میاد روزی که ملایم بشه زندگی، صبح میشه این شب، بهار میشه این زمستون. لبپر نشو، کمرنگ نشو، پرپر نشو. تاب بیار. نارنگیها شیرین میشن و شاتوتها لبهات رو میبوسن. هوا سرد میشه و آدمها بههم میچسبن و گونهها سرخ میشه. تاب بیار.
من برات از خیانت دستکشها میگم، تو برام از سوزِ سرما و رویای محال میگی. من برات از نارنگی و اصالتِ تقسیمش میگم، تو برام از چسبناکیش میگی. من برات ورقورق کلمه خرج میکنم، تو از تخیلاتِ احساسات میگی. من برات از بوسهی قطرههای بارون روی موهات میگم، تو برام از خیسیِ لباسهات و وظیفهٔ چترها میگی. من برات فال میگیرم از قهوهی چشمهام، تو میگی قهوه فقط مالِ شبهای پر کاره. من برات ستارهها رو میکشم، تو میگی این یه ضربدرِ پنج باله. برای فهمیدنِ من زیادی بزرگی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
درخت را در جیبم گذاشتم، کلاه هودیام از برگها پر شد.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون فقط برای شما نوشته شدهاند. رفتند اینجا. 🤍
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آهوان.
گفتم سلام، کلمات رو بشمر. یه دونه دوتا سه تا. گفتی میشه چهارتا. گفتم پاهای آهوها؟ گفتی نه، س ل ا م. چهارتا. خندیدم، عکس آهوها رو آوردم، ببین، آهوها چهارتا پا دارن. گفتی میدونستی آهو با الفو نون جمع نمیشه؟ گفتم چرا نشه؟ میشه آهوان. خندیدی، سر تکون دادی و گفتی الان یکی از پاهای آهوان شکست. گفتم عیب نداره، بهجاش دهتا آهوی دیگه هست. رفتیو من موندم و یه آهو. نه، نبود. خوندم آهوی من فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم. بعد تلخ خندیدم، مثل خندههای تو، گفتم آهوان. آهو آن. تو کِی شدی آن ؟
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
کهنهپوش.
خندیدم و گفتم ببخشید، کهنه نپوش. سر تکون دادی و تکیه به شمشیرت زدی، چی؟ من کهنهپوشم.
«کهنهپوش؟ چی میگی آناهید. ایکاش همیشه نو باشی.»
«نه، من کهنهپوشم. کلمات کهنه میپوشم، کتابای قدیمی، خاطرات نمناک، قصّههای کهنه.»
زل زدم تو چشمات، گفتم وایسا. ک ه ن ه چهار کلمهست. چهار ماه شرابت بمونه کهنه میشه، آره، مستت میکنه. موهات رو کنار زدی، گفتی کهنگی مگه فقط برای شرابه؟ خاطرات کهنه میشن. دکمهها، لباسها، کتابها و کلمات کهنه میشن. کهنه میشن و مستت میکنن. مستت میکنن و سرت سنگین میشه.
گفتم میشه من هم برات کهنه بشم؟ گفتی تو هم کهنهپوش میشی ؟ گفتم آره، شریکی کهنهپوش میشیم. اتفاقاً کامواهای مادربزرگ همیشه کهنهان. باهاش ژاکت دو نفره میبافیم و کهنهپوش میشیم.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
بپرس غم چطور زاده شده؟ برایت کتاب را ورق میزند و با جوهر قرمز دور چند کلامی دایره میکشد. مادر. جوان. پرپر. خمیده. پیر. فرزند مادری را کشتند و مادر خمید، کودک به درس غین نرسیده بود و حتی عین که بداند عین، میشود عین چشمان شاد مادر که ناگاه از بین حروف، مادر خمیده به غین میرسد. غین خمید و شکستهشکسته به میم بازگشت. بازگشت تا به الف برسد، به کودک، و امّا در میم زمین خورد. چنین شد که غم، زاده شد.
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
آفتاب خفته بود.
آدمبرفی التماس کرد. گفت دلتنگم، دلم خیلی تنگ است. گفت تاب نمیآورم. گفت او، دستانش یخ زد و از سردیِ برف شکایت آورد و رهایم کرد میان این درختانِ خفته. گفت من سرش گریستم که نرو، اینجا درختان خفتهاند و سرد است، تو تنها چیزی هستی که من نزدیک به گرما حس کردهام. امّا او رفت چون سردش بود.
آدمبرفی نمیتوانست تکان بخورد. از بیچارگی نالید و گل پایین پایش به او گفت در عوض، تو ریشه داری! آدمبرفی گریست، چون ریشه هم نداشت. آفتاب بالا آمد، آدمبرفی نگاهش به نور فتاد.
- تو چارهی دلتنگی دانی؟
- آری، امّا...
- خواهش میکنم مرا گرم کن، او گرم دوست داشت. التماست میکنم آفتاب!
- امّا آخر آب میشوی.
آدمبرفی نشنید، آنقدر گریست که نشنید. فقط گفت تمامش کن، مرا گرم کن. آفتاب دمید، دمید و از نیت خوب هم دمید بر او، دمید و از دلسوزی دمید. چه میدانست محبتش، آدمبرفی را خواهد کشت؟
آدمبرفی گرم شد. آب شد و پایین ریخت. مُرد و دماغش کج شد، شالگرنش خیس شد. از اشکانش؟ حالا همیشه هنگامی که باران میآید، سقف خانهی اویی که تنهایش گذاشت، نم میدهد.
آدمبرفی هنوز گریه میکند و آفتاب پشیمان است. آفتاب پشیمان است و گریه میکند. اشکها، باهم مخلوط شدهاند...
آهوها باز میگَردند.
ماهپیشونیهای خورشید، کافیه، از حضورِ همیشه سبز و روشنتون ممنونم. لطفاً باهاشون مهربان باشین، چون ف
گفتند که عشق، توتهای سفید شیرینیست بر شاخهی بلندی در باغی ممنوعه. من تاب خوردم و به شاخه رسیدم، توتها را چیدم و دستانم رنگی شد.دستانم را به پیراهنم کشیدم، به پلکهایو، میخواستم با عشق طهارت شوم.
امّا کسی نگفته بود عشق، خرمالوی گَسیست که نخست شیرین است و طعم توت دارد، امّا بعد چنین دهانت را بههم گره میزند و سِر میکند. نمیدانم، شاید خرمالوها هنوز نرسیده بودند و من بیجهت آبی آسمان را از روی تاب، به خرمالوی گس نرسیده فروختم.