هدایت شده از مدرسه نویسندگی مبنا
«آغاز ثبتنام ترم زمستان نویسندگی خلاق»
🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته
🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت با بازیهای نوشتاری
🔸همراه با استادیار اختصاصی
♨️ ثبتنام و اطلاعات کامل مربوط به دوره:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-04-04/
⚠️ یادتون نره که ظرفیت دوره خیلی خیلی محدوده!
#نویسندگی_خلاق
| @mabnaschoole |
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
«آغاز ثبتنام ترم زمستان نویسندگی خلاق» 🔸با تدریس استاد محمدرضا جوان آراسته 🔸 ۱۱ هفته تمرین خلاقیت
از نون سفره تون بزنید واسه این دوره
قرض کنید واسه این دوره
هرچی ازش تعریف کنم کم گفتم
اگه دل بدید به دوره، بهتون قول میدم نقطه عطفی تو تمام زندگی تون ایجاد میشه.
کمترین آورده دوره اینه که از این به بعد، وقتی لقمه نون بربری کنجدی و پنیر و خیار تازه رو میذارین تو لپ تون، یه جور دیگه مزهش رو احساس میکنید. وقتی کنجدهای تلخ و چربمزهش میره زیر دندون تون،
وقتی تردی خیار، زیر دوندون تون خاراچ خاراچ میکنه،
وقتی شوری پنیر، شیر بذاق تونو باز میکنه
و وقتی بوی خنک خیار و پنیر راه میگیره و میره تو مغزتون،
اونوقت میبینید درجا دل تون داره قیلی ویلی میره. همون لحظه.
تازه این فقط یه لذت بردن از نون و پنیر ساده بود.
بعد از این دوره، شما میبینید زندگی کلی لحظات خوب داره که برامون عادی شده و از کنارشون به راحتی گذشتیم.
وقتی تو خیابون راه میرید، یک جور دیگه مردم رو میبینید. صداهای اطراف تونو یه جور دیگه میشنوید.
هرچیزی رو که لمس میکنید، یه جور دیگه حسش میکنید.
زندگی کلی لذت داره، که با ثبت نام این دوره درجه یک، در بزرگی به سمت اون لذت ها براتون باز میشه.
از دستش ندین.
دوست داشتم باهاتون خودمونی و دلی حرف بزنم.
اگه نیاز به راهنمایی بیشتر داشتین من اینجام : @mirzaiiyi
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
وینستون آبی
ضربان قلبم میکوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دستهام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شده بود. انگار که وسط یک بزرگراه دوبانده و شلوغ ایستاده باشم. صاف روی خط سفید. ماشینها هم عینهو گوله هوپهوپ از پس و پیشم رد بشوند. هم باید حواسم به جلو باشد برای عبور. هم باید زیرزیرکی پشتم را بپام که مبادا زیر گرفته بشوم.
چندروزی است با خودم قرار گذاشتهام بروم توی خیابان و بچرخم. کارهایی را انجام بدهم که تا حالا انجام نمیدادهام. به قول اهالی ادبیات، میخواهم تجارب زیستهام را زیادتر کنم. سیگار کشیدن همیشه یکی از فانتزیهای زندگیام بوده. کونهاش را بگذارم توک لبهام، سر خم کنم سمت شانه و تیک و تیک فندک بگیرانم. بارها خودم را توی این موقعیت تصور کردهام اما جرأت انجامش را نداشتهام. نه اینکه جرأت نداشتهام؛ جاندوست بودنم نمیگذاشت به این چیزهای سرطانزا نزدیک بشوم. تا همین چهار روز پیش که رفتم توی مغازه و یک بسته نان لواش و پنیر گذاشتم روی میز. آمدم بگویم یک بسته سیگار و فندک هم میخواهم، که سه تا پسر آمدند توی مغازه. بچههای سال پایینی بودند. با دستهای ویبره شده کارت را گذاشتم روی میز. با تهصدای لرزان و خفه رمز کارت را گفتم و نان و پنیر را از روی میز برداشتم. از کنار پسرها گذشتم و رفتم بیرون ایستادم. جلوی در مغازه. ضربات باد، پیشانی و گوشم را سوزنسوزن میکرد. گرگ و میش هوا، خیابان را کرده بود عینهو میزانسن فیلمهای نوآر و تریلر. هر لحظه منتظر اتفاق.
هرچه این پا و آن پا کردم پسرها بیرون نیامدند.
