بیتابی میکردم. جلوی ماشینها بال بال میزدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین میپریدم. دست بلند میکردم. خودم را میانداختم جلوی ماشینها که یعنی عجله دارم.
پریروز سمت خیابان ساحلی بودم
دم خیابان
منتظر تاکسی
به سمت میدان سعیدی
ده متر عقب تر از من یک خانم میانسالِ شلحجاب ایستاده بود. با پیراهن طوسی و ساپورت مشکی. بهش میخورد چهل و پنج سال داشته باشد. موهای کرمی دکلره شدهاش را از زیر شال سرمهای ریخته بود بیرون. عینک آفتابی هم زده بود. با اندام معمولی و یک آرایش خفیف. آنقدرها هوس انگیز نبود اما خب...
از جهت عرضی من سه متر از او جلوتر بودم. درست لب خیابان. البته بهتر است بگویم وسط خیابان. او سمت پیادهرو بود. مشخص نبود تاکسی میخواهد یا نه .
من بیتابی میکردم. جلوی ماشینها بال بال میزدم. مثل ماهیِ بیرون از آب بالا و پایین میپریدم. دست بلند میکردم. خودم را میانداختم جلوی ماشینها که یعنی عجله دارم. ماشینها بیمحل از کنار من میگذشتند. محل سگ هم نمیدادند . انگار نه انگار که وجود داشتم. اما وقتی به آن خانم میرسیدند ماشین را میخ میکردند توی زمین و هی بوق بوق. زن هیچ واکنشی به ماشینها نشان نمیداد. پوکرِ پوکر. اما قطارِ ماشین بود که برایش صف کشیده بود.
قلبم با هر ترمز و بوق، ترک برمیداشت. آنقدر که صد ترک ریز و درشت شکستش. صدای شکستنش پیچید توی مغزم. زیر دلم هم شمع گرفته بودند و ذره ذره آبش میکردند.
دست از بیتابی و بال بال زدن برداشتم . بغضی جهید توی گلویم. فقط ایستادم و به ماشین ها نگاه کردم. ماشین هایی که از جلوی من میگذشتند و ده متر آن طرف تر، جلوی آن خانم می ایستادند...
پ. ن :
تازه اینجا قم است نه تهران یا شیراز و اصفهان
تازه اینجا جنب حرم حضرت معصومه است نه جنب بوستان علوی یا بوستان غدیر.
این حجم از هول بودن را خدا در کجای این موجودات قرار داده؟
#خود_نوشت
خوشیهای زندگیم مثل اون موقعیه که دوست داری قهقه بزنی و صداتو از ته گلوت پرت کنی بیرون
اما لبت شکاف برداشته و وقتی میخندی زخمش بازتر میشه، از لاش خون شره میکنه
پس مجبوری موقع خندیدن لباتو غنچه کنی و صدارو تو گلوت خفه کنی، قورتش بدی
#شیفت_شب
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
#معرفی_کتاب کتاب "زن، فاطمه فاطمه است " اثر دکتر علی شریعتی دکتر شریعتی در این کتاب، پیرامون زندگا
پیشنهاد من برای کتاب مناسب این روزها، کتاب زیبا و خواندنیِ «زن، فاطمه فاطمه است» اثر مرحوم دکتر علی شریعتی است.
میخواهم دو نسخه الکترونیکی از این کتاب را به قید قرعه تقدیم کنم. جهت شرکت در قرعه کشی تا فردا ساعت 12 ظهر به من پیام بدهید : @mirzaiiyi
این پادکست عالیه عطایی را برای بار دوم گوش دادم .
پاییز یا زمستان 403، همان وسطهای دوره خلاق یا مقدماتی بود که یک متن از عالیه عطایی خواندم. جزو تمارین دوره بود. کنجکاو شدم بیشتر باهاش آشنا شوم. رفتم توی طاقچه و پادکست کتابگردش را گوش دادم. آن موقع که برای اولین بار این پادکست را گوش میدادم، نمیدانستم نوشتن تحت تجارب زیسته چقدر اهمیت دارد و عالیه چقدر در آن خوب است. بعد از اینکه رامبد خانلری، عالیه را در میان آیندهدارهای قدرتمند ادبیات ایران نام برد، با خودم گفتم حتما باید دوباره پادکستهاش را گوش کنم و خواندن کتاب هایش را در دست اقدام بگذارم.
