eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
840 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁸⁶♡ عماد:وا چیکار کردم مگه😅 محسن:گفتن همه ناامید شدن میخواستن دستگاه‌هارو جدا کنن ولی تو نذاشتی،خدا خیرت بده عماد:وظیفه بود علی:حالا حالت خوبه؟گفتن زیر سرمی عماد:آره یکم فشارم افتاده، گفتن یکی‌تون حالش بده کی؟ علی:احسان،بنده خدا الان چند روزِ غذا درست حسابی نخورده،بعدم استرس زیاد بهش وارد شد،دیگه گفتن بهش سرم وصل کنیم عماد:بیداره؟ علی:آرامبخش بهش زدن عماد:شما خوبین آقامحسن محسن:آره خوبم عماد:آخه دستتونُ گرفتید علی:همینه دیگه،الان چند وقته میگه دست چپم درد میکنه یه نمیاد بریم پیش دکتر عماد:عصب دست‌تونه ممکن خطرناک باشه،چون تو دست چپ احساس درد دارین مربوط به قلب هم میشه،دکتر فتحی متخصص قلب و عروقِ براتون وقت بگیرم؟خیلی دکتر خوبیه،رفیق خودمه علی:آره یه وقت بگیر خدا خیرت بده محسن:نمیخواد علی عماد:آقا محسن لازمه،تو بیمارستان یکم سرش شلوغه فردا میره مطبش اونجا براتون وقت میگیرم علی:مگه نمیگی الان بیمارستانِ،خب بگو یه لحظه بیاد ببینه،باور کن نگرانم محسن:علی جان نگران نباش دایی چیزی نیست عماد:بلاخره که باید برید پیش دکتر،چرا در برابر سلامتی مقاوت میکنید علی:همون،کل خانواده‌مون همینه ها برای سلامتی همدیگه نگرانیم ولی سلامتی خودمون هیچ عماد:چند سالِ دارم با یکی‌تون سر‌و کله میزنم،میشناسم‌تون علی:اوه اونکه بدترِ،کی برمیگرده از ماموریت نمیدونی؟ عماد:نه اینجور چیزارو که من نمیدونم علی:بهش هیچی نگیا عماد:مگه مریضم؟‌... آقامحسن زنگ بزنم به رفیقم؟ محسن:نه عماد جان خوبم عماد:هرطور راحتید ولی وقتی آقا مهدی بهوش بیاد باید برید محسن:تو دعا کن بهوش بیاد،چشم عماد:یکی از دکتراش میگفت که سطح هوشیاری‌ش خیلی اومده بالا رو دهِ علی:یعنی چی؟بهوش میاد؟ رضا:ان‌شاءالله برگشتم سمت رضا که اومد جلومون وایساد سلام و احوال پرسی کرد علی:یعنی چی رو دهِ رضا:درصد بهوش اومدنش اومده بالا،۷۰ درصد امکان بهوش‌اومدنش هست،الان به صحبت هاهم میتونه واکنش نشون بده،مثلا تکون دادن انگشت های دست و پا یا حتی اشک بریزه علی:اگه همینجوری پیش بره بهوش میاد؟معلوم نیست کِی؟ رضا:آره همینجوری ادامه پیدا کنه درصد بهوش اومدنش میره بالا،ولی زمان نمیشه گفت،شاید اومد پایین عماد:حالا نمیخواد ته‌دلشونُ خالی کنی رضا:دیگه باید بدونن،راستی حال برادرت خوب شد؟ علی:نمیدونم بهش سرم وصل کردن گفتن چند ساعت بخوابه بعد ببریدش عماد:آره علی،الان برو بیدارش کن ببرش خونه اینجا نمونید بهتره،احسانم چند دقیقه دیگه فکر کنم سرم‌ش تموم میشه،دایی‌تم ببر علی:باش عماد:رضا برو ببین سرم احسان تموم شده ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:میدونید دیگه اطلاعات پزشکی بنده هم زیر صفرِ😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁸⁷♡ رضا:خیله خب رضا که رفت داخل برگشتم سمت علی همون لحظه موبایل آقامحسن زنگ خورد بلند شد رفت اونور‌تر جواب داد عماد:افطار کردین علی:نه هنوز عماد:الان میرم براتون یه چیزی میخرم بخورید علی:نه عماد جان ممنون عماد:تعارف میکنی؟ علی:نه‌بخدا اصلا گشنه نیستیم،دایی هم بهش گفتم،گفت نه عماد:پس رفتید خونه یه‌چیزی بخورید،زودتر ببرش پیش یه دکتر دستش دردسر نشه علی:مگه میاد عماد:یکم زور بزن شاید تونستی،حامد کو علی:وای امروز همینجوری بلا داره سرمون میاد عماد:چیشده؟ علی:ظهری علیرضا با حامد رفتن باشگاه،خب حامد مدیر باشگاه بدن‌سازیِ،علیرضا‌هم حوصله‌اش سر رفته بود رفت باهاش،اونجا نگو علیرضا میره سراغ دمبل های سنگین بلند میکنه از دستش میفته پاهاش مو برداشته عماد:گچ گرفتن؟ علی:آره،بچه انقدر درد داشت عماد:الان کجاست؟ علی:تو راه که بودیم حامد زنگ زد گفت برگردید واسه همین علیرضا رو گذاشتیم پیش نگهبان،حامدم الان کنار علیرضاست رضا:علی‌جان برادرت حالش خوبه الانم بیدار شده،سرمش هم تموم شد فقط سرگیجه داره مراقبش باش،الانم برو کنارش یهو نخوره زمین علی:باشه،خیلی ممنونم ازتون رضا:وظیفه‌است ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ آروم رو تخت نشستم،آنقدر سرم گیج میرفت نمیتونستم بلند بشم پرده کنار رفت علی اومد داخل علی:خوبی احسان سر تکون دادم،آنقدر بدنم بی‌جون بود که حال حرف زدن نداشتم علی:پاشو بریم خونه استراحت کن احسان:عمو کنارم نشست و دستمو گرفت علی:حالش خوبه،الان دکترش داشت بهمون میگفت خیلی بهتر شده احسان:مطمئن؟ علی:اوهوم،تو خوبی؟چرا بدنت انقدر سرده احسان:آره... علی هنوز اون صدا تو گوشمِ علی:بهش فکر نکن،هی به خودت بگو اون اتفاق اصلا نیفتاده،همش خواب بوده احسان:نمیتونم علی،اون لحظه داشتم میگفتم اگه الان دکتر بیاد بگه رفت، بعدم بدن بی‌جونشو با تخت از جلومون ببرن چی میشه،بابا اونموقع چیکار کنه؟تو و حامد چه حسی دارین دوباره چشمام پر شد علی:با همین چیزا از پا درمیای احسان،اینجوری نکن با خودت برادر من،من میگم به نیم ساعت پیش فکر نکن بعد تو آینده هم دیدی نگاش کردم،تک خنده‌ای کردمُ گفتم احسان:آینده؟ علی:منظورم آینده دور بود،از آب گل آلود ماهی نگیر احسان:خستم علی،بریم خونه علی:نگرانتم،میترسم بریم حالت بد بشه،میخوای همینجا شب بمونی ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هی خدایا❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁸⁸♡ احسان:نه خیلی خوابم میاد بریم خونه فقط علی:خیله خب دستتو بده با علی رفتیم بیرون بدجور سرم گیج میرفت دوباره رفتم روی صندلی ها نشستم محسن:چیشده احسان؟خوبی علی:آره دایی خوبه فقط سرگیجه داره،عماد کو محسن:کار داشتن رفتن علی:دایی شما احسانُ ببرید پیش حامد،من ماشینو برم بیارم جلو در بیمارستان تا اذیت نشید محسن:باشه دایی علی که رفت بابا کنارم نشست،بهم لبخند زد محسن:چیه چرا اونطوری نگاه میکنی احسان:هیچی،بریم عمو رو ببینیم محسن:نمیزارن که،راستی از امیرحسین خبر داری؟ احسان:آره،صبح پیام داد گفت داره میره مشهد محسن:چطوری رفته مگه الان بلیت پیدا میشه احسان:نمیدونم هیچی نگفت،فقط گفت دارم میرم نگران نباشید همین محسن:خیله خب،پاشو بریم الان علی میاد بابا دستمو گرفت باهم رفتیم پیش حامد علیرضا خواب بود بابا اونو بغل کرد منم با کمک حامد رفتم بیرون از بیمارستان همون لحظه علی ترمز کرد سوار شدیم بابا، علیرضا رو برد جلو منم دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پای حامد حامد:بهتری؟ احسان:آره علی:احسان چیزی بخرم بخوری؟ احسان:نه محسن:خب یه چیزی باید بخوری دیگه احسان،برسیم میخوای بگیری بخوابی احسان:نمیتونم چیزی بخورم علی:حالا بگیرم شاید تونستی بخوری محسن:بیا کارتمُ بگیر علی:دارم دایی محسن:مگه نمیگی کارت‌تو گم کردی علی:نقد دارم،وای خدا باز راهی بانک باید بشم حامد:شاید تو خونه‌اس علی:برداشتم صبح،حالا باز میگردم ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ هوف خداروشکر این پرونده هم تموم شد گزارش‌شو نوشتم بردم دادم به آقای عبدی تا امضا کنه چون محمد تو بیمارستان بود کارهای اونم انجام می‌دادیم عبدی:خب آقا رسول خسته نباشی،کارتون خوب بود رسول:ممنون آقا،اَمری نیست؟ عبدی:بسلامت اومدم بیرون رفتم سمت نمازخونه تا یه چیزی بخورم افطار فقط یه تیکه نون خورده بودم وارد شدم دیدم بچه ها دراز کشیدن دارن میخندن رسول:به چی می‌خندید شما سعید:وای رسول رسول:چیشده داوود:بابا سعید بس کن دیگه سعید:خیلی باحال گفت آخه کنارشون نشستم،سعید بالشتُ گذاشته بود زیر شکمش و داشت پفک می‌خورد،فرشید نشسته بود و با گوشی ور میرفت و میخندید داوودم مثل سعید ولی با این تفاوت که پاهاشو برده بود بالا و هی تکون میداد یدونه پفک برداشتم گذاشتم تو دهنم رسول:خب به منم بگید بعد بخندید سعید:آقا فرشاد میخواد بره قاطی مرغ و خروسا رسول:مرغ و خروس چیه دیگه؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یکی فعلا بره😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نعمت‌الهی/زنگارღ
کلیپ زیبا که یکی از دوستان زحمت کشیده❤️
نام تو را همین‌ که صدا می‌ زند رباب آتش به جان کرب و بلا می‌ زند رباب مثل دل پدر گلویت پاره پاره است اما دوباره حرف شفا می‌ زند رباب💔
زره پوشیده از قنداق، بی شمشیر می‌ آید شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می‌ آید✨
هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت¹⁸⁹♡ داوود:فرشاد میخواد زن بگیره رسول:جدی فرشید؟ فرشید:ببین خودش هنوز بهم نگفته ولی خب من فهمیدم انقدر که این داداش خر من ضایع‌اس رسول:چرا؟ دوباره یه پفک گذاشتم تو دهنم و بالشت کنار داوودم برداشتم گذاشتم زیر دستم فرشید:بابا فرشاد کلا آدمی نیست پیامک بده به کسی،سالی یه بار به زور پیامک میده بعد الان چند وقته همش تو گوشی داره به یکی پیامک میده رسول:پیامک‌شو خوندی؟ فرشید:فقط یدونه‌شو اونم چون گوشیش کنارم بود پیام اومد صفحه روشن شد دیدم رسول:چی گفته بود سعید:این از ما بدتر فضولِ ها رسول:ساکت بابا من کنجکاوم داوود:همه همینو میگن رسول:خب حالا دو دقیقه خفه،فرشید بگو فرشید:نوشته بود واسه من شغلم خیلی مهمه میخوام به کارم ادامه بدم رسول:چی سیوش کرده فرشاد فرشید:f داوود:نامرد اسمش‌م سیو نکرده حداقل بفهمیم رسول:الان کی شد فضول داوود:حالا رسول:کوفت سعید:خاک تو سرت فرشید بابا من موقعی که داداشم داشت با زنش حرف میزد یه جوری سیس کارگاه گرفته بودم،هر یک ساعت قایمکی میرفتم گوشی‌شو چک میکردم،وای رفته بود سر قرار منم پنهونی پشتش رفتم خب اون موقع ۱۷ سالم بود بچه بودم بعد رفتم پشتشون یه گوشی نوکی داشتم چند دقیقه صداشون رو ضبط کردم البته که نشد همه حرفاشون رو بفهمم ولی یه تیکه رو فهمیدم ببین هنوزم که هنوزه دارم بهش تیکه ميندازم 😂 داوود:وضعیت فرشید که خیلی خوبه،تکنولوژی پیشرفت کرده راحت همه رو میتونی بفهمی رسول:خیلی آدمای بیشعوری هستید فرشید:ولی ببین فرشاد اصلا به روش نمیاره رسول:حرف بنداز ببین چی میگه فرشید:انداختم هیچی نگفت رسول:چی گفتی بهش فرشید:من مامانم یکم طلا داریم ازش،بهش گفتم بیا بفروشیم یکمم خودمون پول میزاریم روش یه خونه جور کنیم نگه داریم،بعد گفتم که حالا شاید من ازدواج کنم یکی از خونه ها واسه تو داوود:خب چی گفت؟ فرشید:عوضی برداشت گفت حالا کی به تو زن میده،بخدا بیاد بگه فرشید میخوام ازدواج کنم نمیزارم سعید:تو به گور نداشته‌ات خندیدی که نزاری،بابا دلم پوسید عروسی میخوام فرشید:حالا بزار ببینیم چی میشه سعید:بچه ها لباس چی بپوشیم؟ رسول:همون کت و شلوار دامادیت دیگه آقا داماد سعید:رسول بلند میشم پاهامو فرو میکنم تو لوزالمعده‌ات رسول:🤣 ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:😊😊😊😊
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