بعد از یکی دو دقیقه، خریدهایشان را انجام دادند. با چنان لفت و لیسی میآمدند سمت در که دوست داشتم بگویم : « زود باشین یالا د مگه ماس خوردین.» خودم را هل دادم داخل و از کنارشان گذشتم. داشتم به میز فروشنده نزدیک میشدم. کلمات را توی ذهنم ردیف کردم. تا آمدم بگویم «سیگار» پشت سرم را نگاه کردم. دیدم پسرها توی لولای در ایستادهاند. نه بیرون میروند و نه داخل میآیند. انگار داشتند مشورت میکردند که چیز دیگری هم بخرند یا نه. فروشنده پسر جوانی بود. با تهریش آنکارد شده، گونههای استخوانی، بینی قلمی و ابروهای نازک. خیره شده بود به من و منتظر شنیدن سفارش.
یک چشم به فروشنده داشتم و زیرزیرکی هم پشت سرم را میپاییدم. پسرها هنوز توی لولا ایستاده بودند. هر لحظه ممکن بود برگردند داخل. نگاهم تا چندثانیه پس و پیش میشد. احساس کردم فروشنده دارد بهم شک میکند.
ضربان قلبم میکوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دستهام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شده بود. انگار که وسط یک بزرگراه دوبانده و شلوغ ایستاده باشم. صاف روی خط سفید. ماشینها هم عینهو گوله هوپهوپ از پس و پیشم رد بشوند. هم باید حواسم به جلو باشد برای عبور. هم باید زیرزیرکی پشتم را بپام که مبادا زیر گرفته بشوم.
(ادامه دارد...)
#خود_نوشت
میگن روز پسره. هرچند هنوز تو تقویم نیومده.
من دوست دارم هدیه روز پسر بگیرم.
هدیهم هم فقط اجابت یه درخواسته :
بهم بگین از نظر شما من چه رذیله اخلاقی ای دارم؟ کدوم اخلاقمه که بنظرتون باعث دلزدگی میشه؟ یا مثلا چجوری باشم بهتره؟
اگه یه اپسیلون براتون ارزش دارم، از اجابت این درخواست من دریغ نکنین.
اینجا بهم بگین : @mirzaiiyi
تو قسمت کامنتهای کانال بله هم میتونین بهم بگین : https://ble.ir/Taranomat
ترجیحم اینه که توی ناشناس نگین، چون میخوام بدونم کیا برام ارزش قائل شدن و نظر دادن
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
باید جلوی بدبینی را گرفت! یک #تهرنگِ خوشبینی وجود دارد! هست! باید زندگی را ساخت، باید زندگی را دگ
637.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میشد ایدئالیست رفت و قشنگش کرد آخرش رو!
میشد!
اما دروغ بود!
دروغ!
/احمد محمود میفرماد/
#کلام_بزرگان
Hans Zimmer hans_zimmer_-_the_arrival_of_kai_1.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
هانس زیمر خون تون نیوفته :)
#موسیقی
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
وینستون آبی ضربان قلبم میکوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دستهام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شد
گفتم :
_ یه وینستون با یه فندک هم بهم بده
پسرها رفته بودند. تا دیدم پاهاشان را از مغازه گذاشتند بیرون، امان ندادم. زل زدم به تیلههای مِشرنگ چشمهای فروشنده و ابروهای نازکش که انگار طرح سیاهقلم بود.
گفتم وینستون میخواهم.
حالا چرا وینستون؟
من وقتی میخواهم کاری را برای اولین بار انجام بدهم، خودم را حسابی برایش آماده میکنم. نمیخواهم به تته پته بیوفتم و کسی بفهمد اولین بارم است. همیشه فاز باتجربههای کارکشته را گرفتهام. بله. این شد که یک ساعت قبل از آنکه بیایم توی مغازه، روی ذره بین گوگل زدم. نوشتم : « سیگار بی بو.» اولین چیزی که آورده بود، مدل وینستون بود.
فروشنده گفت : «آبی یا طوسی؟»
سوالش کوبیده شد توی صورتم. خودم را برای این مرحله آماده نکرده بودم. ماهیچههای صورتم داشتند وا میدادند. ضعف داشت میخزید توی نگاهم. به هر ضرب و زوری بود خودم را جمع و جور کردم. به سه ثانیه نکشید که گفتم : «آبی.»
وینستون آبی را از سیگارآویز پشت سرش کند و همراه با یک فندک بنفش گذاشت روی میز. با دست ویبره شدهام کارت را گذاشتم روی میز. جَلدی سیگار و فندک را برداشتم و چپاندم توی جیب کاپشنم. پشت سرم را بازهم نگاه کردم. کسی نیامده بود. پوفی کردم و بعد از پرداخت بیرون آمدم.
