Hans Zimmer hans_zimmer_-_the_arrival_of_kai_1.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
هانس زیمر خون تون نیوفته :)
#موسیقی
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
وینستون آبی ضربان قلبم میکوبید. نفسم توی سینه حبس بود. دستهام به لرزه افتاده بود. چال گلوم خشک شد
گفتم :
_ یه وینستون با یه فندک هم بهم بده
پسرها رفته بودند. تا دیدم پاهاشان را از مغازه گذاشتند بیرون، امان ندادم. زل زدم به تیلههای مِشرنگ چشمهای فروشنده و ابروهای نازکش که انگار طرح سیاهقلم بود.
گفتم وینستون میخواهم.
حالا چرا وینستون؟
من وقتی میخواهم کاری را برای اولین بار انجام بدهم، خودم را حسابی برایش آماده میکنم. نمیخواهم به تته پته بیوفتم و کسی بفهمد اولین بارم است. همیشه فاز باتجربههای کارکشته را گرفتهام. بله. این شد که یک ساعت قبل از آنکه بیایم توی مغازه، روی ذره بین گوگل زدم. نوشتم : « سیگار بی بو.» اولین چیزی که آورده بود، مدل وینستون بود.
فروشنده گفت : «آبی یا طوسی؟»
سوالش کوبیده شد توی صورتم. خودم را برای این مرحله آماده نکرده بودم. ماهیچههای صورتم داشتند وا میدادند. ضعف داشت میخزید توی نگاهم. به هر ضرب و زوری بود خودم را جمع و جور کردم. به سه ثانیه نکشید که گفتم : «آبی.»
وینستون آبی را از سیگارآویز پشت سرش کند و همراه با یک فندک بنفش گذاشت روی میز. با دست ویبره شدهام کارت را گذاشتم روی میز. جَلدی سیگار و فندک را برداشتم و چپاندم توی جیب کاپشنم. پشت سرم را بازهم نگاه کردم. کسی نیامده بود. پوفی کردم و بعد از پرداخت بیرون آمدم.
رنگ میزانسن نوآر و تریلرطور خیابان غلیظتر شده بود. دیگر دمدمهای اذان بود.
دست کردم توی جیب. حجم مکعبی سیگار و فندک بنفش، بدجوری زیر دستم بازیبازی میکرد. با نوک انگشت شست، آرام ضامن فندک را فشار دادم. تیک یواشی توی جیبم کرد. از همان تیکها که اگر گوش بچسبانی، صدای فیسّ گاز را میشنوی.
حالا باید میرفتم جایی سیگار را روشن میکردم. سوپرمارکت پسر گونهاستخوانی، نزدیک خوابگاه بود. باید دور میشدم. یک خیایان پایینتر از خوابگاه، یک کوچه خلوت داشت که معمولا مسیر بچهها آنجا نمیافتاد. مخصوصا آخرهای کوچه که وصل میشد به خیابان ضلع جنوبی. هفتهشت بار با ضامن فندک بازی کردم و مکعب سیگار را فشار دادم تا رسیدم به کوچه. اوایل کوچه بودم که سه نفر را دیدم. دوشادوش هم راه میرفتند. همان پسرهای سالپایینی بودند. هرسه با کاپشن مشکی و دستهای توی جیب. عینهو تیریپ گانگستری امامخمینی توی ترکیه. توی دلم گفتم : «بازم این عوضیا.» حدود شصت متر باهاشان فاصله داشتم. کوچه چندتا فرعی نمور داشت. احتمال دادم میخواهند بروند توی فرعیها. باد میکوبید توی صورتم. ضربات باد از پل بینیم سر میخورد و گونه و زیر چشمهام را تیغ میکشید. هرچه قدم بر میداشتم پسرها نمیپیچیدند توی فرعی. راست و مستقیم کوچه را گرفته بودند و شق و رق راه میرفتند. دوباره قلبم افتاد به تک و تا. بومببومبش میکوبید به قفسه سینهام. هنوز خیلی از سر کوچه دور نشده بودم. باید حسابی فاصله میگرفتم. فرعیها هم جای مناسبی برای سیگار کشیدن نبودند. یکی از تروماهای زندگیام این است که جنایتی را در یک جایی انجام بدهم که یقین دارم هیچکس آنجا نیست. بلافاصله بعدش کسی مچم را میگیرد. پس بیخیال فرعیها شدم.
