eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
338 دنبال‌کننده
15 عکس
13 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
میاد روزی که ملایم بشه زندگی، صبح میشه این شب، بهار میشه این زمستون. لب‌پر نشو، کم‌رنگ نشو، پرپر نشو. تاب بیار. نارنگی‌ها شیرین میشن و شاتوت‌ها لب‌هات رو می‌بوسن. هوا سرد میشه و آدم‌ها به‌هم می‌چسبن و گونه‌ها سرخ میشه. تاب بیار.
من برات از خیانت دستکش‌ها میگم، تو برام از سوزِ سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو برام از چسبناکی‌ش میگی. من برات ورق‌ورق کلمه خرج می‌کنم، تو از تخیلاتِ احساسات میگی. من برات از بوسه‌ی قطره‌های بارون روی موهات میگم، تو برام از خیسیِ لباس‌هات و وظیفهٔ چترها میگی. من برات فال می‌گیرم از قهوه‌ی چشم‌هام، تو میگی قهوه فقط مالِ شب‌های پر کاره. من برات ستاره‌ها رو می‌کشم، تو میگی این یه ضرب‌درِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.
A sin written by a man becomes a sin left unwritten by a woman.
درخت را در جیبم گذاشتم، کلاه‌ هودی‌ام از برگ‌ها پر شد.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون فقط برای شما نوشته شده‌اند. رفتند این‌جا. 🤍
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
اشک و بوسه. لب‌هایمان که به‌هم می‌رسند کلمات می‌میرند. زمین پر از کلمات شکسته می‌شود، بَل عشق گر در میان این دو سه چهار حروف بگنجد، غم هم می‌گنجد! پناه بر خدا از حرف‌های عجیب‌و بی‌پایه. لب‌هایمان که به‌هم می‌رسند، ستاره‌ها پایین می‌افتند و غم‌ها آب می‌شوند. آب می‌شوند و از دو چَشمِ تو جاری. جاری می‌شوند و تنها آن‌هااند که بین این دو سیبِ سرخِ در هم تنیده، جای می‌شوند. لبانت طعم غم را دارند، طعمِ زخم‌های ماه و سقوط خورشید به پشت کوه‌ها را. طعم اشک می‌دهی.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آه‌وان. گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی می‌دونستی آهو با الف‌و نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، به‌جاش ده‌تا آهوی دیگه هست. رفتی‌و من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاش‌کی اونو می‌بستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خنده‌های تو، گفتم آهوان. آه‌و آن. تو کِی شدی آن ؟
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
انتظار و یه نقطه. پیشونی پدربزرگ رو مهر بوسیده بود، یه هاله‌ی تیره. زانوهاش ساییده شده بود. گفتم پدرجون، چرا پاهات این‌طوریه؟ چرا مهر، پیشونیت رو کدر کرده؟ خندید. سجاده انداخت و روش خوابیدم. دسته‌دسته موهای مشکیم رو نوازش کرد، گفت چه موهای قشنگی داری. مشکی، پریشون، دریا. گفتم پدرجون دریای تاریک ترسناکه ،به‌چه درد می‌خوره؟ گفت موهای ما که شد رود شفاف، چی شد؟ جز این‌که مُهر بوسه‌ی ماه بکاره روی پیشونیمون و موهامون بشه سفیدی برف‌ها. - پدر جون، قصه‌ت رو نگفتی. - انتظار. گفت و یه نقطه گذاشت آخرش. گفت و خندید و موهام رو عقب زد. سجده‌هام طولانی شدن، موهای دسته‌دسته ریختن و نگاهم از پنجره‌ها به انتهای جاده‌ها دوخته شد، ابرها باریدن و قطره‌ها رو شمردم. انتظار. انتظار برای عزیز رفته و رفتن‌های بی‌بازگشت. انتظار. سجده‌هام طولانی شدن پدرجون، چایی‌هام سرد شدن و دستام جای موهام یخ زدن و سفید شدن. آره. قصّه‌ی انتظار، میشه انتظار و یه نقطه. آره پدرجون.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کهنه‌پوش. خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنه‌پوشم. «کهنه‌پوش؟ چی میگی آناهید. ای‌کاش همیشه نو باشی.» «نه، من کهنه‌پوشم. کلمات کهنه می‌پوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نم‌ناک، قصّه‌های کهنه.» زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمه‌ست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت می‌کنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمه‌ها، لباس‌ها، کتاب‌ها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت می‌کنن. مستت می‌کنن و سرت سنگین میشه. گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنه‌پوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنه‌پوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنه‌ان. باهاش ژاکت دو نفره می‌بافیم و کهنه‌پوش می‌شیم.
آهوها باز می‌گَردند.
ماه‌پیشونی‌های خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
چشم_چشمانت را ببند. با بوسه‌های من، چشمانت را ببند. چشمانت را ببند. خون‌ها را می‌شویم از آن دو دیده‌ی مهتاب دیده. به ماه چَشم بدوز و خارها را، به دستانِ خراشیده‌ی باغبان بسپار. یک، دو، سه، ده گل سرخ برایت می‌آورم و مپرس از خون چه کسی چنین گلگون است. تو چَشمانت را ببند، ببند و در نور باز کن، ببند و بگذار در هنگامی که آن دو پلک از هم جدا شدند، تنها چیزی که می‌بینند، نور بی‌حّد بعد تاریکی سینِما باشد، نه سرخی خون و انعکاس انفجارها. چشمانت را ببند اسرا.