بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸²♡
#احسان
الان چیشد؟یعنی چی آخه
ما که یه ساعت پیش کنارش بودیم،یعنی دیدار آخرمون اون بود؟
نه نه،اون قول داده بود تنهامون نزاره،قول داده بود مراقبمون باشه،نمیتونه انقدر زود بره
دوباره سر خوردم،سرم بخاطر ضعفی که داشتم گیج میرفت
حامد:احسان خوبی؟رنگت شده رنگ دیوار پاشو بریم بیرون داداش پاشو
لرزش صدای حامد اذیتم میکرد
الان کی میخواد به بابا زنگ بزنه؟عمه زینب چی؟عمو به حال بده خواهرش نگاه نکرد؟
حامد:احسان توروخدا پاشو بریم بیرون
نه نه،نمیتونه بره به این زودیا،عمو نامرد نیست که حال بد امیرحسین و رسولُ ببینه و بره،نامرد نیست نمیره،نباید بره
اصلا من به حرف بابا گوش دادم با باور قلبی صلوات فرستادم باید بهوش بیاد نه اینکه بمیره
همش صداش میومد تو گوشم،انگار کنارم داشت حرف میزد،
خیلی جلوی خودمو گرفته بودم نزنم زیر گریه
صدای تو مخ اون دستگاه هنوز میومد
حامد هیچی نمیگفت سرشو انداخته بود پایین،ولی زمزمهاش میومد که قابل فهم نبود
صدای اذان گوشیم بلند شد
چشمامو بستم،خدایا میگن موقع اذان،وقت استجابت دعاست،چه دعایی بکنم عمو بیدار بشه،اصلا بیدار نشه، دوباره عماد بیاد بگه تو کماست ولی ضربانش قطع نشه خواهش میکنم خدایا
گوشی حامد زنگ خورد
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#حامد
حال احسان نگرانم میکرد
ولی از یه طرف صدای اون دستگاه و همهمهای که از داخل بخش میومد تو اعصاب بود
گوشیم زنگ خورد علی بود
خدایا اینو کجای دلم بزارم
یکم از احسان فاصله گرفتم تماسُ وصل کردم
باید میگفتم برگردن
حامد:علی
علی:حامد ببین کارتم پیش تو نمونده؟نیست
حامد:علی برگردید
صدام اونقدری لرز داشت که علی رو بترسونه
علی:کجا برگردیم حامد؟...دایی خوبه دیگه؟
حامد:علی نمیدونم برگردید فقط ،توروخدا
علی:باش
تماسُ قطع کرد زود رفتم برای احسان یه لیوان آب آوردم کنارش نشستم
حامد:بیا اینو بخور،نترس هیچی نمیشه
لیوانُ پس زد و سرشو گرفت
از جام بلند شدم آبو خالی کردم تو سطل و شروع کردم به قدم زدن
از استرس انقدر قولنج های دستمو شکسته بودم که انگشتام درد میکرد
روبه اون پرستار کردمُ و گفتم
حامد:میشه برید داخل ببینید چیشد
پرستار:نمیتونم برم آقا،نگران نباشید
پوفی کشیدم و دوباره به قدم زدنم ادامه دادم
فکر کنم ۱۰ دقیقه بیشتر شد که صدای علی اومد
علی:چیشده حامد
برگشتم دیدم با دایی محسن داره میاد
چند قدم رفتم جلوتر
محسن:حامد،دایی چیشده
خودمو انداختم تو بغلش،اشکم دراومده بود
محسن:دقم دادی چیشده؟
دایی از بازوهام گرفت و اشکم و پاک کرد
محسن:چیشده؟
حامد:دارن احیاش میکنن
محسن:یاخدا
علی:ججدی میگی؟
حامد:یک ربع میشه
دایی زود رفت سمت احسان
علی:حامد دروغ میگی؟
حامد:بخدا نه
علی:بدبخت شدیم حامد
حامد:وای علی جان مامان فکرای بد نکن برمیگرده
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:برمیگرده...🥲💔
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17485411324382
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
