هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸⁸♡
#احسان
احسان:نه خیلی خوابم میاد بریم خونه فقط
علی:خیله خب دستتو بده
با علی رفتیم بیرون بدجور سرم گیج میرفت
دوباره رفتم روی صندلی ها نشستم
محسن:چیشده احسان؟خوبی
علی:آره دایی خوبه فقط سرگیجه داره،عماد کو
محسن:کار داشتن رفتن
علی:دایی شما احسانُ ببرید پیش حامد،من ماشینو برم بیارم جلو در بیمارستان تا اذیت نشید
محسن:باشه دایی
علی که رفت بابا کنارم نشست،بهم لبخند زد
محسن:چیه چرا اونطوری نگاه میکنی
احسان:هیچی،بریم عمو رو ببینیم
محسن:نمیزارن که،راستی از امیرحسین خبر داری؟
احسان:آره،صبح پیام داد گفت داره میره مشهد
محسن:چطوری رفته مگه الان بلیت پیدا میشه
احسان:نمیدونم هیچی نگفت،فقط گفت دارم میرم نگران نباشید همین
محسن:خیله خب،پاشو بریم الان علی میاد
بابا دستمو گرفت باهم رفتیم پیش حامد
علیرضا خواب بود بابا اونو بغل کرد منم با کمک حامد رفتم بیرون از بیمارستان همون لحظه علی ترمز کرد سوار شدیم
بابا، علیرضا رو برد جلو منم دراز کشیدم سرمو گذاشتم رو پای حامد
حامد:بهتری؟
احسان:آره
علی:احسان چیزی بخرم بخوری؟
احسان:نه
محسن:خب یه چیزی باید بخوری دیگه احسان،برسیم میخوای بگیری بخوابی
احسان:نمیتونم چیزی بخورم
علی:حالا بگیرم شاید تونستی بخوری
محسن:بیا کارتمُ بگیر
علی:دارم دایی
محسن:مگه نمیگی کارتتو گم کردی
علی:نقد دارم،وای خدا باز راهی بانک باید بشم
حامد:شاید تو خونهاس
علی:برداشتم صبح،حالا باز میگردم
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#رسول
هوف خداروشکر این پرونده هم تموم شد
گزارششو نوشتم بردم دادم به آقای عبدی تا امضا کنه
چون محمد تو بیمارستان بود کارهای اونم انجام میدادیم
عبدی:خب آقا رسول خسته نباشی،کارتون خوب بود
رسول:ممنون آقا،اَمری نیست؟
عبدی:بسلامت
اومدم بیرون رفتم سمت نمازخونه تا یه چیزی بخورم افطار فقط یه تیکه نون خورده بودم
وارد شدم دیدم بچه ها دراز کشیدن دارن میخندن
رسول:به چی میخندید شما
سعید:وای رسول
رسول:چیشده
داوود:بابا سعید بس کن دیگه
سعید:خیلی باحال گفت آخه
کنارشون نشستم،سعید بالشتُ گذاشته بود زیر شکمش و داشت پفک میخورد،فرشید نشسته بود و با گوشی ور میرفت و میخندید داوودم مثل سعید ولی با این تفاوت که پاهاشو برده بود بالا و هی تکون میداد
یدونه پفک برداشتم گذاشتم تو دهنم
رسول:خب به منم بگید بعد بخندید
سعید:آقا فرشاد میخواد بره قاطی مرغ و خروسا
رسول:مرغ و خروس چیه دیگه؟
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یکی فعلا بره😂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
نام تو را همین که صدا می زند رباب
آتش به جان کرب و بلا می زند رباب
مثل دل پدر گلویت پاره پاره است
اما دوباره حرف شفا می زند رباب💔
