eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
840 دنبال‌کننده
237 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰²♡ نماز شکر رو خوندم تکیه دادم به دیوار از دیشب یه دقیقه هم نخوابیده بودم،البته که هیچ کس نخوابیده بود،ساعت ۴ بعد از ظهر بود ولی برعکس ما مهدی بدجور خوابیده بود سجاده رو جمع کردم رفتم بیرون پیش بقیه زینب تو ماشین خواب بود علی‌ام سرش رو فرمون بود رضا رو دیدم که اومد سمتم رضا:فکر کردم رفتی نمازخونه بخوابی محسن:نمیتونم بخوابم رضا:از پا درمیای یکم بخواب محسن:حالا میخوابم،احسان و حامد و علیرضا کجان؟ رضا:حامد که رفت علیرضا رو ببره خونه ،احسانم فکر کنم رفت داخل محسن:رضا تو زینب و علی رو ببر خونه یکم استراحت کنن،این بچه دیشبُ نخوابیده رضا:باش میبرم‌شون محسن:دستت درد نکنه،پس من برم داخل پیش احسان رضا:باشه برو محسن:خدافظ رضا:خدافظ رفتم داخل،دیدم احسان داخل اتاق بود، مهدی هنوز خوابه نشستم رو صندلی و شماره امیرحسینُ گرفتم "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد" ای بابا این چرا گوشی‌ُ خاموش کرده شماره رسولم گرفتم که جواب نداد ای خدا از دست این دوتا بچه کمیل:سلام آقامحسن برگشتم دیدم با سرگرد حسینی نزدیکن بلند شدم محسن:سلام کمیل جان،سلام جناب حسینی:سلام آقا محسن،خوبین؟ محسن:الحمدلله حسینی:مهدی بهتره؟ محسن:والا خوابه حسینی:اصلا ندیدینش؟ محسن: از اونموقع که بهوش اومد دکتر اومد گفت خوابیده تا الان حسینی:خسته نمیشه خوبه محسن:همون حسینی:راستش ما همون موقع فهمیدیم ولی خب کارامون خیلی زیاد بود واسه همین زودتر نیومدیم محسن:این چه حرفیه،ما هم موندیم الکیه،آقامهدی که راحت گرفته خوابیده حسینی:راستش یه صحبتی داشتم باهاتون اگه بشه بریم بیرون صحبت کنیم محسن:حتما کمیل:بچه ها نیستن؟برم کنارشون؟ محسن:احسان تو اتاق مهدیِ فکر کنم الان دیگه اجازه بدن برو کنارش کمیل:ممنون،بااجازه حسینی:پس ماهم بریم دیگه،بفرمایید ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:؟؟؟؟
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰³♡ هی دست می‌کشیدم رو سرش،دستشو می بوسیدم انقدر دلم تنگ شده بود واسش هی میخواستم کرم بریزم بیدار بشه ولی خب نمیشد،حرص‌مو درآورده بود دیگه صدای در اومد سرمو بلند کردم کمیل بود بلند شدم باهاش دست دادم کمیل:سلام چطوری احسان:سلام کمیل جان الحمدلله تو خوبی کمیل:شکر،حال سرگرد چطوره؟ احسان:همش خوابه،اعصابم خورد شد دیگه کمیل:😂بیدار میشه دیگه،جون نداره خب احسان:وای چقدر تو مخِ کمیل:از امیرحسین چه خبر؟ احسان:جواب نمیده که،فقط دیشب زنگ زده بودیم برداشت کمیل:جواب سرگرد حسینی هم نمیده،یعنی داغ کرده ها احسان:بیشتر از ما اونو میشناسی که،لج کنه بیچاره میشیم کمیل:بابا الان وقت جواب ندادن نیست آخه،کسایی که این بلا رو سر آقامهدی آوردن هنوز دستگیر نشدن،واسه همین نگرانیم خواستم حرف بزنم که صدای ناله عمو بلند شد یکم خم شدم و دستشو گرفتم احسان:قربونت برم من الهی خوبی عمو؟ کمیل:میرم دکتر صدا کنم احسان:عمو صدامو میشنوی؟ فقط ناله های ریز می‌کرد ولی چشماش نیمه باز شد اشکم ریخت،آخ خدا ازت ممنونم دوباره این چشم هارو دیدم احسان:عمو منو میتونی ببینی؟