eitaa logo
تبیین خلاق
456 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت یازدهم:🔑 کلید کجاست؟ فرهاد در حالی که جیب‌های مایوش رو برای صدمین بار زیر و رو می‌کرد، رنگش مثل گچ سفید شد: - «نیست! یا ... نیست که نیست!» سهراب با چشم‌های گرد شده گفت: - «وااای! فرهاد نگو که کلید کمد رو گم کردی! گوشی ها و کیف پول و سوییچ ماشین همه تو کمد بود!» بهزاد که داشت موهایش را خشک می‌کرد، با حرص گفت: - «سهراب مگه قرار نبود اون کشِ لعنتی دست تو باشه؟ » سهراب شانه بالا انداخت: - «دادم دست فرهاد! گفتم شاید بخوام برم سونا، دست من باشه داغ میشه می‌سوزم.» بهزاد زد توی پیشانیش: - «آخه فرهاد رو چه به امانت‌داری؟ این بشر خودش رو هم بزور از آب کشید بیرون!» فرهاد با دلخوری گفت: - «حالا من شدم آدم بد؟ خب اون کش لعنتی لیز خورد دیگه... » سهراب گفت: - « باید برگردیم کف استخر دنبالش بگردیم! اونم قبل از اینکه سانس بعدی شروع بشه و جمعیت بریزه تو آب.» بهزاد داد زد: - «بگردیم؟ نخیر! "بگردید"! من عمراً پام رو توی اون آبِ قطبی اول استخر نمی‌ذارم.» سهراب نیشخند زد: - «فرهاد که نفس نداره، بره پایین همون‌جا موندگار میشه. پس من میرم، ولی تنهایی طول می‌کشه ها ... !» بهزاد با بی میلی گفت:« ای به خشکی شانس . خب بریم» ،،، یک ساعت بعد،کلید پیدا شده بود. بهزاد گفت :« آقا فرهاد این همه ما رو معطل کردی باید یک ساندویچ مشتی مهمونمون کنی...! فرهاد گفت:« بد هم که نگذشت بهتون یک سانس دیگه هم شنا کردید» سهراب دستش را توی جیبش کرد و گفت: - «حرف چیپس و ساندویچ نزن که پول نیست! فراموش کردید من خزانه‌دارِ گروهم؟ بودجه ته کشیده، باید ریاضت اقتصادی بکشیم.» فرهاد وا رفت: - «ای بابا! تو هم که همش فاز نداری برمی‌داری! نکنه پول‌های ما رو هاپولی می‌کنی؟» بهزاد خندید و گفت: - «سهراب ، تو با این اخلاقت، دقیقاً من رو یاد دکتر پول میندازی!» سهراب و فرهاد همزمان گفتند: «دکتر پول؟ دیگه کیه؟» بهزاد گفت: - «جنابِ "دکتر پول نیست"! یا همون آرتور میلسپو.» فرهاد با تعجب گفت: «اسم پیج نیست؟ بهزاد خندید: - «نه مهندس! آرتور میلسپو، یه مستشار آمریکایی بود که تو دوره پهلوی اول و دوم، کلید خزانه‌ی ایران رو انداخته بود توی جیبش. دقیقاً مثل سهراب!» سهراب اخم کرد: «حالا چیکار می‌کرد مگه؟» بهزاد جدی شد: - «مأموریتش این بود که اقتصاد ایران رو کاملاً وابسته به آمریکا کنه. هر وقت وزرا و مسئولین ایرانی می‌رفتند پیشش و برای ساخت کارخونه ذوب‌آهن یا راه‌آهن پول می‌خواستند، یه کلمه بیشتر نمی‌گفت: "پول نیست!"» فرهاد پرسید: «خوب شاید واقعا پول نبوده؟» بهزاد پوزخند زد: - «پول بود، ولی برای چیزهای دیگه! برای واردات کالاهای مصرفی از آمریکا همیشه بودجه بود، اما برای تولید و زیرساخت، به بهانه "صرفه‌جویی" و "اولویت بازپرداخت وام‌های خارجی"، جلوی همه رو می‌گرفت. اونقدر به درخواست‌های پیشرفت ایران "نه" گفت که مردم کوچه و