23M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فعلا تا من پارت بنویسم شما این کلیپ زیبا رو که یکی از بچههای کانال زحمت کشیده از حال و هوای رمان درست کرده رو ببینید ❤️
واقعا خوشحالم میکنید از اینکه انقدر به رمان علاقه دارید که براش وقت میزارید کلیپ درست کنید،ایده بدید یا هرچی دیگه
واقعا ممنونم ازتون✨😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸³♡
#حامد
علی:اگه برنگشت چی؟
حامد:نگو اینطوری
علی:چطوری بگم پس،خودت میگی یهربعِ قلبش نمیزنه
حامد:الان دایی و احسان حالشون خوب نیست
علی:متنفرم از قوی نشون دادن،بدترین ثانیه های عمرمِ باید نقاب قوی بودن بزنم حامد؟نمیتونم،من تحمل ندارم مثل دایی
علی رفت نشست رو صندلی های فلزی
علی:جواب مامانو چی بدیم
رفتم کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونهاش
حامد:تورو به همون مامان از این فکرا نکن
علی هیچی نگفت دیگه
نگاهم به دایی افتاد که داشت احسانُ دلداری میداد الهی بمیرم براش الان حال خودش خرابه ولی باید بقیه رو آروم کنه
زیر لب فقط ذکر میگفتیم
کار همهمون این بود،تابه حال فکر نمیکردم انقدر وابسته کسی باشم
ولی الان،تو این لحظه که یکی از عزیزام توی اون اتاق داره به استقبال مرگ میره میفهمم چقدر بهش وابستهام
الان میفهمم اگه یکی از ما نباشه سر خانواده چی میاد
صدا قطع نمیشد،صدای همهمه دکترا و پرستارا هر لحظه بالاتر میرفت
گوشیم زنگ خورد دیدم مامانه
بدبخت شدم، تو این گیرو دار برای چی زنگ میزنی آخه مادر من الان چه جوابی بهت بدم
حامد:من جوابشو نمیدم علی
علی:قطع کن
حامد:چی
علی:قطع کن حامد جوابشو نده فعلا
حامد:باش
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#علی
از شدت استرسی که داشتم حالت تهوع گرفتم
چند تا نفس عمیق کشیدم
انقدر همه چی تو هم بود که نمیدونستم چیکار کنم
وسط آیتالکرسی یهو میرفتم دعای فرج،از سوره حمد میرفتم سوره توحید،از صلوات میرفتم یه سوره دیگه اصلا قاطی کرده بودم
اشک چشمامو تار کرده بود ولی نمیخواستم بریزه
دوست نداشتم قوی باشم ولی دلم نمیخواست دایی تو این زمان بدتر بشه
دلم برای دایی محسن میسوخت،این مدت موهاش سفید شده بود،یه تار مشکی رو سرش نبود که دلمو خوش کنم
میگن وقتی آدم میمیره ۷ ثانیه بعد از مرگ همه خاطراتشو میبینه انگار اون حس اومده سراغم که همه خاطراتمون جلو چشمام بود
به موهام چنگ زدم شاید از دردشون فکرم آزاد بشه بتونم یه کاری کنم حداقل آرامشون کنم ولی نمیتونستم
مامان دوباره زنگ زد،ولی جوابشو ندادم
حامد:جواب بده نگران میشه ها
علی:نمیتونم حامد،بیا خودت بگیر
گوشی رو گرفتم سمتش،صدای دستگاه ها قطع شد و همهمه هم یکم خوابید
حامد:سلام مامان.....ببخشید دورت بگردم...بیمارستان...نه نه نگران نباش خوبه
همون لحظه در باز شد و یه دکتر بیرون اومد
دایی زود رفت سمتش،ولی منو حامد جرأت نداشتیم،حامد تماسُ قطع کرد بدون اینکه جواب مامانو بده
میترسیدم از حرفی که میخواد دکتر بزنه
دوتا گوشمو گرفتم و سرمو انداختم پایین
همش از استرس سرمو تکون میدادم
خدایا نگه رفته خواهش میکنم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم چی بگم فقط درک میکنم گوششو گرفت علی تا نشنوه
اینجور مواقع انگار فقط قلب دستور میده،حتی عقل هم به دستورات قلب گوش میده🫀🥲
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://harfeto.timefriend.net/17485411324382
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت ¹⁸⁴♡
#عماد
رضا(یکی از دکترها):عماد ولش کن دیگه تموم کرده،قلبش نمیزنه
عماد:بیخود که نمیزنه برو کنار رضا
رضا:عماد بیفایدهاست بسه ولش کن
عماد(باداد):رضا برو اونور.... نمیخوام تموم کنم،باید برگرده
بیخیال دستگاه ها شدمُ دستام قفل هم کردم به قفسه سینهاش شک میدادم
نه نه نباید بره،بره رسول دوباره برمیگرده به همون روزا، دیگه هیچکس تحمل دیدن رسولو تو اون وضع نداره
رضا آمپول آتروپین بهش تزریق کرد
چشمامو بسته بودمو فقط داشتم شک میدادم
جز اسم خدا و اون روزای نحس سال پیش که رسول داغون بود تو ذهنم نبود
توروخدا برگرد آقامهدی،به داداش و خواهرت رحم کن،خواهش میکنم،به کی قسمت بدم خدا تا برگرده تورو به حضرت عباس برگرده دلم نمیخواد خبر بد ببرم بدم بهشون،نزار شرمنده بشم
یه قطره اشک از چشمم افتاد
یهو صدای دستگاه اومد،با تعجب چشم باز کردم،ضربان داشت،برگشت
یه لبخند اومد رو لبم
قربونت برم حضرت عباس
پاهام دیگه توان نگه داشتنمُ نداشت میله کنار تختُ گرفتم افتادم
رضا:فتحی به بیمار رسیدگی کن... عماد خوبی؟دیدی که برگشت چه حالیِ تو الان داری
عماد:خوبم
رضا:پاشو بریم بیرون بدنت سرده
عماد:پاشو چکش کن خواهش میکنم من خوبم
رضا:خیله خب
رضا پاشد،منم خودمو کشوندم کنار تکیه زدم به دیوار،اولین باری بود که اینجوری میشدم
هوف خدایا شکرت تموم شد بلاخره
سرمو تکیه دادم به دیوار و چشم بستم
من قربونت برم حضرت عباس نذاشتی شرمنده بشم،دستت درد نکنه جبران میکنم برات
چند دقیقه گذشت و من فقط داشتم یا حضرت عباس حرف میزدم
رضا:عماد
چشم باز کردم خیره شدم بهش
رضا:پاشو بریم،خداروشکر وضعیتش نرمال شد،دستتو بده
دستمو گرفت بلندم کردم
بدجور فشارم افتاده بود
از اتاق خارج که شدیم روی صندلی ها نشستم
رضا:باز که نشستی پاشو بریم تو اتاق خودت استراحت کن
عماد:برو بیرون بگو برگشت،نمیخوام ببینمشون تو این وضع
رضا:خیله خب،الان میگم برات یه آب قند بیارن بخور شاید بهتر شدی
سری تکون دادم که اون رفت بیرون
بلند شدم از پشت شیشه نگاهش کردم
عماد:شما که برگشتی دل خانوادهتو شاد کردی،نمیخوای بیدار بشی تا لبخندشون از ته دل بشه؟
فتحی:اونم میشه
نگاهی بهش کردم
فتحی:سطح هوشیاریش بالاتر اومده
عماد:جدی میگی؟
فتحی:بخدا میگم،روی ۱۰ اومده
عماد:وای خدایا شکرت
فتحی:بیا بریم بهت سرم وصل کنم رنگت بدجور پریده
عماد:از این یکی راه بریم نمیخوام برم اونجا
فتحی:خیله خب دستتو بده نیفتی یهو
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن: یه وقتایی هست از ته دلت خدارو،ائمه یا حتی حضرت عباس ع صدا میکنی بعد همون لحظه همون میشه که تو دلت میخواد
کلی ذوق میکنی که صداتو شنیدن،آدم حسابت کردن
خیلی خیلی حس قشنگیه😋❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸⁵♡
#عماد
به قطرههای آروم سرم نگاه میکردم اَه حوصلم سر رفت
بلند شدم یه تیکه پنبه از رو میز برداشتم سرمو درآوردم
بعدم انداختم تو سطل نصفش مونده بود ولی دیگه خسته شده بودم
از تو کشوی میزم چندتا دونه بيسکوئيت برداشتم خوردم
رفتم بیرون تا ببینم حامد و احسان چیکار میکنن
اول رفتم سمت اتاق آقامهدی دیدم رضا بالا سرشه
وارد شدم
رضا:وا تو اینجا چیکار میکنی،سرمت کو
عماد:درآوردم،خوبم...چیشد؟وضعش چطوره
رضا:باور کن که معجزه شده انگار،سطح هوشیاریش رو دهِ،فکر کن از ۵ رسید به ۱۰ اونم بعد از ایست قلبی،باورم نمیشه
لبخند اومد رو لبم،ولی من باورم میشه،چون همیشه خدارو داشتم تو زندگیم،همیشه هوامو داشت،اینبار هم نگاهی بهم کرد و مراقبم بود که جلو خانوادهش شرمنده نشم
رضا:بیا بریم من جات میمونم،تو برو خونه استراحت کن خیلی خستهای
عماد:نه اینجا میمونم،نگرانم نباش رفیق
رضا:حالا کی گفت نگرانتم
باهم از اتاق خارج شدیم دست انداختم رو شونهش و گفتم
عماد:یعنی نشدی؟
رضا:بههیچ وجه
عماد:نامرد رفیقم رفیقای قدیم...راستی احسان و حامد کجان؟
رضا:خانواده همین سرگردِ؟
عماد:آره
رضا:یکیشون حالش خیلی بد بود،بهش سرم وصل کردن الان فکر کنم کنار اونن
عماد:کجاست؟
رضا:بیا بریم نشونت بدم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#علی
نگاهی به احسان کردم بعد برگشتم بیرون نشستم پیش دایی
دیدم دست چپشو گرفته باز
علی:دایی خوبی؟
محسن:آره
علی:خوب نیستیا،نگاه درد داری
محسن:علی اون چند دقیقه برام اندازه چند سال طول کشید،دکتر که اومد گفت برگشت،انگار یه وزنه ۱۰۰ کیلویی از رو قلبم برداشتن
لبخندی زدم اشکم نزدیک بود بریزه نذاشتم
دستمو انداختم دور گردن دایی و سرمو گذاشتم رو شونهاش
علی:چرا بغض کردی قربونت برم،اصلا دلم نمیخواد اینطوری ببینمت،دایی مهدی هم شوخیش گرفته بود،حتما اون دنیا زیاد داره بهش خوشمیگذره که مارو هم چند دقیقه برد اونجا و برگردوند،بنظرم اومد خونه شماهم یکم تنبیهش کن که دیگه هوس نکنه بره بخوابه اونجا
محسن:تو دعا کن برگرده
سرمو بلند کردم،چشماش بدجور پره بود،تابه حال اشک دایی رو ندیده بودم
علی:دایی
محسن:جون دایی
علی:موهات سفید شده دورت بگردم،غصه نخور
اشک از چشمم افتاد،دایی اشکمو پاک کرد
محسن:غصه نخورم چیکار کنم پس؟اون از برادرم که رو تخت بیمارستان خوابیده،معلوم نیست بهوش بیاد یا نیاد،اون از پسرام یکیشون رو تخت بیمارستان،یکیش تو ماموریت،یکی هم که اصلا خبر ندارم ازش،دلمو به چی خوش کنم علی؟به گریه های زینب؟به وضع زندگیم
علی:من قربونت برم،همه چی درست میشه
محسن:ولی دیر
عماد:اشتباه میکنید خیلی زود
برگشتیم سمت صدا که عماد کنارمون نشست
عماد:شرمنده سرم گیج میره باید بشینم
محسن:گفتن که چیکار کردی ازت ممنونم
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدا همیشه هست
حتی اگه تو نخوای خدارو اون تورو میخواد
برگرد سمت خدا،اون تنها کسیه که همیشه منتظرت میمونه🥲❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