eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
149 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
به توصیه زینب خانوم شاهسواری گوشش دادم. داستان خوبی بود اما پایانش اندکی برام باگ داشت. به خاطر همین مجبور شدم یه خوانش دیگه ای ازش ارائه بدم گرچه اونم ریزحفزه هایی داره طبق هر خوانش ، اصل طرح و پیرنگ داستان، ستودنی‌ست، هرچند نویسنده در عمل، کار رو آنچنان که بی‌نقص، در نیاورده باشه. می‌تونید از توی برنامه نوار به صورت رایگان گوش بدید
برای بچه های کانال بله پاکت گذاشتیم حالا شما نیا کی ضرر می‌کنه ؟ 🦦 لینک کانال ترنمات من در بله : https://ble.ir/Taranomat
سلام و درود آکادمی ماه نو واسه دوره هاش یه سری تخفیف گذاشته. کد تخفیف یلداش پایین تر هست. تا سه شنبه شب وقت داره
امروز با استاد جوان دور هم درباره داستان «لاتاری» از شرلی جکسون گپ زدیم. چه داستان تمیزی بود و چه پایان انفجاری‌طوری داشت. یک واحد «نقش تضاد در داستان» بود. نسخه صوتی‌ش را می‌توانید از برنامه نوار به صورت رایگان گوش بدهید. گوینده‌ش هم خوانش خوبی دارد.
هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبت‌نام ترم زمستان نویسندگی خلاق» 🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازی‌های نوشتاری 🔸همراه با استادیار اختصاصی ♨️ ثبت‌نام و اطلاعات کامل مربوط به دوره: 🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/ ⚠️ یادتون نره که ظرفیت دوره خیلی خیلی محدوده! | @mabnaschoole |
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
«آغاز ثبت‌نام ترم زمستان نویسندگی خلاق» 🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت
از نون سفره تون بزنید واسه این دوره قرض کنید واسه این دوره هرچی ازش تعریف کنم کم گفتم اگه دل بدید به دوره، بهتون قول می‌دم نقطه عطفی تو تمام زندگی تون ایجاد میشه. کمترین آورده دوره اینه که از این به بعد، وقتی لقمه نون بربری کنجدی و پنیر و خیار تازه رو می‌ذارین تو لپ تون، یه جور دیگه مزه‌ش رو احساس می‌کنید. وقتی کنجدهای تلخ و چرب‌مزه‌ش می‌ره زیر دندون تون، وقتی تردی خیار، زیر دوندون تون خاراچ خاراچ می‌کنه، وقتی شوری پنیر، شیر بذاق تونو باز می‌کنه و وقتی بوی خنک خیار و پنیر راه می‌گیره و می‌ره تو مغزتون، اونوقت می‌بینید درجا دل تون داره قیلی ویلی می‌ره. همون لحظه. تازه این فقط یه لذت بردن از نون و پنیر ساده بود. بعد از این دوره، شما می‌بینید زندگی کلی لحظات خوب داره که برامون عادی شده و از کنارشون به راحتی گذشتیم. وقتی تو خیابون راه می‌رید، یک جور دیگه مردم رو می‌بینید. صداهای اطراف تونو یه جور دیگه می‌شنوید. هرچیزی رو که لمس می‌کنید، یه جور دیگه حسش می‌کنید. زندگی کلی لذت داره، که با ثبت نام این دوره درجه یک، در بزرگی به سمت اون لذت ها براتون باز می‌شه. از دستش ندین. دوست داشتم باهاتون خودمونی و دلی حرف بزنم. اگه نیاز به راهنمایی بیشتر داشتین من اینجام : @mirzaiiyi
امشب دعا می‌کنم محبت اشتباه تو دل آدم اشتباه نباشه حتی اگه محبت خدا باشه !