باد را شکافتم و پشت پسرهای سیاهپوش راه افتادم. انگار که تعقیبشان میکنم. سرعتشان را کم کردند. دیگر رنگ میزانسن خیابان کامل سیاه شده بود. آماده وقوع جنایت. قدمهایم را تندتر کردم. فقط سی متر فاصله داشتیم. شد بیست و پنج متر. بیست متر. پانزده. ده...
(ادامه دارد...)
#خود_نوشت
داستان «مار» از جان اشتاین بک را با خوانش زیبای تایماز رضوانی گوش دادم.
تصویرپردازی و فضاسازی نویسنده بسیار ستودنی و عالی بود. ببینید قدرت کلمه و تصویر را.
هرچند شخصیتپردازی میتوانست عمیقتر باشد، اما برای همیشه این کاراکتر، این ماجرا و این تحولش که درست روی احوال «متضاد» میایستد، در یادتان باقی میماند.
#معرفی_کتاب
#معرفی_پادکست
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
مرا محکوم میکنید به نداشتن تجربه زیسته؟ هاه! چه حرفها! او در تک تک لحظات زیست من حضور داشته! در ه
محبوبم!
وقتی تو را نگاه میکنم، زاویه دیدم نه «اولشخص» است و نه «دومشخص» و نه «دانای کل نامحدود» و نه حتی «دانای کل نمایشی.»
زاویه دیدم فقط و فقط «دانای کل محدود به ذهن شخصیت» است؛ آن هم فقط محدود به ذهن تو.
میگویند دانای کل محدود به ذهن شخصیت، علاوه بر اینکه بر ذهن شخصیت تسلط دارد، میتواند جهان را هم با عینک او ببیند.
من آنقدر تو را حفظم که از هرچیزی خوشت بیاید، مشمئز بشوی یا دلسرد و دلرنج، درآنی «میفهمم» و از آن ثانیه به بعد، آن چیز برای من لذتبخش یا مشمئزکننده و دردآور خواهد بود.
اگر تمام خاکنشینان و افلاکیان دست به دست هم بدهند، نمیتوانند مرا ملزم به خروج از زاویه دید کنند...
#دلنوشته
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دیگه کم کم داشتم به کفتر نامه رسان فکر میکردم 👀
عه پیام چند روز قبلم ارسال شد :)
سلام سلام
دلم واسه تون خیلی تنگ شده 🥲
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
در بهخوان بخوانید: https://behkhaan.ir/reviews/14e32c42-cb0c-4c6f-9785-6f76d51969e9?inviteCode=owc46
راستش را بخواهید توقع داشتم غم این شماره به فراخور موضوعش خیلی عمیق باشد اما...
به نظر من، از میان هرکدام از داستانها و ناداستانها فقط یکی دو تا متن، غم نسبتا عمیقی داشتند. (و چه بسا رویکرد مجله این است که متنها به نا امیدی و سیاهی عمیق منتهی نشود؛ اما نمیدانم تا چه اندازه میتوان سوگ و اساسا ادبیات را از این مفهوم تهی یا با تهمایه ای از آن دید)
داستان ها در سه سطح خوب و متوسط و ضعیف بودند.
اگر بخواهم از میان هرکدام از ناداستانها و داستانها فقط یک متن را انتخاب کنم :
از بخش ناداستان :
_ روایت «نقطه سر خط» از شکوفه سادات مرجانی
و از بخش داستان :
_داستان «خاکپوش» از نعیمه سادات کاظمی
و اگر به من بگویید «فقط فرصت خواندن یک متن از این مجله را دارم و یک متن پیشنهاد کن»، روایت بسیار فرمیک و تکنیکال «نقطه سر خط» از شکوفه سادات مرجانی را پیشنهاد میکنم.