زره پوشیده از قنداق، بی شمشیر می آید
شجاعت ارث این قوم است، مثل شیر می آید✨
هدایت شده از f.¹³³
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁸⁹♡
#رسول
داوود:فرشاد میخواد زن بگیره
رسول:جدی فرشید؟
فرشید:ببین خودش هنوز بهم نگفته ولی خب من فهمیدم انقدر که این داداش خر من ضایعاس
رسول:چرا؟
دوباره یه پفک گذاشتم تو دهنم و بالشت کنار داوودم برداشتم گذاشتم زیر دستم
فرشید:بابا فرشاد کلا آدمی نیست پیامک بده به کسی،سالی یه بار به زور پیامک میده بعد الان چند وقته همش تو گوشی داره به یکی پیامک میده
رسول:پیامکشو خوندی؟
فرشید:فقط یدونهشو اونم چون گوشیش کنارم بود پیام اومد صفحه روشن شد دیدم
رسول:چی گفته بود
سعید:این از ما بدتر فضولِ ها
رسول:ساکت بابا من کنجکاوم
داوود:همه همینو میگن
رسول:خب حالا دو دقیقه خفه،فرشید بگو
فرشید:نوشته بود واسه من شغلم خیلی مهمه میخوام به کارم ادامه بدم
رسول:چی سیوش کرده فرشاد
فرشید:f
داوود:نامرد اسمشم سیو نکرده حداقل بفهمیم
رسول:الان کی شد فضول
داوود:حالا
رسول:کوفت
سعید:خاک تو سرت فرشید بابا من موقعی که داداشم داشت با زنش حرف میزد یه جوری سیس کارگاه گرفته بودم،هر یک ساعت قایمکی میرفتم گوشیشو چک میکردم،وای رفته بود سر قرار منم پنهونی پشتش رفتم خب اون موقع ۱۷ سالم بود بچه بودم
بعد رفتم پشتشون یه گوشی نوکی داشتم چند دقیقه صداشون رو ضبط کردم البته که نشد همه حرفاشون رو بفهمم ولی یه تیکه رو فهمیدم ببین هنوزم که هنوزه دارم بهش تیکه ميندازم 😂
داوود:وضعیت فرشید که خیلی خوبه،تکنولوژی پیشرفت کرده راحت همه رو میتونی بفهمی
رسول:خیلی آدمای بیشعوری هستید
فرشید:ولی ببین فرشاد اصلا به روش نمیاره
رسول:حرف بنداز ببین چی میگه
فرشید:انداختم هیچی نگفت
رسول:چی گفتی بهش
فرشید:من مامانم یکم طلا داریم ازش،بهش گفتم بیا بفروشیم یکمم خودمون پول میزاریم روش یه خونه جور کنیم نگه داریم،بعد گفتم که حالا شاید من ازدواج کنم یکی از خونه ها واسه تو
داوود:خب چی گفت؟
فرشید:عوضی برداشت گفت حالا کی به تو زن میده،بخدا بیاد بگه فرشید میخوام ازدواج کنم نمیزارم
سعید:تو به گور نداشتهات خندیدی که نزاری،بابا دلم پوسید عروسی میخوام
فرشید:حالا بزار ببینیم چی میشه
سعید:بچه ها لباس چی بپوشیم؟
رسول:همون کت و شلوار دامادیت دیگه آقا داماد
سعید:رسول بلند میشم پاهامو فرو میکنم تو لوزالمعدهات
رسول:🤣
♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:😊😊😊😊
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
دستش که به آب خورد
به یاد آورد وصیتهای علی را ؛
ـ کنارش بمان ، غریبتر از حسیـن وجود ندارد . .
چنان سراسیمه بازگشت ، دست هایش جاماند !
#امام_عباس
امشب بیشتر از حضور آقا،این سرحال بودنشون
بود که مزدوران حلقه به گوش اسرائیلی را سوزاند.
