تقدیمی
۱۰۶
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بیخبر زخویش
گشتهام اسیر جذبههای ماه
گفتی از تو بگسلم.... دریغ و درد
رشتهٔ وفا مگر گسستنی است؟
بگسلم زخویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است؟
دیدمت شبی به خواب و سرخوشم
وه...مگر به خوابها ببینمت
غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و زشاخهها بچینمت
شعله میکشد به ظلمت شبنم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم به شوق
در سراچه غم نهان تو
تقدیمی
188
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران میشود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامهای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک!
بی تو دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