بازار بهش لقب "دکتر پول نیست" داده بودند.» سهراب متفکرانه گفت: - «عجب سیاستی... یعنی نذاشت ما روی پای خودمون وایستیم؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «دقیقاً. اون می‌خواست ما فقط یه "مشتری خوش‌حساب" باشیم که نفت بفروشه و جنس آمریکایی بخره. نظمی که اون آورد، نظمِ یک زندان مالی بود، نه نظمِ پیشرفت.» ،،، بچه ها تازه فهمیده بودند که ماجرای امروزشان چقدر شبیه تاریخِ کشورشان بود. گاهی وقت‌ها کلید دستِ خودت نیست؛ دستِ کسی است که مأموریت دارد تو همیشه پشتِ در بمانی و التماس کنی. تاریخ نشان داده که هیچ بیگانه‌ای، کلیدِ قفلی را که خودش زده، به دستِ صاحبخانه نمی‌دهد؛ مگر اینکه صاحبخانه در را بشکند. مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🌟 ➖حجت الاسلام صادقیان (از مبلغین واحد کودک و نوجوان اندیشکده راهبردی سعدا) توفیق شد در نیمه ماه مبارک شعبان ، در خدمت نوجوان معتکف مسجد حجت ابن الحسن علیه السلام در خیابان دلاوران مشهد باشم. با دو موضوع دستاورد های انقلاب اسلامی و بزک پهلوی بسیار نوجوانان خلاق و با انگیزه ای بودند و پر از سوال و ذهن فعال و قوی👌 و تمام مطالب رو هم کاملا یادداشت کردند🗓 خدا قوت به مربیان و فعالین فرهنگی این مجموعه🙏 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
⁉️ چیکار کنیم یه معلم محبوب بشیم؟🤔 ⁉️ چطور توی کلاسِ درس قلب دانش‌آموزا رو فتح کنیم؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه در سخت‌ترین شرایط دانش‌آموز رو با انگیزه نگه‌داره؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه توی کلاسِ درس با «شتر دیدیم، ندیدیم» بهترین نتیجه رو داشته باشه؟ ⁉️ یه معلم چطور می‌تونه رادار غم‌های پنهان بچه‌ها باشه؟ ⁉️ تفاوت استاد با مربی در چیه؟ 🔗 روش جهاد تبیین در مدرسه تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دوازدهم: تولد الکی!🎂 صدای جیغ و داد و سوت توی فضا پیچید: «تولد، تولد، تولدت مباااارک...» فرهاد هنوز لودینگ مغزش پر نشده بود که بهزاد مثل نینجا پرید وسط و یک قوطی کامل برف شادی را توی صورتش خالی کرد. فرهاد سرفه‌کنان داد زد: - « کور شدم! این برف شادیه یا اسپری فلفل گارد ویژه؟» سهراب در حالی که از خنده ریسه رفته بود، گفت: - «خیلی دیدنی شدی! حالا بیا ببین برات چی گرفتیم. بیا کادوت رو باز کن که از طرف جفتمونه.» فرهاد با چشم‌های قرمز و اشکی، پشت میز نشست. یک جعبه‌ی کادوییِ غول‌پیکر با روبان قرمز جلویش بود. جعبه را بلند کرد... سبکِ سبک! انگار هوا توش بود. با تردید گفت: - «باز چه خوابی برام دیدید؟ توش بمب ساعتیه یا سوسک پلاستیکی؟» بهزاد چشمک زد: - «نترس مرگ موش نیست . باز کن، سورپرایز میشی!» فرهاد با احتیاط کاغذ کادو را جر داد. جعبه را باز کرد... بوی تند و تیزِ "پنیر گندیده" و "عرق پا" زد زیر دماغش! دو لنگه جورابِ سوراخ و تاق‌به‌تا، مثل آثار باستانی وسط جعبه افتاده بودند. یکی مالِ پای سهراب (که معروف بود به راکتور هسته‌ای) و یکی مالِ بهزاد. فرهاد نفسش را حبس کرد و با حرص رو به سهراب گفت: - «دستت درد نکنه ! تو که قرار بود سپر بلای من باشی، شدی هم‌دستِ این تروریست؟» سهراب نیشش باز شد: «قابلی نداره داداش...» هنوز حرفش تمام نشده بود که فرهاد در یک حرکتِ اکشن، پشت کله‌ی هر دو نفر را گرفت و محکم کوبید توی کیک خامه‌ای! - «حالا بخورید تا نمک خونتون نیفته!» ،،، یک ربع بعد، سه نفر شبیه زامبی‌های خامه‌ای، با حوله نشسته بودند و صورتشان را پاک می‌کردند. سهراب در حالی که خامه را از توی گوشش درمی‌آورد، نالید: - «بی‌جنبه! می‌دونی پول همین کیک چقدر شده بود؟ از بودجه‌ی اضطراری برداشته بودم!» فرهاد که هنوز چشمش می‌سوخت، ناگهان خشکش زد: - «وایسا ببینم... امروز که اصلاً تولد من نیست! تولد من ماه دیگه است!» سکوت سنگینی حکم‌فرما شد. سهراب با دهان باز به بهزاد نگاه کرد: - «بهزاد؟ مگه نگفتی بیست و هشتمه؟» بهزاد تقویم گوشی‌اش را چک کرد و با خنده گفت: - «آخ! سوتی دادم! تاریخ گوشیم روی سال کبیسه تنظیم بوده انگار!» فرهاد چپ‌چپ نگاه کرد: - «یعنی این همه کتک‌کاری و کثیف‌کاری برای هیچی؟» بهزاد نگاهش به تقویم روی میز افتاد. تاریخ امروز: ۲۸ مرداد برق از چشمش پرید و خواست قضیه را جمع کند: - «نه داداش، اشتباه نشده! امروز تولد تو نیست، ولی تولدِ یه چیزِ دیگه است... تولدِ یک حکومتِ بدهکار!» فرهاد اخم کرد: «باز شروع کردی؟ منظورت چیه؟» بهزاد جدی شد: - «امروز سالگرد کودتای ۲۸ مرداده. روزی که اعلاحضرت دوباره متولد شد، ولی این بار نه به خواست مردم، بلکه با بند نافِ دلار!» فرهاد با تعصب گفت: - «خوب بلدی ماس‌مالی کنی! کودتا کدومه؟ اون یک قیام ملی بود. مردم ریختن بیرون تا کشور رو از دست کمونیست‌ها و هرج‌ومرج نجات بدن.» بهزاد پوزخند تلخی زد: - «قیام ملی؟ فرهاد جان، کارگردانِ این فیلمِ اکشن، آقای کرمیت روزولت بود؛ مأمورِ ارشدِ سازمان سیا. خودش تو خاطراتش نوشته که با یه چمدون دلار اومد تهران، لات و لوت‌های جنوب شهر (مثل شعبان بی‌مخ) رو اجیر کرد تا بریزن تو خیابون و بگن "جاوید شاه".» سهراب با تعجب پرسید: «یعنی واقعاً همش صحنه‌سازی بود؟ هزینه‌ش چقدر شد؟» بهزاد گفت: - «کلِ عملیاتِ سرنگونیِ دولتِ مصدق و برگردوندنِ شاه، حدود ۶۰ هزار دلار برای آمریکا آب خورد! مفت! با پولِ یه آپارتمانِ نقلی، مسیر تاریخِ یه ملت رو عوض کردن.» سهراب سوت کشید: «چه حراجیِ خوبی! خب بعدش چی شد؟» بهزاد ادامه داد: - «بعدش؟ شاه برگشت، ولی دیگه شاهِ مردم نبود. شد ژاندارمِ آمریکا تو منطقه. ۴۰ درصد از درآمد نفت رفت تو جیب کنسرسیوم‌های آمریکایی و انگلیسی. خودِ شاه بعد از کودتا به روزولت گفت: "من تاج و تختم را به خدا، مردمم، ارتشم... و به شما مدیونم!"» فرهاد سکوت کرد. انگار کلمه‌ی "مدیونم" مثل پتک توی سرش خورد. با خودش فکر کرد: «فقط ۶۰ هزار دلار؟ یعنی قیمتِ غرورِ یک ملت، از قیمتِ همین ماشینی که سوار می‌شیم کمتر بود؟» بهزاد آرام گفت: - «دردش اینجاست فرهاد... شاهی که اعتراف می‌کنه تاجش رو مدیونِ یه مأمورِ خارجیه، دیگه نمی‌تونه تو چشمِ ملتش نگاه کنه و از "استقلال" حرف بزنه. اون روز، استقلالِ ما زیر چکمه‌های دلار له شد.» فرهاد به تصویر پس‌زمینه‌ی گوشی‌اش نگاه کرد. محمدرضا پهلوی با لباس رسمی و مدال‌های فراوان. اما این بار، آن همه زرق و برق در نظرش رنگ باخته بود. انگار پشتِ آن ژستِ قدرتمند، سایه‌ی مردی را می‌دید که با چمدانِ دلارِ یک غریبه، برایش تاج خریده بودند. ،،، حکومتی که "فاکتور خریدش" دستِ بیگانه باشد، تاریخ انقضایش را هم همان بیگانه تعیین می‌کند. ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
حجت‌الاسلام راجیاز فتح قلب تا فتح فکر.mp3
زمان: حجم: 10M
🎙 سخنرانی در برنامه ، دی ۱۴۰۴ 🔰 با موضوع: از فتح قلب تا فتح فکر؛ ۱٠ راهکار برای محبوب شدن در کلاس درس ⁉️ چیکار کنیم یه معلم محبوب بشیم؟🤔 ⁉️ چطور توی کلاسِ درس قلب دانش‌آموزا رو فتح کنیم؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه در سخت‌ترین شرایط دانش‌آموز رو با انگیزه نگه‌داره؟ ⁉️ معلم چطور می‌تونه توی کلاسِ درس با «شتر دیدیم، ندیدیم» بهترین نتیجه رو داشته باشه؟ ⁉️ یه معلم چطور می‌تونه رادار غم‌های پنهان بچه‌ها باشه؟ ⁉️ تفاوت استاد با مربی در چیه؟ ❌ معلم می‌تونه با دانش‌آموزی که دیر میاد دو نوع برخورد کنه... ✅ این برنامه برای معلمانی طراحی شده که می‌خوان توی کلاسِ درس تغییر اساسی ایجاد کنن 💠 اندیشکده راهبردی سعداء 🆔 @soada_ir
🔰 با موضوع: از فتح قلب تا فتح فکر؛ پل زدن از کلاسِ درس به جهاد تبیین 🔰 به فرهنگیان عزیز پیشنهاد می‌شود این ۲ تصویر را در دفاتر مدارس و ادارات آموزش و پرورش چاپ کنند 👈 فایل با کیفیت 🔸 دریافت صوت کامل سخنرانی 🔸 دریافت پادپخش (پادکست) سخنرانی 💠 راه نو، کانال سخنرانی‌های حجت الاسلام راجی 🆔 @raheno_TV
قسمت سیزدهم: حقیقتِ پشت پرده فرهاد با لباس نو و برند، جلوی آینه قدی دانشگاه ایستاده بود و داشت یقه کتش را درست می‌کرد. بهزاد با پوزخند گفت: - «داداش خودتو گول نزن! تو با این لباس‌های زرق و برق‌دار، بچه‌محل نمی‌شی. اینا همش ویترینه.» فرهاد که داشت روی لباسش دست می‌کشید، با حرص جواب داد: - «چیه؟ حسودیت میشه؟ تو هم بپوش! چرا فاز منفی میدی؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «حسودی چیه دیوونه؟ دلم می‌سوزه! آخه خاله چه گناهی کرده صبح تا شب سبزی پاک کنه و ترشی بندازه که تو بری این لباس‌های مارک‌دار رو بخری؟» فرهاد قاطی کرد: - «اینقدر خاله خاله نکن! خاله ی تو قبل از اینکه خاله ی تو باشه، مامان منه! پول خودمه، عشق خودمه! نمی‌خواد تو کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشی!» همان لحظه سهراب نفس‌نفس زنان وارد شد و بلافاصله جو را عوض کرد: - «به به! آقای لاکچری! باز رفتی لباس جدید خریدی؟ چقدرم بهت میاد، رسماً شدی شبیه این "ریچ کیدز"های اینستاگرام!» بهزاد با اخم گفت: - «همین هندونه زیر بغل گذاشتن‌های تو اینو پر رو کرده! ول کن این قرتی‌بازی‌ها رو. سهراب، بالاخره اون کتاب رو گیر آوردی یا نه؟» سهراب با افتخار، کتابی با جلد تیره را از کوله‌پشتی‌اش بیرون کشید: - «آره، ولی پدرم دراومد تا این «شکست شاهانه» رو پیدا کنم. حالا درباره چی هست اصلاً؟» بهزاد گفت: - «درباره روانشناسیِ شخصیتِ شاه. نویسنده‌اش یه روانشناس آمریکایی خفنه به اسم ماروین زونیس.» سهراب کنجکاو شد و تصادفی کتاب رو ورق کتاب زد. بچه ها اینو ببینید چی نوشته ، بعد انگشتش را روی یک پاراگراف گذاشت و با هیجان خواند: - «اینجا نوشته: هسته اصلی شخصیت شاه، عدم اعتماد به نفس و وابستگی عمیق به منابع قدرت خارجی بود... ایالات متحده برای او نقش "پدرِ خوب" را بازی می‌کرد که منبع قدرت مطلق بود و از او محافظت می‌کرد. بدون حمایت ایالات متحده اعتماد به نفس شاه فرو می ریخت.» فرهاد که انتظار چنین توصیفی را نداشت، دست از ور رفتن با لباسش برداشت و ساکت شد. سهراب ادامه داد: - «زونیس دقیقا دست می‌ذاره رو نقطه ضعفش. میگه شاه یه "وابستگی روانی عمیق" به قدرت‌های خارجی داشت. آمریکا براش نقش "پدرِ خوبِ مطلق" رو بازی می‌کرد. یه بابای پولدار و زورگو که تا وقتی هست، بچه احساس امنیت می‌کنه. اما به محض اینکه اون پدرِ خیالی یه اخم می‌کرد، تمام هیبتِ شاه فرو می‌ریخت.» فرهاد که همیشه ویدیوهای "عظمتِ شاه" رو در اینستاگرام لایک می‌کرد، با گیجی گفت: - «یعنی چی؟ پس اون همه رژه و قدرت‌نمایی چی بود؟» بهزاد تاکید کرد: - «دقیقاً نکته‌اش همین‌جاست فرهاد! این وابستگی فقط تو مغزش نبود، تو ارتشش هم بود. ارتشی که شاه پُزش رو می‌داد و می‌گفت پنجمین ارتش جهانه، بدون اجازه‌ی اون "پدرِ خوبِ آمریکایی"، حتی جرأت نداشت موتور یک هواپیما رو روشن کنه. همه‌چیز اجاره‌ای بود، حتی اعتماد به نفسش!» فرهاد به کتِ گران‌قیمتش نگاه کرد. ناگهان احساس کرد چقدر شبیه شاه شده است؛ ظاهری پر زرق و برق که با پول و زحمتِ یکی دیگر (مادرش) خریده شده بود، دقیقاً مثل شاه که اقتدارش را با دلار و حمایتِ یکی دیگر (آمریکا) خریده بود. بهزاد با لحنی جدی و تاریخی گفت: - «درد ماجرا اینجاست رفقا؛ وقتی یک حاکم، امنیت و تاج و تختش رو به "لبخندِ بیگانه" گره می‌زنه، استقلال کشور میشه یه کالای فانتزی. ،،، شاه ایران بهترین درسِ تاریخه برای اینکه بفهمیم: قدرتی که ریشه‌اش در خاکِ خودت نباشه و از "پدرخوانده‌ی خارجی" آب بخوره، با اولین بادِ پاییزی، خشکه و می‌ریزه. هیچ ببری با دندون‌های عاریه‌ای، شکارچی نمیشه.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان😎 🔰مجموعه ی نمایشی از کتاب رستاخیز ایران 🤩 این محتوای جذاب را در کانال تبیین خلاق مشاهده کنید اثری از فعالین فرهنگی شهر تبریز،قم و مشهد👌 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative