eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
526 دنبال‌کننده
37 عکس
22 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
دختری از سلاله‌ی آینه‌ها بود؛ میانِ نسلی که تصویرِ خویش را نیز از چشمِ دیگران وام می‌گرفت. او از روزگاری می‌آمد که کلمه‌ها حرمت داشتند و آدمی هنوز از خویشتن، بیگانه نشده بود. او آن‌گونه بود که در وصفِ هر نادری می‌گویند، آن‌گونه که اگر هزار بار جهان از نو آفریده شود، باز هم چیزی از او در هیچ‌یک از آفرینش‌ها تکرار نخواهد شد. او انسانی بود در عصرِ مسخ‌شدگان، غزلی در عهدِ ابتذال، اصالتی در ازدحامِ تقلید، شکوفه‌ای در فصلِ سترونی، آیینه‌ای در سرزمینِ نقاب‌ها، حقیقتی در هیئتِ یک استثنا، فرّی نژاده در روزگارِ فرومایگی...
دستانش رنجور بود؛ چون مادری که ویرانه‌ها را به امیدِ یافتنِ کودک خویش کنار می‌زند. چشمانش غمین بود؛ چون مادری که پشتِ خیابان‌های مسدود، تفنگ‌ها را نشانه‌رفته به سوی فرزندِ نوجوانش می‌بیند. دندان‌هایش را گاه‌به‌گاه بر هم می‌فشرد؛ چون زنی که به جرمِ پوشش، از تحصیل بازمانده بود. قدم‌هایش سست بود؛ چون فرزندِ زنی که پیکرش را تکه‌تکه کردند و قاتلانش بر مزارش خندیدند. ناامید و رو به افول بود؛ چون خرسِ قطبی‌ای که آفتاب، به یاریِ ظلمِ آدمی، یخ‌های خانه‌اش را بخار کرده است. موهایش پریشان بود؛ چون زنانی که در خلوتِ خانه، گیسوانشان را به خشم در هوا می‌چرخاندند؛ خشمگین از شلاق‌هایی که بیرون از خانه، به جرمِ رهایی، بر ران‌هایشان فرود آمده بود. شانه‌هایش خمیده بود؛ چون پدری که دست‌خالی به خانه بازگشته است و کودکش بر سر سفره، به‌انتظار تکّه نانی زانو زده. کلماتش پس‌وپیش می‌شدند؛ چون شاعری که مغولان، کتاب‌هایش را در آتش افکنده باشند. استخوان‌هایش تیر می‌کشید؛ چون ایرانیانی که زیرِ گام‌های ظلم خرد شده‌اند. پاهایش درد می‌کرد؛ چون زنی که از دادگاهی به دادگاه دیگر می‌دوید تا مگر سهمی از حقِ مادری و حقی بر سرنوشتِ کودکانش بیابد. او بارِ تمامِ ستم‌های بی‌کیفرِ جهان و اشک‌های بی‌پناهِ آدمیان را در خویش گنجانده بود؛ چنان‌که گویی جهان، پیش از آن‌که ویرانه شود، از استخوان‌های او گذشته بود.
جای این‌که بتونم کمی کوتاه‌تر بنویسم، روز به روز طولانی‌تر می‌نویسم. متنفرم. اه.
کاش می‌شد منم برم بجنگم. برم جلوی یه ظلمی وایسم، برم وسط میدون و برای چیزی که بهش باور دارم کاری بکنم. گاهی حتی به این فکر می‌کنم که اگه قراره آخرش بمیرم، بذار دست‌کم وسط جنگیدن باشه؛ نه وسط این زندگی تکراری که هر روزش رو با فکر و غصه می‌گذرونم و آخرش هم باید وانمود کنم همه‌چیز عادیه. واقعاً این دنیا با این‌همه ظلم و درد، چطور از آدم انتظار داره به زندگی معمولیش ادامه بده؟ چطور می‌شه خبرِ کشته شدن آدم‌ها رو خوند، رنجشون رو دید، از بی‌عدالتی به خشم اومد و بعد نشست پای درس و مشق، انگار نه انگار که یه جای دنیا، زندگیِ یکی برای همیشه زیرورو شده؟ من از این فاصله بیزارم، از اینکه درد این‌همه نزدیکه و دست‌های من این‌همه از تغییر دادنش دورن. از ناتوانی خسته شدم. از اینکه نمی‌دونم با این همه خشم و اندوه چه کار کنم. دلم می‌خواد بجنگم، حتی اگه بترسم، حتی اگه زخمی بشم، حتی اگه بمیرم. چون از این می‌ترسم که بدون هیچ کاری، ذره‌ذره فرسوده بشم. که سال‌ها بگذره و من هنوز همون‌جا ایستاده باشم، با همون دردها، همون سؤال‌ها و همون حسِ لعنتیِ بی‌فایده بودن. نمی‌دونم اسمش شجاعته یا استیصال. فقط می‌دونم نمی‌خوام به ظلم عادت کنم. نمی‌خوام یه روز اون‌قدر به دیدنِ رنج آدم‌ها خو بگیرم که دیگه چیزی توی وجودم تکون نخوره. نمی‌خوام زنده بمونم و فقط شاهد باشم. می‌خوام کاری بکنم، هرچند کوچیک، که این‌همه درد برای من فقط به مشت‌مشت غصه خوردن ختم نشه. این‌طوری نجنگیده فرسایش پیدا می‌کنی و می‌بازی، اقلاً اون‌موقع جنگیدی و می‌میری.
نمی‌دونم بچه‌ها، بیایید یکم گریه‌ی قبل خوابمون رو داشته باشیم لطفاً. فردا هم امتحان دارم و ویدیوهای امرپز رو هم ندیدم. استیصال. گریه، 😭😭😭😭. ممنون. شب به‌خیر.
جدیداً خیلی فضای این‌جا پر از حرف‌های این‌شکلی شده، من واقعاً ازتون عذر می‌خوام ماه‌پیشونی‌های دردونه‌ی خدا. تلاش می‌کنم دست بردارم از این حرف‌ها. حالا من این‌ها رو گفتم، امّا امیدوارم حس بدی نگیرید، چون مسلماً لازم نیست وسط میدون باشید تا مؤثر باشید. خیلی وقت‌ها کلمات کافی‌اند، مهم اینه شما از تنها سلاح در دسترستون برای گفتن از ظلم استفاده کنید و بعد هم هی غصّه نخورید سر چیزهایی که نمی‌تونید تغییرشون بدید و فقط پژمرده‌تون می‌کنه. خصوصاً ما که خودمون از ملّتی هستیم که مورد ظلم قرار گرفته. شما به این چیزها فکر نکنید. متأسفم بابت حرف‌هام و غم‌های زیاد و این داستان‌ها، یکم زیادی خسته‌ام و روزهای سختی رو دارم. شما مواظب خودتون باشید و خیلی جدی نگیرید من و حرف‌هام رو. دوستتون دارم. 🤍