احسانم،یادت میاد؟ دکتر و پرستار وارد شد،پشت سرش هم کمیل دکتر:صدامو میشنوی؟میتونی ببینی؟ عمو دوباره ناله ریز کرد دکتر با چراغ‌قوه چشم‌هاشو دید دکتر:شما لطفا بیرون باش احسان:اما آخه... کمیل دستمو کشید آوردتم بیرون کمیل:بشین اینجا الان دکتر میاد بیرون میتونی دوباره بری ♡♡♡ ♥︎♥︎♥︎ ♡♡♡♡♡♡♡ کنار تخت مهدی نشسته بودم با چشمای نیمه باز بهم خیره بود محسن:خوبی؟ مهدی:ک.کج.کجام محسن:بیمارستانی دیگه مهدی:چ.چرا؟ محسن:مریض شدی آوردیمت بیمارستان مهدی:دا.د.داداش محسن:جونم مهدی:می.م.می.ترسم محسن:چرا قربونت برم مهدی:ت.ر.ترس.ناک بود محسن:کجا ترسناک بود مهدی:ه.همه.چ.چیو.می.دی...(سرفه) محسن:بزار بعدا حرف بزنیم،الان استراحت کن البته نخوابا،فقط حرف نزن باشه؟ مهدی:آ.ب محسن:الان واست میارم رفتم بیرون یه لیوان آب ریختم بردم تو اتاق دیدم باز خوابه هوف مهدی واقعا یه چی باید بهت بگم انقدر میخوابی لیوان گذاشتم رو میز کنار تخت یه دستمال برداشتم یکم مربوط کردم ماسکُ آروم از رو صورتش برداشتم لب‌هاشو تر کردم بعدم ماسکُ گذاشتم رو صورتش دوباره محسن:خدایا شکرت❤️ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:شکر خدا تو هر آزمایش سخت،قشنگه نه؟🙂
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁴♡ بعد از شنیدن خبر بهوش اومدن عمو جوری از سایت زدم بیرون و روندم سمت بیمارستان که قشنگ زنده موندنم جای تعجب داشت خداروشکر موتور داشتم دیگه تو ترافیک نمی‌موندم زیاد وقتی رسیدم یه جا موتورُ پارک کردم رفتم تو بیمارستان،وای عماد عصری اومد بیمارستان یعنی عماد شده واسم کابوس رفتم سمت اتاق عمو دیدم نیست کسی به سمت پرستار اون بخش رفتم رسول:سلام خسته نباشید پرستار:سلام سلامت باشید رسول:مریضی که تو کما بود،مهدی موحد کجا منتقل شدن؟ پرستار:برید طبقه دوم اتاق ۳۲ رسول:خیلی ممنون پرستار:خواهش میکنم رفتم سمت آسانسور،اصلا حال نداشتم با پله برم در آسانسور باز که شد عماد اومد بیرون وای خدا باز این اومد،امروز جوری اذیتم کرد که نگو عماد:مگه نگفتم نیا؟میمُردی بتمرگی اداره نیای رسول:باز تو شروع کردی عماد:رسول حالت بد بشه پرتت میکنم جلو محمد میگم بیا،این تو و نیروی عزیزت رسول:باشه اینکارو بکن،حالا اجازه میدی برم پیش عموم عماد:گمشو نبینمت فقط رسول:انگار من خوشم میاد ازش اینو آروم گفتم راستش اصلا حوصله کل‌کل دوباره رو نداشتم بدو رفتم اتاقُ پیدا کردم،یه سرباز جلو در وایساده بود،ازم کارت شناسایی خواست بعدم گذاشت برم تو،خدایا واسه دیدن عموی خودم باید کارت نشون بدم،البته که خدا خیرش بده ولی خب بازم.. آروم درو باز کردم دیدم بابا کنار تخت عمو سرشو گذاشته خوابیده عمو هم به سقف زل زده بود یه اتاق بود با یه تخت و صندلی و میز و یخچال آروم یه تقِ ریز به در زدم که عمو برگشت سمتم منو که دید لبخند کم‌جونی زد رفتم سمتش،دستشو گرفتم بوسه‌ای روش زدم رسول:خوبی؟ سری تکون داد،اصلا حرفی نداشتم که بزنم این لحظه،فقط دوست داشتم خیره بشم به چشم‌هاش تا مطمئن بشم خواب نیست مهدی:چ.چیه؟ ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:چقدر خوبه بعضی از خواب های قشنگ‌مون رو ببینیم تو واقعیت 🙃
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁵♡ مهدی:چ.چیه؟ اینبار نوبت من بود لبخند بزنم،اشک از چشمام ریخت،و عمویی بود که اخم کرد واسم مهدی:گ.گریه.نکن (بخاطر تنگی نفس اینجوری حرف میزنه) رسول:جدی جدی برگشتی؟ مهدی:آ.آره 😆 رسول:دیگه نرو،باشه؟سخت بود این چند وقت عمو ،عذاب داشت واسم نرو باشه؟ اشک عمو باعث شد اخمش باز بشه مهدی:ب.ب.بخش...ع.عمو لب به دندون گرفتم تا بابا بیدار نشه،دلم بدجور پر بود،از شدت خفه کردن بغضم گلوم درد گرفت مهدی:گر.یه.نکن.دی.دیگه رسول:چشم اشک هامو پاک کردم ولی فقط منتظر بودم از اینجا بزنم بیرون تا یه دل سیر گریه کنم خالی‌شم رو تخت نشستم مهدی:ماسکُ.ب.بیار.پایین رسول:عمو همینطوری خوب نمیتونی نفس بکشی عزیز من مهدی:بکش رسول:خب کاری داری بگو انجام بدم مهدی:خو.دم نمیت.ونم تکون بخ.ورم بکش دیگه رسول:واسه چی نمیتونی تکون بخوری عمو؟ مهدی:ف.فلج.ش.دم رسول:چیییییی جوری بلند گفتم که بابا بنده خدا بلند شد محسن:چیشده بابا رسول:عمو چی میگه بابا،یعنی چی فلج شده محسن:مهدی تو باز این حرفُ زدی؟ مهدی:خ.خب را.ست.می.می.میگم دیگه محسن:مهدی میزنمتا رسول:خب بگید چیشده محسن:هیچی نشده بابا،دکتر گفت بدنش خشک شده همین رسول:یعنی چی آخه محسن:رسول جان مهدی الان ۲۰ روزِ رو این تختِ،قبلش هم انقدر کتک نوش جان کرده ضعیف شده،خب یکم بدنش خشک شده دکتر گفته با ورزش چند روزِ خوب میشه،حالا این عموت عزا گرفته که دیگه خوب نمیشم ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:اشک شوقی که بعد از درد و غم از چشمات میباره،آخ که چقدر حال میده 😋❤️
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁶♡ مهدی:خ.خب.را... محسن:نمیخواد حرف بزنی، یکم تازه جون گرفتی،راستم نمیگی،این همه بنده خدا عماد باهات حرف زد که هیچی نیست روحیه‌تو باختی؟دیدی که میتونی یکم تکون بدی دستتو مهدی:م.ثل.قدیم.ن.نشم.چی محسن:من قول میدم بهت که میشی باشه؟ عمو سرشو کج کرد طرف بابا که من نبینم داشت گریه میکرد نگاهی به بابا کردم لب زدم که میرم بیرون اونم سر تکون داد در اتاقُ بستم نشستم رو صندلی ها واقعا تو هنگ بودم نفهمیدم اصلا چیشد احسان:چه عجب شمارو دیدم سرم برگردوندم احسان اومد کنارم نشست بعد از چند روز دیدم لبخند زده،خدایا شکرت احسان:سلام داداش کوچیکه تک خنده‌ای کردم رسول:هنوزم یادت نرفته احسان:وا چرا باید جایگاه خودم‌و خودتو یادم بره رسول:از دست تو،احسان احسان:جان رسول:عمو چرا گفت فلج شده احسان:ای بابا،باز گفت مگه؟ رسول:اوهوم احسان:چیزی نشده که رسول:تعریف کن اصلا امروز چیشد احسان:دم دمای ساعت ۱ونیم صبح بهوش اومد عمو،بعد ما همه اومدیم،ولی اصلا جون نداشت خوابید تا عصر،عصر یکم بیدار شد دوباره خوابید تا ساعت ۸ شب بعد دکتر اومد معاینه کنه،گفت دستتو تکون بده عمو نتونست،بعد گفت پاهاتو تکون بده اونم نتونست،بعد دکتر خواست تنها با بابا حرف بزنه که عمو خودش نذاشت،بعد دکترِ هم گفت که چون یه مدتِ بی حرکت بودید بدن‌تون خشک شده نمی‌تونید تکون بدید بعد گفت با چندتا حرکت ساده میشه درمانش کرد نگران نباشید و اینجور حرفا،بعد دکتر انقدر اصرار کرد و دستای عمو رو خودش ورزش داد تونست یه کوچولو تکون بده رسول:خب عمو چرا ناراحت بود؟