قربون لبخندت آقاجان.❤️🔥
https://eitaa.com/shahsavarirayhane
دیده خونبار دارد آسمان کربلا
هست تا در انتظار کاروان کربلا
روز و شب در انتظار مقدمِ آلِ علیست
تشنه کامیها به دشتِ بیکران کربلا
عاشورای حسینی تسلیت باد
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️
♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡
♡پارت¹⁹⁰♡
#رسول
فرشید:ول کنید،محمد کی مرخص میشه نمیدونید؟
داوود:نه
سعید:رسول آخرین نفر تو پیشش بودی با عماد حرف نزدی
رسول:نه
داوود:من میگم الان که همه بیکاریم بریم بیرون
رسول:دیشب نخوابیدیم داوود،فردا هم باید بیدار بمونیم
داوود:یه ساعته دیگه،بریم؟
رسول:باش
سعید:خیله خب بلند شید بریم که گشنمه
فرشید:یه چیز جدید بگو
سعید:گرسنهام
فرشید:خیلی جدید بود سعید
سعید:😂تشویق کن
داوود:چرت و پرت نگید دیگه بیاید بریم یه شام بخوریم برگردیم،آقا رسول یه ساعت وقت دادن
رسول:راست میگه همچین لیاقت هایی رو به کسی نمیدم
فرشید:بریم دیگه دیر شد توام کم قمپز در کن
داوود:میگید بریما ولی بلند نمیشید،پاشید دیگه
سعید:داوود هاپو میشد
داوود:کثافت
♡♡♡
♥︎♥︎♥︎
♡♡♡♡♡♡♡
#علی
پتو روی احسان کشیدم اومدم بیرون
دایی محسن هم داشت علیرضا روی پاهاش میخوابوند،هوف خدایاشکرت
رفتم رو مبل رو به تلویزیون نشستم،صدا رو تا ته کم کردم
به مامانم هیچی نگفتیم فقط دیر کردنمون رو بهانه پای علیرضا کردیم بیخیال شد البته که بعد از کلی دعوا که چرا مراقبش نیستیم و امانتِ،جواب رسولو چی بدیم و اینجور حرفا
حامد از اتاق بیرون اومد کنارم نشست
حامد:وای وای بخدا از همه باید بشنوم،حالا خوبه دایی مهدی نیست ببینه وگرنه از وسط نصف میکرد آدمو
علی:بیادب
حامد:وا
علی:وا کوفت،میگی خوبه که نیست؟
حامد:حالا علی وسط دعوا نرخ تعیین نکن خواهشا،منظورم این بود که اینجا نیست وگرنه بخاطر پای علیرضا اونم دعوا میکرد
علی:حقته
حامد:بهمن چه
محسن:حالا ول کنید شما دوتا،بچه خوابیده
حامد:احسان چی،اونم خوابید
محسن:آره احسان که تا سرشو گذاشت خوابش برد
علی:بدنش بیجونِ واسه همینِ نگران نباش
محسن:نه امیرحسین جوابمو میده نه رسول،یعنی از دست این بچهها باید سرمو بکوبم به دیوار
زینب:سرشون شلوغه دیگه محسن جان نگران نباش
محسن:یه پیام که میتونن بدن،اصلا میگیم باشه سرشون شلوغه،رسول سرکارِ امیرحسین چی؟بیخبر گذاشته رفته یه نمیگه نگران میشم
رضا:حالا حرص نخور اتفاقا خوب کاری کرده رفته بزار بره اونجا یکم حال و هواش عوض بشه،همین شماها اینجایید چیکار میکنید مگه
علی:همونو بگو،اصلا همین احسان یکم بهخودش نمیرسه حالا تنها کسی که خیلی خوب میتونست خودشو کنترل کنه احسان بود،این اینجوری مریض افتاده وای به حال امیرحسین
محسن:نمیدونم دیگه چی بگم،خسته شدم
زینب:با حرص خوردن که کاری نمیشه کرد محسن جان،همش داری حرص و جوش میخوری،سنی ازت گذشته یکم مراقب خودت باش
محسن:یه دلیل واسه اعصاب آروم بگو زینب،کجا رو نگاه کنم یکم حالم خوب بشه اخه؟اون از مهدی،این از احسان و علیرضا،از رسول و امیرحسینم که خبر ندارم،از یه طرفم کارهام عقب افتاده،یه دلیل باید داشته باشم که دو دقیقه ذهنم آروم باشه یانه
زینب:حق داری،میدونم سخته ولی اینجوری هم که کاری پیش نمیره،یکم صبر کن همه چی درست میشه
محسن:خداکنه
رضا:حالا پاشید یه چی بخورید افطار نکردید
♡♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم به اون جای زندگی رسیدید یا نه که دوست دارید همه چی رو بدید ولی فقط چند دقیقه آروم باشید،آرامش داشته باشید
فقط چند دقیقه💔