدرتمند، سایه‌ی مردی را می‌دید که با چمدانِ دلارِ یک غریبه، برایش تاج خریده بودند. ،،، حکومتی که "فاکتور خریدش" دستِ بیگانه باشد، تاریخ انقضایش را هم همان بیگانه تعیین می‌کند. ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative