🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۴
بعد خداحافظی روی صندلی عقب نشستم و چشمام و بستم مهراب هم گیر نداد و ماشین و
روشن کرد و راه افتاد.
با سکوت رسیدیم و پیاده شدم مهراب در و برام باز کرد و سرد گفت
- من باید برم بیمارستان مواظب خودت باش
نگاهی بهش انداختم
+ قهری مهراب؟
نگاهی بهم انداخت
نه مگه بچم قهر کنم؟
آروم و با پوزخند گفتم
+ آره معلومه که بچه نیستی!
برگشت سمتم و لب زد
- چیزی گفتی؟
وارد خونه شدم و محکم گفتم
+ نه چیزی نگفتم
پشت سر حرفم هم در و محکم بستم و با صدای روشن شدن ماشین و رفتنش نفس عمیقی
کشیدم
اصال فازش و درک نمیکنم ، سر از کاراشم در نمیارم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۵
خسته به سمت در خونه راهی شدم و از پله ها باال رفتم که یهو صدای یه نفر اومد
- سالم
برگشتم سمت صدا و با تعجب به یوسف تو لباس باغبونی خیره شدم
لبخند زد و با خنده گفت
- جواب سالم واجبه خانم خانما!
دیگه واقعا حوصله این و نداشتم ، خودش و مثل چسب به آدم میچسبوند
سیریش بی خاصیت
سری تکون دادم و آروم گفتم
+ سالم
فقط به خاطر اینکه جواب سالم واجب بود جواب دادم وگرنه تو روش تفم نمینداختم
چند پله باال رفتم که گفت
- میگم سوگند...!
با تعجب به سمتش برگشتم ، این یهو چرا انقدر راحت شد ؟
خیره به من بود و ادامه حرفش و گفت
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۶
چرا انقدر دیر میای سرکار؟
نگاهی از نوک پا تا فرق سرم بهم انداخت و اخماش و تو هم کشید
- بعد همیشه با این وضع میای سرکار؟ نمیگی آدم غیرتی میشه؟
با تاسف بهش نگاهی انداختم و جوابی بهش ندادم
واقعا که جواب ابلهان سکوته
راهمو کشیدم و در و باز کردم تا برم داخل که باز با اون صدای حال بهم زنش گفت
- من که میدونم دلت من و میخواد ولی بازم خودت و بزن به اون راه که اصال من و
نمیبنی ولی اشکال نداره من نازتو میکشم آخرش که ماله خودمی
برگشتم سمتش و در و بستم تا اگر سوسن خانم داخله صدامون و نشنوه
+ ببین آقای محترم به حرمت مادرت حرفی بهت نمیزنم ولی حد خودتو بدون من
صاحب دارم! یکم خجالت بکش
ابروهاش باال پرید و بعد چند دقیقه با خنده گفت
- روشت خیلی قدیمی شده از این حرفا جلوی من نزن من که میدونم تنها و بی کسی
اول و آخرش برای منی!
شیطونه میگه برم جلو یکی بخوابونم تو دهنش بلکه آدم بشه و حرف دهنش و بفهمه
ولی دنبال دردسر نبودم بیخیال ازش گذشتم و داخل خونه شدم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۷
باورم نمیشد از سوسن خانم همچین پسری تربیت بشه
بیشعور و چشم چرون...!
با عصبانیت سمت اتاقم رفتم و لباسام و با لباسای قدیمی که ماله خودم بودن عوض کردم
آخ که چقدرر دلممم براشوننن تنگ شده بود
کوله پشتی که همدمم حساب میشد و روی تخت گذاشتم...
دلم برای همچی ام تنگ شده بود ؛ احساس
میکردم با اینکه االن سر پناه دارم و تو خطر نیستم در عوضش مثل قبال شاد و سرحال
نیستم
خودم و روی تخت انداختم و خیره به سقف شدم
دلم برای همچی تنگ شده...کاش میشد برگردم به عقب...کاش فقط میشد!
اگر میشد دیگه قول میدادم خیلی کارایی رو کردم نکنم و بشم یه دختر خوب و مطیع که
انقدر بدبختی نکشم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۸
از همه مهمتر قدر پدر و مادرم رو هم بیشتر میدونستم ، اون موقع دیگه میدونستم
مامان و بابا اونقدر کنارم نیستن تا هوامو داشته باشند
همینطور خیره به سقف بودم که با تک سرفه یه نفر روی تخت نشستم
خاله سوسن به در تکیه داد بود و من و نگاه میکرد
+ سالم خاله سوسن
سری تکون داد و گفت
- سالم...کجا بودی تا االن؟
ای خدا حاال چی بگم بهش! گوشه لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم
+ امروز یکم دیر شد خاله با آقا هماهنگ کردم که...
پرید بین حرفم و سرد گفت
- من کاری ندارم آماده شو بیا کارات و بکن
حرفش و کامل کرد و در و بست و رفت
چرا اینجوری رفتار کرد؟!
بلند شدم و رفتم طبقه پایین
خاله سوسن خیلی واضح رفتار میکرد که از چیزی ناراحته ولی تا من چیزی میگفتم
میگفت چیزی نیست و میرفت
تا ساعت ۸ کارام و کردم و خاله سوسن با یوسف رفتند
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۹
یوسف جلوی مامانش دست و پاش بسته بود و زیاد رو مخم نمیرفت ولی با کارا و دلگیر
بودن خاله سوسن منم کسل شده بودم و بعد رفتنشون روی مبل ولو شدم
خونه تاریک شده بود و دلم خیلی گرفته بود
اشتباه حدس زده بودم صبح...
اصال اول هفته خوبی نبود
از بیکاری و ولو موندن روی مبل چشمام سنگین شد و اصال نفهمیدم که کی خوابم
برد.
با حس گشنگی چشمام و باز کردم و با ترس نشستم ، خونه غرق تو تاریکی بود و
حسابی ترسناک شده بود
دستی به پیشونی ام کشیدم و به هزار بدبختی المپ های خونه رو روشن کردم ولی بازم
به اندازه لوستر های بزرگ خونه روشن نشده بود ، به هر حال یکم روشنایی بهتر از
اون غرق شدن تو تاریکیه کامل بود
به طرف آشپزخونه رفتم باقی مونده غذای ظهر و گرم کردم
نگاهی به ساعت آشپزخونه انداختم...!
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۰
ساعتت 11 و نیم شب بود ، چقدر دیر خوابیدم ، چقدر مهراب دیر کرده.
دستی به سرم کشیدم و یکم غذا روی بشقاب کشیدم و پشت میز نشستم
گشنمه ام بود! ولی دست و دلم به خوردن نمیرفت
خونه بدون مهراب چقدر غیر قابل تحمل بود ، سکوت خونه که گاهی واسه آدم لذت
بخشه االن شده بود عذاب آورترین سکوت دنیا
چند قاشق غذا داخل دهنم گذاشتم و یکم الکی دور خودم چرخیدم ، ولی بازم بی فایده بود
و حوصله ام در حال پوکیدن بود
از خونه بیرون زدم و تو حیاط روی پله ها نشستم و منتظر به در نگاه میکردم تا مهراب
برگرده
یعنی هنوز قهر بود که انقدر دیر اومده؟!
آخه چرا بی دلیل یه کارایی میکنه آدم نمیفهمه ، من که صبح چیزی بهش نگفتم
هوا خیلی سرد بود ولی من همچنان تو حیاط منتظر مهراب بودم
ساعت از 12 هم رد شده بود و خبری از مهراب نشده بود و دلم بدجور شور میزد
دعا دعا میکردم براش اتفاقی نیوفتاده باشه و آروم گاهی زمزمه میکردم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
بچه ها دوباره یه چالش میخوام بزارم💝 که شما قشنگا تا فردا ساعت ۱۲ ظهر اسماتون رو توی ناشناس میگین و من عکسای وایب اسمتون رو براتون میزارم کانال
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725