عالیه توی این جلسه میگوید هربار تصمیم میگیرم طنز بنویسم، داستانم تراژیک میشود.
میخواستم بروم توی پادکست و بهش بگویم «من هم، من هم» . البته نه طنز، اما تا به الان هیچ داستانی ننوشتهام که بخواهد توی قالب رستخیز یا پیدایش و خروج جا بگیرد. نه اینکه نخواهم، نه؛ نمیتوانم. بارها تلاش کرده ام و نشده. هربار بعد از نوشتن پیرنگ توی این دو قالب، خطی کشیده ام روش و گفته ام چقدر لوس و غیرواقعی.
چه قبول کنیم و چه قبول نکنیم، در اتمسفری تنفس میکنیم که از سر و رویش سیاهی میبارد و نا امیدی. بخواهیم یا نخواهیم فضای فرهنگی کشور در چنگال کسانیست که حال حاضر و آینده را سیاهتر از اینی که هست جلوه میدهند . شکستن این فضا و درانداختن نگاهی امیدوارانه ، نیاز به تحقق زیرساخت های مناسب در جامعه و بعد نیاز به مقادیر وحشتناکی استخوان خرد کردن دارد. این را کسی نمیگوید که افسرده یا منزوی باشد ، بلکه به عکس...
#معرفی_پادکست
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
استادیارم درحال بررسی پرونده شخصیت کاراکترم بعد اینکه شخصیت تو داستان، موقع عصبانیت دستاش عرق کرد 😅
برادر بعد اینکه از کلاس نویسندگی برگشته و استاد گفته باید از امروز به چیزهای پیرامون تون از زاویههای جدید نگاه کنید :
#دراشام
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
«این ویدیو را خیلی دوست دارم. هر وقت یأس و نا امیدی چنگک میاندازد توی روحم و میخواهد دو شقهام کند، میبینمش. یک بار، دو بار، سه بار. آنقدر که دوباره خون امید توی رگهایم جهش میکند.
بارها شده که بخواهم جا بزنم، بخواهم زانو به بغل بگیرم و همه چیز را رها کنم، اما با خودم گفتهام : من هم بِبُرَم؟ منی که دیگران با دیدنش خود را از باتلاق بیرون میکشند و روی پایشان میایستند؟ منی که دیگران با دیدنش برای لحظاتی غم هایشان را فراموش میکنند و خنده، نرمنرم میخزد روی لب هایشان؟ من هم جا بزنم؟ من هم؟
هرچقدر ور پوزیتیویسمی ذهنم، افسردگی و خودکشی را با هزاران استدلال پتک کند توی سرم، جوابش را میدهم.
هر چقدر درست بگوید «هیچ لذتی توی زندگی وجود ندارد که سهم تو باشد» ، بازهم جوابش را میدهم . هرچقدر مثل بابا من شیش هفت ساله را بچسباند کنج دیوار، دست و پاهام را خبردار کند و زیر فشارهای روانی قرار بدهد بهش میخندم؛ مثل همان موقع که به بابا میخندیدم... میدانم زیر تک تک...»
+ متنی که ناقص ماند. چند روز است هرچه تلاش میکنم سر و تهش را به هم بچسبانم نمیتوانم. آنی نمیشود که من میخواهم. نمیدانم. انگار بعضی سوژهها را باید بگذاری حسابی خیس بخورند. مثل همان کشکهایی که مامان میانداخت توی آب و حسابی جا میافتادند. پس این متن تا همینجا بماند، به امید آنکه روزی تکمیلش کنم. إن شاء الله.
#خود_نوشت
Gholam Hosein Banan [BibakMusic.com]Gholam Hosein Banan Sazo Avaz2 320 .mp3
زمان:
حجم:
12.3M
من نمیتونم کاری کنم بارون بباره و پاییزت، پاییز بشه
ولی
میتونم برات آواز آقای بنان بذارم
اونم با شعر سعدی
شاید آبانت یکمی پاییزی شد
خودم که بغض گلومو فشار میده با این آهنگ...
قطعا اگه بارون میبارید دیگه نگه داشتن بغضم خیلی سخت میشد
میتونی از دقیقه 04:10 گوش بدی
#موسیقی
هدایت شده از | بهارنارنج | فاطمه افضلی |
🪴
ما را به جبــر هم که شده ســربهراه کن
خیــــــــــری ندیدهایم از این اختیــــــــــارها
#همین
🔰 @baahaarnaranj