دکتر که گفته خوب میشه احسان:اصلا عمو از وقتی بهوش اومده خیلی پکرِ،تازه یکم متوجه اطرافیانش شده ها،تا چند ساعت پیش اصلا هیچی یادش نبود،این دکتره هم هی می‌گفت طبیعیه اعصابمو خورد کرد رسول:چرا پکره؟ احسان:نمیدونیم،فقط با بابا محسن حرف میزنه ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وقتی مشکلت حل میشه،سرتو میگیری بالا با بهترین لبخندی که میتونی بزنی میگی خدایا شکرت،آدم کیف میکنه از اون لحظه🙂❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁷♡ رسول:چرا پکره؟ احسان:نمیدونیم،فقط با بابا محسن حرف میزنه رسول:از امیرحسین چه خبر احسان:رفته مشهد جواب تلفن نمیده رسول:واسه چی جواب نمیده؟ احسان:مرض داره رسول:حالا ولش کنید یکم اونجا تنها باشه احسان:چی چی تنها باشه رسول،امروز کمیل بهم میگفت هنوز کسایی که این بلا رو سر عمو آوردن دستگیر نکردن،اگه برن سراغ امیر چی؟میدونی اگه بابا بفهمه چی میشه،عمه زینب یا حتی خود عمو مهدی،اَه رسول:حالا به کسی نگو ان‌شاءالله که چیزی نمیشه احسان:خداکنه راستی،چرا زودتر نیومدی؟ساعتو نگاه کردی رسول:مریض بودم احسان:وا چرا رسول:نمیدونم چیشد اصلا،تب کرده بودم بعد این عماد تو مخ هم اومد،سرم وصل کرد بهم،بعد خوابیدم تا ظهر بیدار شدم هی غر میزد که بیا یه چی بخور،بزور اون یکم نون پنیر خوردم ول کرد،بعد من تازه فهمیدم همین نیم ساعت پیش،تا داوود بهم گفت زود اومدم،نامرد عماد گفته بود بهم نگن احسان:الان خوبی رسول:آره احسان:انقدر بدبختُ فحش نده رسول:برو بابا،فحش ندم که از دستش دیوونه میشم احسان:🥱وای خوابم میاد،ول کن اینارو رسول:برو بخواب خب احسان:نه اومدم اینجا بابا بره یکم بخوابه دیشبم نخوابیده رسول:هر دوتاتون برید من هستم دیگه احسان:الان تو همینجوری مریضی رسول:خوب شدم دیگه،بعدم این تو مخ تو بیمارستانِ امشب احسان:بدبخت عماد از دست تو چی میکشه رسول:اصلانم بدبخت نیست اون بابا از اتاق اومد بیرون،هر دومون بلند شدیم محسن:احسان واسه چی باز اومدی احسان:اومدم پیش عمو باشم شما برین خونه محسن:نمیخواد تو با رسول برو،یکم باهاش حرف بزنم ببینم آروم میشه احسان:خیلی حالش بده محسن:آره،همش میگه خوب نمیشم دیگه احسان:برای چی پکره بابا؟ محسن:میگه چیزایی که دیده ترسناک بوده احسان:وا چی دیده مگه؟ رسول:احسان جان کسی که ایست قلبی میکنه برای چند دقیقه روح از بدنش جدا میشه خب اونجا یه حالت هایی از اون دنیارو میبینه مثلا زندگی خودش مثل یه فیلم احسان:خودش گفته اینارو بابا محسن:فقط میگه میترسم،نمیدونم خودمم،برید شما ببینم میتونم آرومش کنم یانه رسول:خب میخواید من همینجا بمونم وقتی عمو خوابید شما برید من بمونم؟ محسن:یکم برو خونه پیش بچه‌ات دلش تنگه برات رسول:چشم احسان:خیله خب بابا پس اگه خسته شدین زنگ بزن باشه؟ محسن:باشه بابا برید خدا پشت و پناهتون رسول:خداحافظ احسان:خدافظ بابا ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:حالت های مرگ❓❓
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://abzarek.ir/service-p/msg/2158645 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی² هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم❤️😍