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
وینستون آبی ضربان قلبم می‌کوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دست‌هام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شده بود. انگار که وسط یک بزرگراه دوبانده و شلوغ ایستاده باشم. صاف روی خط سفید. ماشین‌ها هم عینهو گوله هوپ‌هوپ از پس و پیشم رد بشوند. هم باید حواسم به جلو باشد برای عبور. هم باید زیرزیرکی پشتم را بپام که مبادا زیر گرفته بشوم. چندروزی است با خودم قرار گذاشته‌ام بروم توی خیابان و بچرخم. کارهایی را انجام بدهم که تا حالا انجام نمی‌داده‌ام. به قول اهالی ادبیات، می‌خواهم تجارب زیسته‌ام را زیادتر کنم. سیگار کشیدن همیشه یکی از فانتزی‌های زندگی‌ام بوده. کونه‌اش را بگذارم توک لب‌هام، سر خم کنم سمت شانه و تیک و تیک فندک بگیرانم. بارها خودم را توی این موقعیت تصور کرده‌ام اما جرأت انجامش را نداشته‌ام. نه اینکه جرأت نداشته‌ام؛ جان‌دوست بودنم نمی‌گذاشت به این چیزهای سرطان‌زا نزدیک بشوم. تا همین چهار روز پیش که رفتم توی مغازه و یک بسته نان لواش و پنیر گذاشتم روی میز. آمدم بگویم یک بسته سیگار و فندک هم می‌خواهم، که سه تا پسر آمدند توی مغازه. بچه‌های سال پایینی بودند. با دست‌های ویبره شده کارت را گذاشتم روی میز. با ته‌صدای لرزان و خفه رمز کارت را گفتم و نان و پنیر را از روی میز برداشتم. از کنار پسرها گذشتم و رفتم بیرون ایستادم. جلوی در مغازه. ضربات باد، پیشانی و گوشم را سوزن‌سوزن می‌کرد. گرگ و میش هوا، خیابان را کرده بود عینهو میزانسن فیلم‌های نوآر و تریلر. هر لحظه منتظر اتفاق. هرچه این پا و آن پا کردم پسرها بیرون نیامدند. بعد از یکی دو دقیقه، خریدهایشان را انجام دادند. با چنان لفت و لیسی می‌آمدند سمت در که دوست داشتم بگویم : « زود باشین یالا د مگه ماس خوردین.» خودم را هل دادم داخل و از کنارشان گذشتم. داشتم به میز فروشنده نزدیک می‌شدم. کلمات را توی ذهنم ردیف کردم. تا آمدم بگویم «سیگار» پشت سرم را نگاه کردم. دیدم پسرها توی لولای در ایستاده‌اند. نه بیرون می‌روند و نه داخل می‌آیند. انگار داشتند مشورت می‌کردند که چیز دیگری هم بخرند یا نه. فروشنده پسر جوانی بود. با ته‌ریش آنکارد شده، گونه‌های استخوانی، بینی قلمی و ابروهای نازک. خیره شده بود به من و منتظر شنیدن سفارش. یک چشم به فروشنده داشتم و زیرزیرکی هم پشت سرم را می‌پاییدم. پسرها هنوز توی لولا ایستاده بودند. هر لحظه ممکن بود برگردند داخل. نگاهم تا چندثانیه پس و پیش می‌شد. احساس کردم فروشنده دارد بهم شک می‌کند. ضربان قلبم می‌کوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دست‌هام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شده بود. انگار که وسط یک بزرگراه دوبانده و شلوغ ایستاده باشم. صاف روی خط سفید. ماشین‌ها هم عینهو گوله هوپ‌هوپ از پس و پیشم رد بشوند. هم باید حواسم به جلو باشد برای عبور. هم باید زیرزیرکی پشتم را بپام که مبادا زیر گرفته بشوم. (ادامه دارد...)
میگن روز پسره. هرچند هنوز تو تقویم نیومده. من دوست دارم هدیه روز پسر بگیرم. هدیه‌م هم فقط اجابت یه درخواسته : بهم بگین از نظر شما من چه رذیله اخلاقی ای دارم؟ کدوم اخلاقمه که بنظرتون باعث دلزدگی‌ میشه؟ یا مثلا چجوری باشم بهتره؟ اگه یه اپسیلون براتون ارزش دارم، از اجابت این درخواست من دریغ نکنین. اینجا بهم بگین : @mirzaiiyi تو قسمت کامنت‌های کانال بله هم می‌تونین بهم بگین : https://ble.ir/Taranomat ترجیحم اینه که توی ناشناس نگین، چون می‌خوام بدونم کیا برام ارزش قائل شدن و نظر دادن