بچههابهتونگفتهبودم؟
عشق، جسارتمیخواد.
اگهعاشقشدین، پسبایدجسورانهبراشتلاشکنین.
بههرقیمتیکهشده*
- تامیلا -
ونهایتااینحاجرضابودکههروقتبهمو رسیدو، پارهشد، منوبردحرمشو بغلمکردویهلیوانچا
دیگهجدیاگهتویِاینوضعیتحاجرضا
همنطلبههیچیدیگه،احتمالابایدبرم
بمیرم.
اماعزیزِمن، هراسیازمرگندارم.
تنهاترسمایناستکهآنقدرعمرکنمتا
مرگِتمامِعزیزانمراببینم.
وحشتِواقعیِمن، ایناست.
امروزبعدازمدتهابلندشدمتابهکارهام
برسم، یهتخممرغگذاشتمآبپزشهتا
صبحونهبخورم، بعدازانجامدادنیهسری
کارهارفتموتخممرغروپوستکندم، ودیدماره، تخممرغداشتهجوجهمیشده(((((((:
هیچیدیگه، یکساعتتمومنشستم
همونجاوگریهکردم، برایجوجه، برایخودم، برایغمام، برایجوجهوبرایجوجه.
جوجهیِطفلکی(((((((((((((((((((:.
- تامیلا -
[ باتاخیر، بهجاموندهازنمازعیدفطر ]
منآخرینسفریکهبهمشهدداشتم، [ یعنیهمینجا* ]
پرازاتفاقبودبرام، پرازداستان، پرازنشونه.
درحینهمینسفربودکهطیِیهسری
اتفاقات، وموضوعاتازمجازیرفتم.
وهیچوقتنشدکهداستانهایاینسفرِ
پرازماجرامروتعریفکنموعکسهارواینجابزارم.
حالااما؛ تصمیمگرفتمبیاموبراتونبگم.
ودلممیخواداینجانقلبشه، واینجابمونه*
اگرموافقباشیدپلنپلن، هرشببراتونروایتمیکنم*
تویِاینمدتوبعدازاتفاقاتیکهبرامافتاد
شبهاکهمیخوابم، بدنمدرحالتتدافعیه.
انگارقرارهحملهایبهشبشه، یاقرارهحملهایرودفعکنه.
مرزِبینخوابوبیداری، کابوسوکابوس.
نمیدونم، ولیمیدونمتویِاینتایمواقعا
بهاندازهیِ۲ساعت، درستنتونستمبخوابم.
آدمیزادِطفلکی، بااینهمهرنجهمچنانزندهای، میبینی؟