بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²⁸♡
#حسینی
پیکر سجاد رو برده بودن آگاهی
چون قرار بود فردا بره شهر خودشون دفن بشه یعنی قزوین،خانوادهاش گفتن که مادرش اونجاست ببریم اونجا، ماهم اطاعت کردیم و قرار شده امشب تا صبح بمونه همینجا، اول وقت بچه ها بیان تا با هواپیما ببریمش قزوین
، با حال و روزی که از کمیل و امیرحسین دیدم بعید بدونم که برن ولی به هرحال باهاشون صحبت میکنم که برن،چون مطمئنم بعدا پشیمون میشن،حال و روز بچه ها زیاد میزون نبود
همه ناراحت بودن، گوشه اداره میز گذاشتن، روی میز عکس سجاد و شمع و قرآن و سینی خرما بود
پیکرش توی سالن بود و امیرحسین وکمیل کنارش نشسته بودن، چند نفر از بچههام کنارشون بودن
حسینی:رضا بچه هارو جمع میکنی اینجا
رضا:چشم آقا
رضا که رفت منم رفتم کنار امیرحسین نشستم
دست گذاشتم رو شونهاش تا سر بلند کنه
حسینی:حال عموت که خوب میشه،ولی نزار حال خودت خراب بشه،الان داغ رفیق رو دلته میدونم چقدر سخته برات، یه عزیز رو تخت بیمارستان داری میدونم چه عذابی رو داری تحمل میکنی،ولی خب خودت که بهتر مهدی رو میشناسی،میدونی که عقیده داشت مَرد نباید گریه کنه،مرد غرور داره که نباید جلو هرکسی بشکنه، ولی این عقیده هم داشت که برای خدا و اهل بیت باید جون داد،پس الان که همه اومدن واسه داداش سجادت یه روضه میزاریم تا خودتو سبک کنی،باشه؟
امیرحسین:عمو یعنی خوب میشه؟
حسینی:معلومه که خوب میشه
امیرحسین:خودتون باور ندارین خوب میشه
حسینی:دارم میگم خوب میشه
امیرحسین:پس چرا از فعل گذشته استفاده کردین، داشت؟
موندم چه جوابی بدم، خودمو لعنت کردم که یکم حواس ندارم
حسینی:وقتی کسی که الان کنارمون نیست،چی باید بگم بنظرت؟خب از داشت استفاده کردم دیگه،
رضا:دارن میان آقا
حسینی:دستت درد نکنه،رضا جان یه زحمت دیگه
رضا:جانم؟
حسینی:از اتاقم اسپیکر رو میاری؟برقارو هم یکم کمتر کن هوای تاریک تر بشه
رضا:چشم آقا
بعد از چند دقیقه بچه ها اومدن و نشستن کنارمون
برقا هم کمتر شد و اسپیکر رو وصل کردم، روضه حضرت عباس و حضرت رقیه گذاشتم
هنوز به یک دقیقه روضه نرسیده بود که گریه بچه ها شروع شد
آروم دست کشیدم روی پیکرش، اصلا فکرشو نمیکردم ۲۴ ساعت بعدَم این باشه،واقعا تو لحظه اتفاقات میفته
یه لحظه عزرائیل جون آدمو میگیره و تمام
و این لحظات اتفاقی، پایان میده به زندگی پر از اتفاقای خوب و بد.....و چه قشنگ🥲❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:و بعضی ها چقدر این لحظات رو دوست دارن که زودتر بیاد سراغشون🙂💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹²⁹♡
#امیرحسین
سفیدی صورتش بدجور تو چشم میزد
اشکام یه لحظه هم قطع نمیشد
دلم باور نداشت که اینجوری شده
باور نداشت چند روز امیدواری به اینجا ختم بشه
دلم نمیخواست باور کنه رفیق صمیمیم الان جلوم توی تابوت خوابیده،نه نفس میکشه نه دیگه میخنده،اکیپ سه نفرهمون یکیش رفت،رفیقی که از دبیرستان باهم بودیم رفت
دیگه نمیدوستم چطوری خدارو التماس کنم که همش خواب باشه،هرچقدر خودمو نیشگون گرفتم دیدم نه، راسته راسته، سجاد رفته، عمو مهدی رو تخت بیمارستان خوابیده، خوابی که معلوم نبود بیدار بشه یانه
با این حال بازم خداروشکر میکنم، داداشم عاقبت بخیر شد و عموم داره نفس میکشه،یعنی بازم جای امید هست که بهوش بیاد
روضه که پخش بود حس میکردم کیلو کیلو دارم خالی میشم
تو تمام لحظاتی که روضه گوش میکردیم چهره عمو میومد تو ذهنم دیگه ملاحظه هیچ کسو و هیچ چیزو نکردم بلند گریه کردم
سرمو گذاشتم رو سینه سجاد و صدام بالا رفت
معدهام از ظهر درد میکرد ولی به کسی نگفتم
نیاز داشتم به تنهایی
اصلا دوست نداشتم یکی کنارم باشه، الانم بزور داشتم تحمل میکردم
_
فکر کنم ۲۰دقیقهای شد که تو همین حالت بودم
درد معدهام بیشتر شده بود،
روضه خیلی سنگین بود و بچه ها همه تو حال و هوای خودشون بودن
یه لحظه سرمو بلند کردم به جای چهره سجاد چهره عمو رو دیدم که ترسیدم،
مزه گس خون تو دهنم پیچید
سریع دستمو گرفتم و خودمو کشیدم کنار تا کفن سجاد خونی نشه
کمیل زودتر از همه متوجه حالم شد اومد سمتم
تند تند ولی آروم میزد پشتم
کمیل:رضا اسپیکرُ قطع کن زود باش
صدا قطع شد و برق هم روشن کردن
همش داشتم سرفه میکردم و خون بالا میآوردم و از ترس تن و بدنم میلرزید
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#کمیل
کمیل:حامد آب قند درست کن براش
حسینی:آب قند چیه کمیل، زنگ بزن اورژانس بیاد نمیبینی داره خون بالا میاره
کمیل:چشم
زود به اورژانس زنگ زدم
بچه ها کمک کردن امیرحسینُ بردن بیرون تا یکم هوا بخوره شاید بهتر بشه ولی بدتر از قبل شد
چند دقیقه گذشت که آمبولانس رسید
امیرحسینُ خوابوندن رو تخت و بردنش
سرگرد بهم گفت که باهاش برم
سوار آمبولانس شدم و راه افتاد
بهش اکسیژن وصل کردن و سرم،
چندتا آمپول بهش تزریق شد
زود شماره رسولُ گرفتم،به هیچکس جز اون نمیتونستم زنگ بزنم
رسول:بفرمایید؟
کمیل:سلام رسول،کمیلم
رسول:سلام کمیل جان خوبی؟
کمیل:کجایی رسول؟
رسول:بیمارستان کنار عموم
کمیل:جدی؟ببین همونجا بمون
رسول:چیشده؟
کمیل:امیرحسین حالش بد شده،دارن میارنش اون بیمارستان، به کسی چیزی نگو
رسول:باشه باشه،خوبه الان حالش؟
کمیل:آره نگران نباش
رسول:باش خدافظ
کمیل:خدا حافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم اعتقاد دارید یا نه
ولی من امتحانش کردم جواب داده
وقتی حالت بده، داری منفجر میشی از گریه،یه روضه بزارُ گریه کن،چنان خالی میشی که خالی شدن رو حس میکنی قشنگ🥲امتحان کن رفیق(:
