بهقولامامخمینی ؛
درمیخانهگشاییدبهرویم ؛ شبُروز
کهمنازمسجدُ ؛ ازمدرسهبیزارشدم ..
- تامیلا -
ازصبحکهبلندشدهبودم ؛ سعیداشتمبغضمُقورتبدم
خانجونمیخواستبرهمشهدُ ؛ انگارراستیراستی ؛ بازمبابارضامنونطلبیدهبود
خودمُبایهچیزیسرگرممیکردم ؛ تامبادا
بغضمبکشنهُ ؛ اشکامبریزه
خانجونهمچُناندرحالبستنساکشبودُ
یهبرقخاصیتوچشماش ؛ خودنماییمیکرد
نگاهمُدوختمبهش ؛ بغضمُقورتدادم ..
- خانجون
سرشُ بلندکردُ ؛ چشمایعسلیشُدوختبهم
+ جون ِ خانجون
- خانجونرفتیاونجا ؛ منویادتنرهها !
+ آدممگهجیگرگوششُیادشمیرهمادر؟
نشستمکنارشُ ؛ دستمُحلقهکردمدورگردنشُ ؛ گونهشُبوسیدم
- خانجون ؛ بهبابارضابگو ؛ اینرسمشنبودا ؛ قرارنبودانقدرطولبکشهجداییمون ..
خلاصهخانجون ؛ بهشبگوکهخیلیدلمبراشتنگشده ..
نمیدونمچیشدکهبغضمشکستُ ؛ دقیقاهمونقطرهاشکسمجچکیدروگونهم
+ درستهکهمندارممیرممشهد ؛ امازیارتتومقبولتراززیارتمنه ؛ توباپایدلترفتیُ ؛ منقرارهباپایجسممبرم ؛ ارزشدل ؛ بیشترازجسم ِ
- خانجون ؛ اینحرفایقشنگُازکجامیاری؟
+ ازجیبممیارم ؛ پاشوببینم ؛ پاشودختربزاروسایلمُجمعکنم
خندیدم ؛ خانجونمخندید
وقتیمیخندید ؛ چین ِ پیشونیشبازمیشد
ازشبقبلاومدهبودمپیشخانجونتاهم تنهانباشهُ ؛ همبرسونمشراهآهن
بهساعتنگاهکردم ؛ ۵:۱۵دقیقهبودُ
قطار ؛ ساعت۸حرکتمیکرد
اگرشانسمیاوردیمُتوترافیکگیر نمیکردیم ؛ ممکنبودسروقتبرسیم
- خانجون ؛ بریم؟
+ بریممادربریم
بعدازگرفتناسنپُ ؛ کلیمعطلموندن
طلسمشکستهشدُ ؛ سواراسنپشدیم
بهخاطرحجمترافیکاعصابخوردکن ِ تهران ؛ یکمسیرنیمساعتهرومجبورشدیم
۱ساعتطیکنیمُ ؛ بلاخرهرسیدیمبهراهآهن
واردسالنانتظاراتشدیمُ ؛ نشستیمروصندلیا ؛ زلزدهبودمبهآدما
آدماییکههرکدوممقصدیداشتنُ ؛ برایرسیدنبهمقصد ؛ درتکاپوبودن
بعدازگرفتنبلیط ؛
یکساعتیتویسالنانتظار ؛ منتظرموندیم ؛ تابلاخرهزمانمثلبرقُبادگذشتُساعتشد۸
- خانجون ؛ ساعتهشتشد ؛ پاشوبریم
ساکچهلتیکهای ِ جمعُجورشُبرداشتُ
بلندشد
دمورودیکهرسیدیم ؛ خانجونگف
+ مادرتودیگهبرو ؛ ازاینجابهبعدنمیزارن
- نهخانجون ؛ میخوامتادمقطاربیام ؛ شمانگراننباشمنمیام ؛ بروبلیطتُنشونبده
+ باشهپساونطرفمنتظرتم ..
خانجونرفتُ ؛ بلیطشُنشوندادُازگِیتردشد
ومنمکهسعیداشتمردبشم ؛ گیرافتادمُ
مسئولبازرسیمچمُگرفت
+ کجاخانوم؟ ؛ بلیطتونُببینم
- چیزه .. منبلیطندارم ؛ میخوامخانجونمُتادمقطارببرم
+ نمیشهبایدبلیطداشتهباشید
هرچیچونهزدم ؛ گوششبدهکارنبود ؛ کهنبود
بلاخرهباهزارتابدبختی ؛ میون ِ شلوغیخودمُقایمکردمُردشدم
انگارهرچیخانجونخوشحالبود ؛ منغمدلمُگرفتهبود
دلممیخواست ؛ برمتوساکچهلتیکهشُ
همراهشبرممشهد ِ بابارضا
اماحیفکهنمیشد ..
دمقطارکهرسیدیم ؛ بغلمکرد
میتونستمبفهمماشکتوچشماشجمعشدهُ
واسهاینکهنبینم ؛ بغلمکرده
توگوششگفتم ؛
- خانجون ؛ خیلیمنودعاکن
گونهمُبوسیدُباصداییکهازشدتبغضمی لرزید ؛ گفت
+ قبلخودم ؛ تورودعامیکنمعسلم ؛ غمبهدلتراهندهمادر ؛ انشاءاللهسفربعدیُباهمبریم
- انشاءاللهخانجون
+ خبمندیگهبرم ؛ مراقبخودتباشیا
- نهخانجون ؛ وایساهنوزعکسنگرفتیمباهم
گوشیمُدرآوردمُ ؛ عکسگرفتمباخانجون
و ثبتکردمخاطراتُ ؛ خاطراتیکههرگزنمیمیره ..
خانجونمسوارقطارشدُ ؛ رفت
رفتبهمقصدیکهیهتیکهازبهشت ِ
مشهد ِ بابارضا ؛ و
منموندمُکولهباریازغمُ ؛ حسدلتنگی ..
[ خاطراتتلنبارشدهحوالی۲۸بهمن ؛ ساعت ۹ ]
- تامیلا -
بدوناطلاعقبلی ؛ منزلکسینریم .
درارتباطباظاهرافراد ؛ اظهارنظرنکنیم .
- تامیلا -
درارتباطباظاهرافراد ؛ اظهارنظرنکنیم .
اززلزدنبهافراد ؛ درخیاباناجتنابکنیم .