🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۷
باورم نمیشد از سوسن خانم همچین پسری تربیت بشه
بیشعور و چشم چرون...!
با عصبانیت سمت اتاقم رفتم و لباسام و با لباسای قدیمی که ماله خودم بودن عوض کردم
آخ که چقدرر دلممم براشوننن تنگ شده بود
کوله پشتی که همدمم حساب میشد و روی تخت گذاشتم...
دلم برای همچی ام تنگ شده بود ؛ احساس
میکردم با اینکه االن سر پناه دارم و تو خطر نیستم در عوضش مثل قبال شاد و سرحال
نیستم
خودم و روی تخت انداختم و خیره به سقف شدم
دلم برای همچی تنگ شده...کاش میشد برگردم به عقب...کاش فقط میشد!
اگر میشد دیگه قول میدادم خیلی کارایی رو کردم نکنم و بشم یه دختر خوب و مطیع که
انقدر بدبختی نکشم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۸
از همه مهمتر قدر پدر و مادرم رو هم بیشتر میدونستم ، اون موقع دیگه میدونستم
مامان و بابا اونقدر کنارم نیستن تا هوامو داشته باشند
همینطور خیره به سقف بودم که با تک سرفه یه نفر روی تخت نشستم
خاله سوسن به در تکیه داد بود و من و نگاه میکرد
+ سالم خاله سوسن
سری تکون داد و گفت
- سالم...کجا بودی تا االن؟
ای خدا حاال چی بگم بهش! گوشه لبم و گاز گرفتم و آروم گفتم
+ امروز یکم دیر شد خاله با آقا هماهنگ کردم که...
پرید بین حرفم و سرد گفت
- من کاری ندارم آماده شو بیا کارات و بکن
حرفش و کامل کرد و در و بست و رفت
چرا اینجوری رفتار کرد؟!
بلند شدم و رفتم طبقه پایین
خاله سوسن خیلی واضح رفتار میکرد که از چیزی ناراحته ولی تا من چیزی میگفتم
میگفت چیزی نیست و میرفت
تا ساعت ۸ کارام و کردم و خاله سوسن با یوسف رفتند
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۷۹
یوسف جلوی مامانش دست و پاش بسته بود و زیاد رو مخم نمیرفت ولی با کارا و دلگیر
بودن خاله سوسن منم کسل شده بودم و بعد رفتنشون روی مبل ولو شدم
خونه تاریک شده بود و دلم خیلی گرفته بود
اشتباه حدس زده بودم صبح...
اصال اول هفته خوبی نبود
از بیکاری و ولو موندن روی مبل چشمام سنگین شد و اصال نفهمیدم که کی خوابم
برد.
با حس گشنگی چشمام و باز کردم و با ترس نشستم ، خونه غرق تو تاریکی بود و
حسابی ترسناک شده بود
دستی به پیشونی ام کشیدم و به هزار بدبختی المپ های خونه رو روشن کردم ولی بازم
به اندازه لوستر های بزرگ خونه روشن نشده بود ، به هر حال یکم روشنایی بهتر از
اون غرق شدن تو تاریکیه کامل بود
به طرف آشپزخونه رفتم باقی مونده غذای ظهر و گرم کردم
نگاهی به ساعت آشپزخونه انداختم...!
🤍
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝
#سوگند
#پارت_۳۸۰
ساعتت 11 و نیم شب بود ، چقدر دیر خوابیدم ، چقدر مهراب دیر کرده.
دستی به سرم کشیدم و یکم غذا روی بشقاب کشیدم و پشت میز نشستم
گشنمه ام بود! ولی دست و دلم به خوردن نمیرفت
خونه بدون مهراب چقدر غیر قابل تحمل بود ، سکوت خونه که گاهی واسه آدم لذت
بخشه االن شده بود عذاب آورترین سکوت دنیا
چند قاشق غذا داخل دهنم گذاشتم و یکم الکی دور خودم چرخیدم ، ولی بازم بی فایده بود
و حوصله ام در حال پوکیدن بود
از خونه بیرون زدم و تو حیاط روی پله ها نشستم و منتظر به در نگاه میکردم تا مهراب
برگرده
یعنی هنوز قهر بود که انقدر دیر اومده؟!
آخه چرا بی دلیل یه کارایی میکنه آدم نمیفهمه ، من که صبح چیزی بهش نگفتم
هوا خیلی سرد بود ولی من همچنان تو حیاط منتظر مهراب بودم
ساعت از 12 هم رد شده بود و خبری از مهراب نشده بود و دلم بدجور شور میزد
دعا دعا میکردم براش اتفاقی نیوفتاده باشه و آروم گاهی زمزمه میکردم
🌾🌝
🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝
🌾🌝🌾🌝🌾🌝🌾🌝
بچه ها دوباره یه چالش میخوام بزارم💝 که شما قشنگا تا فردا ساعت ۱۲ ظهر اسماتون رو توی ناشناس میگین و من عکسای وایب اسمتون رو براتون میزارم کانال
https://abzarek.ir/service-p/msg/2948725