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹³⁰♡
#رسول
با کمیل از اتاق دکتر خارج شدیم
رسول:این معدهاش شده دردسر
کمیل:از عصبِ، دیدیکه دکترم گفت از هیجانات دور باشه
رسول:به بابام نگم؟
کمیل:نه نگرانش نکن، حالش خوبه صبح مرخص میشه...ببخشید گوشیم داره زنگ میخوره،الان میام
رسول:راحت باش
کمیل رفت بیرون تا حرف بزنه
منم برگشتم پیش امیرحسین
کنار تختش نشستم
رسول:بهتری؟
امیرحسین:آره خوبم،(ماسکاکسیژن درآورد) عمو تغییری نکرده؟
رسول:ماسکو بزار برادر من
امیرحسین:خوبم رسول،جوابمو بده
رسول:فعلا نه
امیرحسین:کی مرخص میشم؟
رسول:فردا نزدیک ظهر مرخص میشی، دکترت ساعت ۱۰ صبح اینا میاد، معاینهات میکنه مرخص میشی
امیرحسین:سرگرد حسینی نیومده؟
رسول:خبر ندارم ازش،ولی باید از شماها گِله کنما
امیرحسین:واسه چی؟
رسول:چرا بهم نگفتید؟من باید آخر از همه متوجه بشم؟اونم اول بیقراری علیرضا شروع بشه و بحث کشیده بشه؟خیلی نامردین
امیرحسین:واسه چی میگفتیم اخه؟
رسول:چرا نگید؟
امیرحسین:تو ماموریت بودی تمرکزت بههم میخورد خب
رسول:خیلی خیلی قانع کننده بود واقعا
امیرحسین:خب حالا فهمیدی،که چی ؟چیکار میتونی بکنی آخه
رسول:حالا یه کاری
امیرحسین:رسول اعصاب ندارما
رسول:برم بگم بیان یه آمپول هاری چیزی بهت بزنن بخوابی
امیرحسین:هاری؟کی به تو مدرک داده😄
رسول:شوخی کردم بخواب یکم
امیرحسین:خودت چی؟
رسول:خوابم نمیاد
امیرحسین:نمیشه که بیدار بمونی، به من داروهای خواب آور زدن نمیتونم بیدار بمونم
رسول:منو ول کن بگیر بخواب راحت، راستی مراسم تشییع رفیقت کیه؟
امیرحسین:صبح ساعت ۱۱ قراره تو قزوین تشییع بشه
رسول:میخوای بری؟
امیرحسین:آره بابا باید برم... ای وای دکتر که ساعت ۱۰ میاد
رسول:دقیقا میخواستم همینو بگم
امیرحسین:توروخدا یه کاری کن زودتر مرخص بشم،میخوام برم قزوین
رسول:فعلا بخواب یه کاریش میکنم
امیرحسین:مطمئن باشم؟
رسول:تلاشمو میکنم.. شب بخیر
امیرحسین:شبت بخیر
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شبت بخیر🌱
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2000244
آیدی نویسنده و مدیر
@ajsksvxo
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
کربلایی حسین ستوده 4_5967422673389622362.mp3
زمان:
حجم:
6.1M
🎙فـایل صـوتــی
تنظیم دیجیتالی|میم مثل مادر...
حضرت ام البنین(س)
#کربلایی_حسین_ستوده
فاطمیه۱۴۴۶
#محفل_زوار_البقيع_طهران
________________________
وب سایت رسمی کربلایی حسین ستوده
https://hoseinsotoodeh.com/
@hoseinsutoodeh
نعمتالهی/زنگارღ
🎙فـایل صـوتــی تنظیم دیجیتالی|میم مثل مادر... حضرت ام البنین(س) #کربلایی_حسین_ستوده فاطمیه
قشنگتر از این مداحی هست؟؟؟🥺💔
نعمتالهی/زنگارღ
جای زهرا،بعد زهرا،مثلزهرامادری!
هرچهمادرهست؛
قربان چنین نامادری...
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹³¹♡
#رسول
امیرحسین خواب بود، کمیل اومد کنارش منم رفتم سراغ عماد
تو اتاقش داشت استراحت میکرد
رسول:مزاحم نیستم؟
عماد:نه بابا بیا بشین، چایی بریزم واست؟
رسول:نه، مسکن نداری؟
عماد:باز واسه چی؟
رسول:سرم درد میکنه
عماد:میگم بیا برو یه پیش متخصص همش سردرد داری اخه
رسول:حالا گیر نشو،مسکن بده اگه داری
عماد: الان واست میارم،داداشت بهتره؟
رسول:آره خوابیده، این معده دردش شده بلا
عماد:یکم که استرس و هیجان ازش دور باشه بهتر میشه
رسول:امیدوارم
عماد:بیا همینو دارم فقط
رسول:این هیچکاری نمیکنه که
عماد:دیگه ببخشید...عه گوشیم داره زنگ میخوره
رسول:کیه؟
عماد:خانمم، بیا بخور من برم بیرون جواب بدم
رسول:باش
عماد رفت بیرون جواب بده، منم از فرصت استفاده کردم قرصُ خوردم و کفش هامو درآوردم رفتم رو تخت پتو هم که تا شده بود رو باز کردم کشیدم رو خودم
وسواسی بودنم گذاشتم کنار فردا میرم حموم
هشدار برای نماز گذاشتم و چشم بستم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#علی
با حامد نشسته بودیم تو هال
به مبل تکیه زده بودیمُ زل زدیم به تلویزیون خاموش، این دوروز خیلی برامون پر جنب وجوش بود، خبرای بد و اتفاقاتی که تو آینده قراره بیفته برامون سنگین بود
مامان که بزور آروم شد خواب بود، بابا هم رفته بود پیش دایی محسن
منو حامدم با اینکه هردومون از نگرانی خواب به چشمامون نمیومد ولی باز باید حواسمون به خانواده میبود
حامد:علی؟
علی:هوم
حامد:یه چی بگم نمیزنی تو دهنم؟
علی:چرا میزنم دوبلههم میزنم
حامد:اگه بگم نگران دایی مهدیِام و میترسم چی؟
علی:حامد توروخدا تو یکی واسم روضه نخون که ظرفیت امروزم پر شده، از یه طرف مامان، از یه طرف دایی محسن، از یه طرفم امیرحسین و احسان، از طرفی هم که دایی مهدی، دیگه مغزم جا نداره، بزار یکم خالی بمونه
حامد:اگه دیگه بیدار نشه چی
علی:ببند در اون گاراژُ حامد،عه باید به توام بگم ناامید نباش
حامد:خب چیکار کنم، تو که اونجا نبودی ببینی دکتر چی گفت
علی:دکتر مگه چی گفت؟مگه نمیگی دکتر رفیقه رسولِ میخوای زنگ بزنم به رسول از خودش بپرسیم؟عه عه،حامد خجالت بکش دیگه، مگه هرکی رفته کما حتما مرده؟ نه خیر خیلی ها هستن که...
حامد:از این میترسم که طول بکشه، از این میترسم طول بکشه و زندگیمون به هم بریزه، دایی یه چیزش بشه همه نابود میشن،از اون خانواده ها هم نیستیم که مرگ برامون عادی باشه
علی:زمانش دست منو تو نیست،خوب میشه مطمئنم نگران نباش... پاشو بریم واسه سحری یه چیزی آماده کنیم، دو روزِ هیچکس یه چیز درست حسابی نخورده،تو این گیرو دار کسی مریض نشه حداقل
حامد:از بیرون میگیریم علی، گیر نده اعصاب ندارم
علی:تو کِی موقع غذا درست کردن اعصاب داشتی که دومین بارت باشه
خودم بلند شدم تا سحری درست کنم
بدبختی این انتخاب کردن اسم غذا از درست کردنش هم سختترِ
چندتا سیب زمینی و پیاز آوردم تا یه چی به ذهنم بیاد،تو ۹۰ درصد غذا ها پیاز و سیب زمینی هست حداقل
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ترسیدن به سن و سال نیست عزیز من
به مرد و زن و جوون و بچه و پیر و میانسال هم نیست
ترس برای همهس💔
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹³²♡
#رسول
