eitaa logo
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
146 دنبال‌کننده
303 عکس
88 ویدیو
0 فایل
جایی برای برون‌ریزی کلمات و تراوشاتِ تافته از وجودی ناآرام❣ دوست‌دار قلم و کلمه 🖋️ اینجا می‌شنوم : @mirzaiiyi آدرس کانال بله : https://ble.ir/Taranomat ناشناس :https://daigo.ir/secret/6937333258
مشاهده در ایتا
دانلود
شب امتحان با خودت عهد بستی که نری تو کانالای ازدواجی؛ و اما محتوایی که تو کانال های خبری می‌بینی🤪: +خداوندااااا این چه کاریه قربونتتتتتت آخه هم معلم هم دانش آموز هم مدیر هم همه چی، هم ما اندر خم یک کوچه؟😂
فیلم سینمایی "هیولا Monster" ساخته کورئیدا فیلم خوش ساختی بود. نوع روایت و ایده داستان هم جالب بود. داستان فیلم از سه دیدگاه مستقل روایت میشه. و در هر دیدگاه، یکی از این سه جناح محکوم می‌شود و مخاطب هم در هر سه دیدگاه با نقطه نظر راوی همزادپنداری می‌کند. می‌توان خوش‌بینانه نکته اخلاقی این حرکت فیلمساز را اینگونه بیان کرد که "به سادگی هرکسی را قضاوت نکنیم". (اگر نخواهیم بگوییم هدف فیلم انکار وجود حقیقت است). داستان فیلم از این قرار است که پسری 11 ساله به نام یوری خوی دخترانه دارد و از تمامی اطرافیان و دوستانش در مدرسه طرد می‌شود. میناتو دوست و همکلاسی او به ارتباط و دوستی با یوری تمایل نشان می‌دهد؛ اما عذاب وجدان دارد و می‌ترسد او نیز طرد بشود. (به دلیل همجنسگرایی) او بیماری همجنسگرایی یوری را انکار می‌کند اما در یک صحنه که یوری ابراز علاقه شدید خود را با درآغوش کشیدن (و اقدام به روبوسی) میناتو در میان می‌گذارد، میناتو تحت عذاب وجدان زیادی قرار می‌گیرد. اما رفته رفته این مفهوم، عادی انگاری و طبیعی جلوه داده میشود و به یک حس انسانی تبدیل می‌شود‌ که میناتو هم آن را می‌پذیرد؛ و مخاطب از دوستی و رابطه عاطفی (بخوانید همجنسگرایی) هرچه عمیق تر این دو به وجد می‌آید و خواهان مستحکم تر شدن آن است. در روایت سوم، مخاطب دارای چالش های روحی می‌شود و کاملا با میناتو و یوری و عواطف آنها همراه و همدل می‌شود و این همراهی و همدل شدن مخاطب که ماثور از مقدمه چینی عالی فیلم ساز بوده، از نقاط قوت فیلم است که حقیقتا فیلم را به یک اثر منحصر بفرد تبدیل می‌کند. روح تناسخ در فیلم حاکم است.
رمان "قمارباز" اثر فئودور داستایفسکی، به ترجمه سروش حبیبی است که پیرامون قمار و تاثیرات آن بر فرد و جامعه سخن می‌گوید. 🌀 شخصیت اصلی رمان، مردی به نام الکسی ایوانوویچ است که داستان را روایت می‌کند. قمار مقوله‌ای است که با تخدیر و افیون خود مغزها را ایستا نموده و به انحلال می‌کشاند. به تعبیر داستایفسکی " کسی که در این راه قدم گذاشت به آن می‌ماند که با سورتمه‌ای از سراشیب برف‌پوش کوهی فرو لغزد. پیوسته بر سرعتش افزوده می‌شود..." و یا "روح آدمیزاد، بعد از چشیدن این همه احساس‌های تند، دیگر سیری نمی‌شناسد و به‌عکس تشنگی‌اش تیزتر می‌شود و خواهان احساس‌های تند دیگری است، احساس‌هایی هرچه شدیدتر و تندتر تا آن‌که پاک از رمق خالی شود". اما جامعه ای که به سوی قمار روی آورد، مفهوم کار و تلاش در آن رنگ می‌بازد و به سطح «گردهمایی مشتی معتاد مصرف‌گر» تنزل می‌یابد. داستایفسکی در این رمان نیز، به مانند رمانک "نازنین" مساله عشق و نفرت و تناقضات احساسی را مطرح می‌کند. معشوقهٔ الکسی که پولینا نام دارد، در عین اینکه به الکسی علاقه دارد، او را تحقیر می‌کند و از خود میراند. ✔️ من دو سوم ابتدایی کتاب را به صورت متنی خواندم و بقیه را با خوانش فوق العاده زیبای آرمان سلطانزاده...
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انعطاف پذیری مغزم برای موازی خوانی شونصدتا موضوع 😅 :
Tick ​​tock...the storm is coming
انمیشن فوق العاده "ربات وحشی" با دوبله بسیار زیبای سورن. ما در این انمیشن با «روایت» طرف هستیم؛ روایتی مادرانه... حقیقتا سازنده توانسته بود مخاطب را به خوبی درگیر احساسات کند. من با ثانیه به ثانیه این انمیشمن همزادپندازی کردم. این اثر زیبا در خلال روایت مادرانه اش مفاهیمی همچون لزوم «فداکاری» و «اتحاد جامعه» را هم به تصویر می‌کشد. در متن داستان، این ربات که نقش مادری را هم ایفا می‌کند، یک مسئولیت اجتماعی را برای خود تعریف می‌کند و به صورت یک پاتولوژیست در می‌آید. داستان اینگونه شروع می‌شود: یک ربات که انسان ها آن را برای تسهیل زندگی اجتماعی خود ساخته اند، سر از جنگل و طبیعت وحشی در می‌آورد. او در سانحه ای، با لانه یک غاز برخورد می‌کند و غاز ها و تخم هایش به جز یکی، همگی تلف می‌شوند. ربات در برابر بازمانده‌ این خانواده احساس مسئولیت می‌کند و تصمیم میگیرد او را بزرگ گند. اما این جوجه، از نوع جوجه هایی است که طبیعی نیست و طبق سیر طبیعت و حتی با حضور مادر و پدرش، بایستی تلف می‌شده... از همین‌جاست که رابطهٔ شدیدا احساسیِ مادر و فرزندی میان این دو شکل می‌گیرد. این ربات، نمونه یک دوست، مادر، و پاتولوژیست اجتماعی بود. پایان بندی رئال سازنده هم بسیار جالب بود. سازنده می‌توانست کاری کند که مخاطب با حس بهتری داستان را تمام کند؛ اما ترجیح جانب واقعیت و رئالیته کردن داستان، به کاستن از لذت پایان بندی بهتر، می‌ارزید. اما سؤال من این است. چرا در عصر تکنولوژی و مدرنیته، باید بر "احساس داشتن" ربات مانور داده شود؟ (هوش مصنوعیِ با احساس؟)