بــــــــــســــــــــ؎ إلــــــــــلــــــــــﮫ إلــــــــــرحــــــــــ؎إنــــــــــ إلــــــــــرحــــــــــﮰ؎❤️ ♡ر؎إنــــــــــ نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ²♡ ♡پارت²⁰⁸♡ سوار ماشین شدیم،احسان نشست سمت شاگرد من نشستم پشت فرمون این چند وقت اصلا کارام برنامه نداشت،به هیچ‌کدوم نرسیدم،دو هفته دیگه سالگرد عاطفه‌اس اونم هیچ کاری نکردم احسان:اَه باز جواب نداد رسول:کی؟ احسان:کدوم بی‌شعوری جواب نمیده؟امیرحسین دیگه رسول:خاموشِ یا برنمیداره احسان:گذاشته سایلنت رسول:اها،کسی باهاش نرفته؟دوستی نداره تو مشهد؟ احسان:نه کسی باهاش نرفته،دوستم داشته باشه چیکار میتونیم بکنیم؟ رسول:نمیدونم والا،ولی بهش نگید اگه زنگ زد یا جواب داد بزارید شب ۲۳ ماه رمضون هم بمونه احسان:فردا شبه دیگه،بلیت گیرش نمیاد که،شاید بتونه با اتوبوس بیاد اونم عمرا امیرحسین بمیره هم با اتوبوس نمیاد،حالت تهوع میگیره شدید،تنها گزینه انتخابی رو میز قطار و هواپیماست رسول:یه بزن ببین بلیت هست احسان:برگشت؟ رسول:آره دیگه مشهد به تهران احسان:آخ خدا بشه براش بگیرم رسول:نیست الان بابا احسان:اوووم.....هواپیما که اصلا نداره،حالا بریم قطار رسول:کجا برم احسان؟ احسان:قاعدتا خونه عمه رسول:چقدر ما اونجاییم خدایی احسان:ساکت بابا،آنقدر کم میریم،من یادمه یه بار دو هفته اونجا موندیم رسول:خوبه عمو رضا خسته نمیشه از دست‌مون احسان:اتفاقا انقدر حال میکنه،قطارم پره رسول:اتوبوس ببین احسان:میخوای بری مگه؟میگم اون نمیتونه بیاد رسول:همینطوری میخوام ببینم احسان:اتوبوس از مشهد به تهران،داره برای فرداست،پس‌فردا هم داره رسول:اصلا اگه بخواد بیاد سواری میگیره،شهر به شهر عوض میکنه احسان:بزار اسنپ بزنم ببینم چقدر میگیره رسول:وقتی بیکاری احسان:😂دقیقا ،راستی یه چی باید بهت بگم رسول رسول:چی؟ احسان:یه لحظه بزن کنار رسول:بفرما احسان:ببین امروز حامد و علیرضا رفته بودن باشگاه رسول:مگه تعطیل رسمی نیست؟ احسان:چرا ولی روز های تعطیل ظهر‌ها حدود دو ساعت باز میکنن رسول:خب احسان:آره رفتن اونجا بعد‌.. رسول:علیرضا باز کاری کرده؟ای خدا من از دست این بچه چیکار کنم احسان:نه کاری نکرده یه چی شده نگاهی بهش کردم کل ماجرا رو فهمیدم ای خدا رسول:چیزیش شده؟ احسان:آره پاهاش رسول:وای خدا،یه جای سالم نمیزاره رو بدنش باشه این بشر همش زخم،لابد به وسایل سنگین دست زده افتاده رو پاهاش؟ احسان:دقیقا،هم زخم شده هم مو برداشته با تعجب برگشتم سمتش رسول:گچ گرفتید؟ احسان:اوهوم،دکتر گفت به اندازه مو شکسته همین، مچ پاهاش شکسته،یکم پایین تر از انگشت‌های پاهاش هم زخم شده پانسمان کردن،زخمش یکم درد داره رسول:بدبخت شدم قرار بود فردا ببرمش پیش آقاجونم و بی‌بی احسان:وا خب ببر رسول:ببرم برابر میشه با مردن من،آقاجون میکشه منو با اعصاب خورد ماشینُ روشن کردم راه افتادم چون خوابم میومد ضبطُ روشن کردم تا خوابم نبره یه وقت احسان:اوه چقدر گرون میگیره اسنپ رسول:چقدر احسان:🤣🤣 احسان بلند بلند می‌خندید و میزد رو پاش رسول:چته احسان احسان:وای خاک تو سرت خنگت کنن،آخه مگه اسنپ تا مشهد میره،ایسگا کردمت رسول:زهرمااار احسان:آخه واسه چی باور میکنی ♡♡♡♡♡♡♡♡●♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:❤️❤️