eitaa logo
| کتـابچـهِ تَــک |
1.5هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
133 ویدیو
0 فایل
﷽ - اگر کتاب‌ها نفس می‌کشیدند ؛ کتابچه‌تک قلب‌شون بود . . . ⤶‏ به کجا قدم گذاشتید؟ به کوچه‌های بی‌پایانِ قصه‌ها 📖 ⤶‏ ارسال از؟ قم، شهرِ آرامش و اندیشه 🕊️ ⤶‏ برای سفارش؟ @Sadr_alef ⤶‏ اعتماد؟ اولین خریدت، شروع یه رفاقت بلندمدته ✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از | کتـابچـهِ تَــک |
این کتاب برای توئه اگر 😌👇🏻: - عاشق داستان‌های عاشقانه‌ی آهسته‌سوز و پرکشش هستی 💗✨ - دلت برای دنیایی فانتزی با خدایان، جنگ و جادو تنگ شده ⚔🔮 - از روایت‌هایی با نامه‌نگاری مخفی و هویت‌های ناشناخته لذت می‌بری 📑✏️ - دنبال کتابی هستی که هم اشکت رو دربیاره ، هم قلبت رو گرم کنه 🥲❤️‍🔥
هدایت شده از | کتـابچـهِ تَــک |
- شما فقط عکس شخصیتاش رو ببین 🥰❤️‍🔥 | رقبای الهی |
هدایت شده از | کتـابچـهِ تَــک |
࣪𓏲 ּ رقبای الهی ࣪𓏲 ּ 𝆤𝆤𝆤𝆣𝆤𝆤𝆤𝆣𝆤𝆤𝆤𝆣𝆤𝆤𝆤𝆣𝆤𝆤𝆤𝆣𝆤𝆤𝆤 💙👗 نویسنده : ربکا راس ✒️ مترجم : مهدی حلوایی نشر : آزاد بیان ( قیمت درج شده در کپشن برای این نشر از سایر نشر ها ؛ چشمه و .. موجوده ) جلد : لبه رنگی قیمت : ۶۱۰ ২ @Sadr_alef
کتاب جدید و هدیه و ازین حرفا داریمم🥹
| کتـابچـهِ تَــک |
بنظرتون کدوم کتابِ 😗❣️
جلد دوم چه کتابیو اوردم واستون؟؟؟👀
| کتـابچـهِ تَــک |
جلد دوم چه کتابیو اوردم واستون؟؟؟👀
ما عجیب‌ترین خانواده‌ی دنیا بودیم… خانواده‌ای که می‌تونست با مُرده‌ها ارتباط برقرار کنه !! روح‌هارو ببینه و حتی باهاشون حرف بزنه… البته همه این قدرت رو داشتن به جز من! مادرم احضارگر خانواده‌ی ما بود، اما وقتی مُرد قدرتش مثل ارث فقط به خواهرم رسید… اوفلیا هم مثل مادرم می‌تونست با دنیای مردگان ارتبط داشته باشه…
| کتـابچـهِ تَــک |
ما عجیب‌ترین خانواده‌ی دنیا بودیم… خانواده‌ای که می‌تونست با مُرده‌ها ارتباط برقرار کنه !! روح‌هارو
اما من این قدرت رو نداشتم… قدرت من فقط همین بود که می‌تونستم نامرئی بشم! برای همین بعد از مرگ مادرم، احساس کردم دیگه هیچکس واقعا من‌رو نمی‌بینه… برای فرار از این احساس تنهایی و پیدا کردن آدم‌هایی شبیه خودم، همه‌چیز رو ول کردم و به شهر دیگه‌ای رفتم… فکر می‌کردم شاید بتونم زندگی بهتری برای خودم بسازم اما نشد !!
| کتـابچـهِ تَــک |
اما من این قدرت رو نداشتم… قدرت من فقط همین بود که می‌تونستم نامرئی بشم! برای همین بعد از مرگ مادرم،
روز اولی که پام رو داخل شهر گذاشتم، یک گله کلاغ سیاه شروع کردن به تعقیب کردنم !! کلاغ‌هایی که ول‌کن نبودن، تا خونه دنبالم می‌اومدن و وحشتناک به شیشه‌های اتاقم نوک می‌زدن... انگار می‌خواستن یه چیزی بهم بگن… اونا یک نشونه‌ی جادویی بودن! می‌خواستن مجبورم کنن تا نامه‌ای که سال‌ها بازش نکرده بودم و از دوست قدیمی مادرم گرفته بودم، رو بخونم… پس تصمیم گرفتم بالاخره بازش کنم…
| کتـابچـهِ تَــک |
روز اولی که پام رو داخل شهر گذاشتم، یک گله کلاغ سیاه شروع کردن به تعقیب کردنم !! کلاغ‌هایی که ول‌کن
توی اون نامه با اصرار ازم خواسته بود به یک عمارت مرموز به اسم «اینچنترا» برم !! فکر می‌کردم اونجا همون‌جاییه که بالاخره می‌تونم جواب سؤال‌هامو بگیرم و از تنهایی دربیام… پس چمدونم رو بستم و راه افتادم!! بالاخره بعد از کلی دردسر به آدرسی که گفتن رسیدم… اما فقط یک دروازه و یک دشت خالی جلوم بود!! هیچ عمارتی در کار نبود !!
| کتـابچـهِ تَــک |
توی اون نامه با اصرار ازم خواسته بود به یک عمارت مرموز به اسم «اینچنترا» برم !! فکر می‌کردم اونجا هم
فکر می‌کردم همش همینه ولی وقتی یک میوه‌ی جادویی خوردم، تازه تونستم اون عمارت رو ببینم! عمارت مرموزی که توی مه و تاریکی فرو رفته بود… کلاغی که من رو تا اینجا اورده بود، روی زمین افتاده بود !! اونجا بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم و توی این عمارت پا گذاشتم …