با صدا زدن عماد چشم باز کردم
عماد:پاشو دیگه
بلند شدم نشستم، یکم چشمامو ماساژ دادم
عماد:سردردت بهتر شد؟
رسول:آره خوبم
عماد:بیا یه ربع دیگه اذان میدن، یه چیزی بخور
رسول:وای قشنگ خوابیده بودما
عماد:پاشو ببینم،خواب بودی که بودی، یه چی باید بخوری تا بتونی روزه بگیری دیگه
رسول:چیه؟
عماد:شرمنده رسول جان،در توانم نبود براتون منو بیارم اول... گمشو بیا بخور ببینم، چیه؟ مرگ موشِ
همینجوری که کفش هامو پام میکردم با تک خندهای بهش گفتم
رسول:باز توپت از کجا پره داری سر من خالی میکنی؟
رفتم کنارش روی صندلی نشستم
رسول:آخ جون شیرکاکائو
عماد:توپم پره بدجور
رسول:چرا؟
شیرکاکائو رو باز کردم و با کیک و یکم خوردم ازش
عماد:هیچی پسرم با مدرسه رفته اردو، البته که نیومده از ما اجازه بگیره،خودش برداشته رضایتنامه رو امضا زده
رسول:اردو کجا بردن؟
عماد:جنگل
رسول:بابا بچهاس دیگه، باور کن من همسن این بودم شیطون تر بودم
عماد:توام میرفتی، به پدر و مادرت زنگ میزدن بگن خورده زمین؟بدجور پاهاش صدمه دیده؟عه عه عه پسریِ... لا اله الا الله، فقط دلم میخواد شیفتم تموم بشه برم خونه، آنقدر عصبیام که نرفتم مرخصی بگیرم تا یکم اعصابم آروم تر بشه بدتر شد
رسول:چیزی بهش نگیا
عماد:رسول چیزی نگم دوباره میخواد تکرار کنه کارشو، توام حرف زیادی نزن بخور الان اذان میدن
رسول:خودت نمیخوری؟
عماد:از سر شب همینجوری دارم حرص میخورم تا گردن پرم
شیرُ تا آخر سر کشیدم
رسول:دستت درد نکنه خیلی چسبید بهم
عماد:نوش جان
رسول:من میتونم عموم رو ببینم؟
عماد:خیر، برو به کارات برس، بعدم هی پا نشی بیای اینجا ها، خبری شد بهت زنگ میزنم
رسول:منو شاید بتونی کنترل کنی که نیام، بقیه رو هم میتونی؟
عماد:تازه فهمیدم به کی رفتی
رسول:دیر فهمیدی ولی افرین، من برم پیش داداشم، کاری نداری؟
عماد:قرصاتو میخوری؟
رسول:یه مدت قطع کردم خوردنشو، ولی از هفته پیش دو بار خوردم، عادت کردم دیگه نمیخورم بدخواب میشم، یا کابوس میبینم
عماد:رفته رفته کمترش کنی بهتر میشی
رسول:چشم، من برم دیگه، به پسرت زیاد گیر ندیها،کوفتش بشه بچه،
عماد:سعی میکنم
رسول:ساعت چند شیفتت تموم میشه؟
عماد:دو ساعت دیگه
رسول:خب پس خدافظ
عماد:به سلامت
کاپشنمُ برداشتم و رفتم بیرون، یه سر به امیرحسین زدم دیدم که خوابه هنوز
کسی هم کنارش نبود یکم به دور و بر نگاه کردم آشنا ندیدم
از پرستاری آدرس نمازخونه رو پرسیدم، اول رفتم وضو گرفتم بعد رفتم نمازخونه دیدم که کمیل داره نماز میخونه
پشتش مهر گذاشتمُ شروع کردم به نماز خوندن
وقتی تموم شد تسبیحات گفتم و رفتم سجده
همیشه وقتی که حالم بده میرم سجده، اونجا با خدا حرف میزنم،خودمو خالی میکنم، هیچی به اندازه این سجدههای بعد از نماز حالمو خوب نمیکنه
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم اعتقاد دارین یا نه
ولی امتحان کنید، تو بدترین شرایط بعد از نمازتون سجده برید به زبان مادریتون با خدا حرف بزنید، غر بزنید،خودتون رو خالی کنید، خدا گوش میده،و کمکت میکنه
ولی یه چی بهت بگم؟؟ فقط موقع غم و غصه نرو سجده، وقتی حالت خوبه هم بعد از نماز برو سجده و بگو خداروشکر. یا نماز نمیخونی؟قبل از خواب با خدا حرف بزن، وقتی هم که حال دلت خوبه قبل از خواب بگو خدایا شکرت بابت همه چی🙂🌹