🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۶۶
چشم تو چشم مهراب خیره شدم و خودم یکم باال کشیدم و دستای مهراب االن دیگه دور
کمرم بود و دستای من دور گردنش
+ مهراب یه چیزی بگم؟
سری تکون داد و با لبخند لب زد
- بگو جانم هر چی میخوای بگو!
گوشه لبم و به دندون گرفتم و آروم گفتم
+ خیلی خوبه که هستی...
یکم مکث کردم و سریع ادامه حرفم و گفتم
+ خیلی خیلیی دوستت دارمممم
دستش دور کمرم محکمتر شد و نفسای عمیقش بیشتر
نفس گرمش روی پوست گردنم و نوازش کرد و آروم کنار گوش م گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۶۷
منم خیلی دوست دارم...خیلی خیلی...
با لبخند سرم و از روی شونه اش برداشتم و تو چشماش خیره شدم
چه حس و حال خوبی داشتم کنارش...
شاید واقعا اگرررر من و میخواستتت! من و به عنوان همسرش میخواست ، زنش میشدم
اون همچی تموم بود؛ مهربون و به موقع بد اخالق با ادب دل رحم و از همه چیز مهمتر
این بود که کنارش واقعا آرامش داشتم...
ولی فکر نکنم براش اندازه یه همسر باشم و
لیاقتش رو داشته باشم
من کجا و اون کجا...
من یه دختر تنها به قول همه خیابونی و بی سوار ، اون یه پسر با اصالت و دکتر و
درس خونده
اصال بهم نمیایم...
لبخند ریزی زدم و خواستم از بغلش بیام بیرون که در محکم باز شد و به دیوار خورد
نگاهم به سمت در چرخید
عمه مهراب تو چارچوب در مونده بود و ماتش برده بود
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۶۸
سریع از بغل مهراب بیرون اومدم و پایین تخت ایستادم
آب دهنمو قورت دادم و برای اینکه قضیه رو عادی نشون بدم سریع گفتم
+ سالم صبحتون بخیر
عمه مهراب کم کم از گنگی در اومد با لبخند کوچیکی گفت
- ببخشید نمیخواستم خلوتتون و خراب کنم میخواستم بگم بیاید صبحونه اصال من چیزی
ندیدیم راحت باشید
در اتاق و بست و رفت...معلوم بود چیزی ندیده
آبروم رفت...خاک تو سرم کنن با کاراممم
نگاهی به مهراب که با نیش باز داشت نگاهم میکرد کردم
+ خجالت نکشیا عمت هیچی ندید
به تاج تخت تکیه داد و گفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۶۹
خب دیده باشه تو توی بغلم بودی که طبیعیه زن تو بغل شوهرش نباشه کجا باید باشه؟
بالشت و برداشتم و پرت کردم سمتش
+ اصال برات هیچی مهم نیست آخرشم از دست تو سکته میکنم
ریلکس جواب داد
- سکته کنی خودم درمانت میکنم نگران چی تو به خیر سرت شوهرت دکتره
با جیغ گفتممم
+ مهراببب یعنییی تو به سکتهه کردن من راضی
دستاش و روی گوشش گذاشت و با خنده گفت
- آروم بابا گوشام درد گرفت
+ خیلی بیشعور و پستی حیف من که دارم با تو سر میکنم
از جاش بلند شد و بالشت و پرت کرد طرف من و با خنده گفت
- حرص نخور خوشگل بیا بریم صبحونه بخوریم
به خودم نگاهی کردم با دیدن خودم خنده ام گرفت
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۰
دم مهراب گرم که من اینجوری تحمل میکنه یکی دیگه بود شوتم میکرد بیرون
- با شمام ورپریده بیا بریم صبحونه
به خودم اشاره ای کردم و با خنده گفتم
+ با این وضع بیام احیانا خانواده ات نمیترسن؟
با خنده ریزی گفت
- خب لباست و عوض کن بعد بیا
این دفعه به در اشاره کردم
+ پس لطفا برو بیرون...
ابرویی باال انداخت و گفت
- نمیشه نرم؟
+ وای مهراب تو چقدر گستاخی آخه برو بیرون ببینم میخوام لباس عوض کنم
🤍Soogndman✨
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