¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دعوت نامه
خواندن نامههای عاشقانه از نویسندگان بزرگ، برای من حس خوردن گوجهسبز یا همان آلوچهٔ درشت و تُردی را دارد که نمک زدهام و با یک خِرِچ نصفش را انداختهام گوشهی لپ. خنکی و ترشی و شوریاش باهم قاطی میشود و ترشح آب دهان است که انگار وصل شده به کارون و جیحون. تمامی ندارد که. همینطور شره میکند توی دهان. آنقدر آرام میجوم و مک میزنم که دندان هایم گس بشوند. سر انگشتهای نمکی شدهام را هم با ملچملوچ مک میزنم.
دقیقا وقتی نامه عاشقانه میخوانم روحم اینطور به خرچخرچ و ملچملوچ میافتد و بزاق ترشح میکند.
از نامههای شاملو به آیدا بگیرید تا دکتر شریعتی به فاطمه و جبران خلیلجبران به می زیاده را خواندهام و هربار به نسبت کیفور شدهام. چون نامههای عاشقانه، عبارات و احساسات خالصی هستند که از پسِ پستوی وجود نویسنده روح میگیرند. تهِ تهنشینهای وجودش. همانجا که هرچقدر، هم بزنید، بالا نمیآید. همان نقطهای که نویسنده تمام تمرکز و هستی و علاقهاش را میگذارد پای کلمات تا ته میزان محبتش را به محبوبش نشان بدهد. پس سعی میکند کلمات و جملاتی را انتخاب کند که ساعتها روی آنها، فکر شده باشد.
حالا ما میخواهیم برویم سراغ نادر ابراهیمی. ابرمردی که در عصر برهوت ما افسانه است. مردی که همهٔ شعارهای آرمانگرایانه و ایدهآلگرایانهاش را زندگی کرده. مردی که خودش و زیستش افسانهگون باشد، آثارش هم دست کمی از آن نخواهد داشت.
ما میخواهیم باهم، دور کوهی از گوجهسبزهای ترد و ترشی جمع بشویم که نادرخان خودش چیده و شسته و برایمان نمک زده.
توی این بزم میخواهیم صدای ملچملوچ همدیگر را بشنویم. میخواهیم وقتی سر انگشتهایمان نمکی میشود، بیهیچ احساس خجالت و شرمی تک به تکش را با صدای بلند مک بزنیم و ملچملوچ کنیم. میخواهیم وقتی ترشی و شوری گوجهسبزها، توی دهانمان کارون و جیحون راه انداخت و صورتهایمان را مچاله کرد، پیش هم باشیم. میخواهیم وقتی دندانهایمان از شدت ترشی و شوری گس شد، کنار هم باشیم. و بالاخره میخواهیم باهم دست بگذاریم زیر چانه و تهنشینهای وجود نادرخان را بخوانیم.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دعوت نامه خواندن نامههای عاشقانه از نویسندگان بزرگ، برای من حس خوردن گوجهسبز یا همان آلوچهٔ درشت
إن شاء الله از شنبه هفته آینده، کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» در گروه نادرخوانی شروع به جمعخوانی میشود.
همراهی کردن، شرط عضویت نیست. شمایی که فرصت خواندن کتاب را ندارید هم میتوانید توی اتمسفر نادرخوانان تنفس کنید.
لینک گروه نادرخوانی :
https://eitaa.com/joinchat/1705641001C2d60bc5815
همین الان اومدم سر میزم و متوجه شدم یکی اومده کتابامو وارسی کرده.
دلیل؟
ده درجه بیشتر خم شدن جلد کتاب😏
و
چند سانتی متر جابهجا شدن کتابها 😄🤞
+ اینا نمیدونن من نویسندگی کار میکنم و تکتک تصاویری که میبینم رو ثبت میکنم تو ذهنم؛ مخصوصا اگه پای کتاب در میون باشه🦦
حالا عیب نداره که اومدی سر میزم کتابامو جوریدی و توش کاوش کردی. لاأقل یواااااش :/
#مگه_نمیگم_یواش_یواش
#مَ_آدِمِ_آرومیَم_بازی_نِکو_با_روحیَم
#به_وقت_خوابگاه
Yasin Hejazi-7212877656626749694_549997611432009.mp3
زمان:
حجم:
39.6M
روایت زیبای دومشخصطور و توصیف صحنه و تشبیههای ابتدای پادکست، کار خودش را میکند. قلابش را انداخت!