بخش #کنار یک روح دمیدهشدهی تازه است برای مدام. امیدوارم حفظش کنند و البته عمیقتر.
بسیار خوشحالم که بچههای گمنام مبنا یک سر و گردن بهتر از نویسندههای معروف قلم میزنند.
خیلی به آیندهشان خوشبینم.
شکر
#معرفی_کتاب
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
میشد ایدئالیست رفت و قشنگش کرد آخرش رو! میشد! اما دروغ بود! دروغ! /احمد محمود میفرماد/ #کلام_بز
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
¬¬¬¬¬¬
اومدی؟
در ستایش افعال
/احمد محمود میفرماد/
#کلام_بزرگان
¬¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬¬¬¬¬¬
بر شما باد صبر و تامل و دقت!
آقای شهسواری میفرماد «در هر زمانهای امری مسلط و رایج است؛ آنچه که برخلافش باشد ارزشمند است.» بعد مثال میآورد که « در دورهای که کندی امر رایجی بوده، "ماشین" و "چرخ" و اینها که برخلاف کندی بود، ارزشمند شد» و بعدتر ضربهاش را اینگونه فرود میآورد : « در دوره ما که همه چیز تند است، آن چیزی با ارزش است که با کندی به دست بیاید.»
____
از دیگر کلامات گوهربارشان این بود که «از ادبیات (داستاننویسی) هیچی (پول) به دست نمیاری اما از فیلمنامهنویسی یه چیزایی به دست میاد.»
این راه برای دیوانگان است؛ دیوانگان ادبیات و زندگی...
#تاکشو
¬¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬¬¬¬¬¬
نسیم مرعشی داستانی دارد به اسم «لگاح» که در همشهری داستان چاپ شده.
این داستانش از لحاظ زبان و لحن و تصویرپردازی و فضاسازی درخشان است.
اما متاسفانه نه پیرنگ داستان کنشمند است و نه کاراکتر اصلی چندان تبدیل به شخصیت میشود.
با سرعت 0.8 یا 0.9 گوش بدهید
#معرفی
#معرفی_کتاب
#معرفی_پادکست
¬¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
¬¬¬¬¬¬ اومدی؟ در ستایش افعال /احمد محمود میفرماد/ #کلام_بزرگان ¬¬¬¬ ¬ ســــــــورا | ایلاناکاب
¬¬¬¬¬¬
من نه در شعر و نه در داستان رکود نمیبینم!
من نه در شعر و نه در داستان رکود نمیبینم. این درست که ما در این نسل شاعری به بزرگی شاملو نداریم – البته هنوز – ولی شعرها شعرند، داستان نویسنانی به فرض به قوت خود بنده در سال ۱۳۴۸ نداریم اما داستان نویسان ما داستان نویس ترند. بهتر به داستان میپردازند تا نسل ما در دهه چهل. داستان را بهتر میفهمند و این علل مختلفی دارد که ساده ترین آن مسئله فراغت مردم است. خواندن، آرامش میخواهد و نیز وجود موانعی مانند تلویزیون و ویدئو و غیره که اینها در سراسر جهان مطرح است نه اینکه فقط مسئله ما باشد. دیگر، مسئله تدریس است. چند نفری هستند که در ادبیات امروز تثبیت شدهاند. باید کتاب های اینها تدریس شود. دیگر شوخی است که کسی از داستان حرف بزند و من یا چند نفر دیگر را یادش برود. اینها باید تدریس بشود. نمیگودیم خود اینها بیاند درس بدهند، بلکه آثارشان باید تدریس بشود. اقلا نویسنده های نسل قبل از من باید تدریس بشوند.
مصاحبه هیولای درون / حضرت هوشنگخان گلشیری میفرماد
#کلام_بزرگان
¬¬¬¬
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬ @Taranomat