رنگ میزانسن نوآر و تریلرطور خیابان غلیظتر شده بود. دیگر دمدمهای اذان بود.
دست کردم توی جیب. حجم مکعبی سیگار و فندک بنفش، بدجوری زیر دستم بازیبازی میکرد. با نوک انگشت شست، آرام ضامن فندک را فشار دادم. تیک یواشی توی جیبم کرد. از همان تیکها که اگر گوش بچسبانی، صدای فیسّ گاز را میشنوی.
حالا باید میرفتم جایی سیگار را روشن میکردم. سوپرمارکت پسر گونهاستخوانی، نزدیک خوابگاه بود. باید دور میشدم. یک خیایان پایینتر از خوابگاه، یک کوچه خلوت داشت که معمولا مسیر بچهها آنجا نمیافتاد. مخصوصا آخرهای کوچه که وصل میشد به خیابان ضلع جنوبی. هفتهشت بار با ضامن فندک بازی کردم و مکعب سیگار را فشار دادم تا رسیدم به کوچه. اوایل کوچه بودم که سه نفر را دیدم. دوشادوش هم راه میرفتند. همان پسرهای سالپایینی بودند. هرسه با کاپشن مشکی و دستهای توی جیب. عینهو تیریپ گانگستری امامخمینی توی ترکیه. توی دلم گفتم : «بازم این عوضیا.» حدود شصت متر باهاشان فاصله داشتم. کوچه چندتا فرعی نمور داشت. احتمال دادم میخواهند بروند توی فرعیها. باد میکوبید توی صورتم. ضربات باد از پل بینیم سر میخورد و گونه و زیر چشمهام را تیغ میکشید. هرچه قدم بر میداشتم پسرها نمیپیچیدند توی فرعی. راست و مستقیم کوچه را گرفته بودند و شق و رق راه میرفتند. دوباره قلبم افتاد به تک و تا. بومببومبش میکوبید به قفسه سینهام. هنوز خیلی از سر کوچه دور نشده بودم. باید حسابی فاصله میگرفتم. فرعیها هم جای مناسبی برای سیگار کشیدن نبودند. یکی از تروماهای زندگیام این است که جنایتی را در یک جایی انجام بدهم که یقین دارم هیچکس آنجا نیست. بلافاصله بعدش کسی مچم را میگیرد. پس بیخیال فرعیها شدم.
باد را شکافتم و پشت پسرهای سیاهپوش راه افتادم. انگار که تعقیبشان میکنم. سرعتشان را کم کردند. دیگر رنگ میزانسن خیابان کامل سیاه شده بود. آماده وقوع جنایت. قدمهایم را تندتر کردم. فقط سی متر فاصله داشتیم. شد بیست و پنج متر. بیست متر. پانزده. ده...
(ادامه دارد...)
#خود_نوشت
داستان «مار» از جان اشتاین بک را با خوانش زیبای تایماز رضوانی گوش دادم.
تصویرپردازی و فضاسازی نویسنده بسیار ستودنی و عالی بود. ببینید قدرت کلمه و تصویر را.
هرچند شخصیتپردازی میتوانست عمیقتر باشد، اما برای همیشه این کاراکتر، این ماجرا و این تحولش که درست روی احوال «متضاد» میایستد، در یادتان باقی میماند.
#معرفی_کتاب
#معرفی_پادکست
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
مرا محکوم میکنید به نداشتن تجربه زیسته؟ هاه! چه حرفها! او در تک تک لحظات زیست من حضور داشته! در ه
محبوبم!
وقتی تو را نگاه میکنم، زاویه دیدم نه «اولشخص» است و نه «دومشخص» و نه «دانای کل نامحدود» و نه حتی «دانای کل نمایشی.»
زاویه دیدم فقط و فقط «دانای کل محدود به ذهن شخصیت» است؛ آن هم فقط محدود به ذهن تو.
میگویند دانای کل محدود به ذهن شخصیت، علاوه بر اینکه بر ذهن شخصیت تسلط دارد، میتواند جهان را هم با عینک او ببیند.
من آنقدر تو را حفظم که از هرچیزی خوشت بیاید، مشمئز بشوی یا دلسرد و دلرنج، درآنی «میفهمم» و از آن ثانیه به بعد، آن چیز برای من لذتبخش یا مشمئزکننده و دردآور خواهد بود.
اگر تمام خاکنشینان و افلاکیان دست به دست هم بدهند، نمیتوانند مرا ملزم به خروج از زاویه دید کنند...
#دلنوشته