چه کاشت خوبی و چه برداشت خوبتری !
+اولین پادکستی که از مجموعهٔ «نیوفولدر» یاسین حجازی گوش دادم و نمکگیرش شدم :)
#معرفی_پادکست
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
شیر گاو را ریختم توی قابلمهٔ چدنی و بالای سرش ایستادم تا جوش بیاید.
دهقان، پسر سالبالایی کنارم بود و داشت توی قابلمهٔ سنگیاش کمپوتِ بهْ میپخت. سر قابلمهاش را برداشت. بخار پاشید توی آشپزخانه. بوی شیرین و سبکی داشت. صورتش را گرفت جلوی بخار. بخارها صورتش را نوازش میکردند. میخندید.
نفس عمیقی کشید. سینه و شکمش آمد جلو. آنقدر عمیق نفس میکشید که انگار بخارها تا مغزش بالا میرفتند.
سر آورد بالا :
_ بنظرت بهترین بو، چیه؟
من هم که مدتها بود به این سوال فکر کرده بودم، امانش ندادم. درجا گفتم :
_بوی شیر زنی که داره بچه شیر میده
چشمهاش گرد شد و لبخند زد :
_چرا ؟
_نمیدونم! بوی خوبی میده دیگه . احساس میکنم بوی زندگی میده. بوی بقاء. بوی جریان داشتن حیات، و شایدهم بوی امید!
خیرهخیره من را نگاه میکرد. انگار که داشت توی ذهنش بوی شیر زن را حاضر میکرد. پریدم وسط افکارش :
_میدونی برای چی بوی زیرگلوی نوزاد هم بوی خوبی داره؟
سر تکان داد که یعنی برای چه
گفتم :
_ اگه دقت کرده باشی، وقتی بچه داره سینهٔ مامانشو میمَکه، یکمی شیر از گوشهٔ لبش راه میگیره و میره زیر گلوش. شیر اونجا میمونه. من احساس میکنم بوی خوبش واسه اینه
این را که گفتم چشم و ابرو داد بالا و سقف را نگاه کرد. انگار داشت بخارهای بهْ را از توی مغزش بیرون میکرد.
چشم چرخاند سمت من :
_ نه ببین این بو واسه اینه که بچه بدنش سرده. بدنش تازه و لطیفه.
_ خوب پس چرا بوی مثلا زیربغلش اینطوری نیست؟ من بو کردمها. بوی زیرگلوی بچه انگار خاصتره
چشم درشت کرد. انگار که بخارِ بهْ از مغزش آمده بود پایین و افتاده بود پشت چشمهاش . میخواستند از حدقه بیرون بیافتند. با خنده گفت :
_برای چی به این چیزها انقدر دقت میکنی ؟
من هم لبخند زدم و توی دلم گفتم از اندراحوالات نویسندگی توجه به جزئیات است. آن حرف آقای مستور توی ذهنم پخش شد که میگفت : «نویسنده باید به همه چیز زل بزنه. نویسنده باید به هرچیزی که مردم بدشون میاد و پیفپیف میکنن خیره بشه و بو بکشه.» تازه اینها بوی بچه بودند و شیر زن، که از بهترین بوهای دنیا هستند.
دهقان در قابلمه را گذاشت و از آشپزخانه بیرون رفت.
من ماندم و بوی بهْآلود آشپزخانه که میریخت توی ریههام.
روی شیر، سطح نازکی از چربی بسته بود.
#به_وقت_خوابگاه
#خود_نوشت
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
دوستان این قابلمه سنگیه بودا. همونی که توش بهْ بود😬
مال دهقان :/
نوشتم که قابلمه من چدنیه. اصلا عکس نگرفتم ازش😬 شیر تو اون بود نه این.
¬ ســــــــورا | ایلاناکاب ¬
وقتی وسط یه بدبختی بزرگ، یهو یادت میاد الان تو یه موقعیت خفن داستانی قرار داری و یه تجربه زیسته خوب
956.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی انقد حالت بده که میخوای گریه کنی ولی یهو یه تشبیه نو و غیرکلیشهای به ذهنت میرسه برای بیان حس بدبختیت 😅 :
#دراشام