eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
836 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
وعلی‌همان‌رفیقی‌است... که‌اگر‌بااو‌عهدی‌بستی... دیگر‌رهایت‌نخواهد‌کرد... نه‌در‌زندگی،نه‌درمرگ،نه‌درقیامت‌ونه‌دربهشت...🙃🫀
عصری ان‌شاءالله پارت داریم
نعمت‌الهی/زنگارღ
یه‌حال‌خوب‌توی‌هوای‌نجف‌بهمون‌عیدی‌میدی‌بابا‌علی؟🥺❤️
نعمت‌الهی/زنگارღ
یک‌خدا‌ و‌ حیدرش🙃
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا دو بار کامل گوش نکنی سیر نمیشی🙃
نعمت‌الهی/زنگارღ
تا دو بار کامل گوش نکنی سیر نمیشی🙃
سر‌سرم‌منت‌نهادی‌نوکرت‌باشم‌علی.. اینچنین‌تقدیر‌کردی،عمرشیرین‌مرا... یاعلی🙃
نعمت‌الهی/زنگارღ
عصری ان‌شاءالله پارت داریم
یه قسمت‌شو پاک کردم بهتر نوشتم واسه همین دیر شدا آخراش
نعمت‌الهی/زنگارღ
ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر کرار شیر خدا مولود کعبه و فرا رسیدن روز پدر راخدمت شما تبریک و تهنیت عرض میکنم☺️❤️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵⁴پارتღ ظرفای ناهارُ شستم و برگشتم تو هال دیدم علیرضا حاضر و آماده دست به سینه با یه اخم داره به تلویزیون خاموش نگاه میکنه،خنده‌ام گرفته بود رفتم کنارش نشستم،دست انداختم رو شونه‌اش احسان:آخ خدا یعنی اخم‌ت علیرضا قشنگ رفته به عمو مهدی..چرا ناراحتی قربونت برم علیرضا:نالاحت نیستم،عصبی‌ام احسان:اوه اوه چرا شما عصبی الان؟ بهم نگاه کرد و با حرص دو طرف صورت‌مو گرفت و تکون داد علیرضا:چلا عمو نمیاد بریم پیش بابا خنده‌م شدت گرفت دستاشو از صورتم جدا کردم و بوسه‌ای روش زدم احسان:چند دقیقه پیش زنگ زدم گفت تو راهه،الان امیرحسین میاد باهم میریم پیش بابا،بعدم اگه الان بریم که مارو راه نمیدن علیرضا:چلا؟ احسان:عمو یه ساعتی میشه آدم بره بیمارستان که ببینه کسی‌رو که اونجا داره..ما الان از ساعت ۳ تا ۴ونیم میتونیم بریم،آخه نگاه کن هنوز ۲ نشده علیرضا:من دلم برا بابا تنگ شده گرفتمش تو بغلم و بردم اتاق،دوتا تفنگ برداشتم احسان:تا عمو بیاد بیا یکم بازی کنیم ببینیم کی برنده میشه با ذوق تفنگ از دستم گرفت و سمتم شلیک کرد،منم برای اینکه از فکر رسول بیاد بیرون یکم جو دادم به بازی رفتم پشت تخت پناه گرفتم و شلیک کردم صدای خنده‌های علیرضا و صدای شلیک تفنگ‌هامون تو فضای اتاق پخش بود ☆☆☆ دوباره دردم شروع شده بود ولی اصلا حاضر نبودم به عماد بگم بیاد چون انقدر غر میزد که سردردم به دردهام اضافه میشد صبح خواستم یکم بشینم ولی کمرم اذیت کرد چون آجر محکم خورده بهش واسه همین عماد گفت چند روز درد دارم به محمد نگاه کردم که داشت با خانمش حرف میزد...دلم رفت واسه حرف زدن با عاطفه جوری دلم براش تنگ شده بود که حد نداشت دلم میخواست الان کنارم بود،باهام حرف میزد و دوباره با حرفاش آرومم می‌کرد سعی کردم به پهلو بشم ولی درد کمرم نذاشت،پتو رو کشیدم روی صورتم تا محمد نبینه چشمام دوباره پر شده دوباره خاطرات مثل سوهان شد روحمو عذاب داد روزهایی که خسته میرفتم خونه و با‌لبخند و چایی دارچین همیشه آماده‌اش حالمو خوب می‌کرد یا وقتایی که دیر وقت میرفتم خونه بیدار میموند تا باهم شام بخوریم...وقتایی که میرفتیم سفر و کلی بهمون خوش‌می‌گذشت وقتایی که زیر بارون باهم قدم میزدیم و از آرزو‌هامون برای علیرضا حرف میزدیم اون ۵ سال زندگی مثل فیلم گذشت تو ذهنم هم روزهای سخت داشتیم هم قشنگ وقتی که پل‌های سخت زندگی‌رو گذشتیم و یکم زندگی رو روال بود برامون صدای محمد باعث شد از گذشته دست بردارم محمد:خوبی رسول؟چرا رفتی زیر پتو همونجوری فقط گفتم سردمه ولی مگه کسی محمدُ نمیشناخت؟اون تا آدمو آروم نمیکرد ول کن نبود حس کردم رو تخت نشست محمد:علیرضا که تا یه ساعت دیگه میاد،پس دیگه دردت چیه استاد؟ رسول:هیچی محمد:من با رسول حرف میزنم نه پتو پتو رو از سرم کشیدم قبلش اشک هامو پاک کردم تا نبینه محمد:درد داری یا خاطره‌ها باعث اشک‌ت شده؟ بهش نگاه کردم،چطوری انقدر میتونست منو بلد باشه؟ رسول:یکم فقط دلم تنگ شده براش محمد:خب حق داری دل‌تنگ بشی...ولی میشه الان ناراحت نشی؟علیرضا میاد ببینه...درضمن جدا از اون یه‌نفر دیگه‌ام قراره بیاد،دوست ندارم اینجوری تورو ببینه پرسشی بهش نگاه کردم که خندید محمد:نوچ نوچ،استاد گیرایی‌ت اومده پایینا روش کار کن خنده‌ای کردم که محمد تختُ یکم کشید بالا به حالت نیمه نشسته محمد ظرف سوپُ گرفت سمتم که کلافه بهش نگاه کردم محمد:چرا اونطوری نگاه میکنی الان؟؟باید بخوری یکم جون بگیری رسول:من کی غذای بیمارستان خوردم؟ محمد:ببخشید دیگه ندیمه شخصی نداری بگم بره برات از بیرون غذا بگیره،بخور دیگه بچه نشو رسول:پس عماد اینجا چیکاره‌اس آقا؟ محمد:عه؟راستم میگه بهش بگم بیاد یه معاینه‌ات بکنه رسول:نه نه غلط کردم محمد:آفرین حالا شد،بخور که قراره حلما رو ببینی رسول:واقعاااا؟ محمد:آره،عطیه فهمید بیمارستانم گفت میاد دیدنم،بهش گفتم حلما هم بياره که ببینیش رسول:اخ جون‌‌..مگه قرار نیست مرخص بشید امروز محمد:چرا میاد که باهم برگردیم رسول:یعنی من تنها بمونم؟ محمد:توقع داشتی بمونم کنارت؟ رسول:اوهوم محمد:نه دیگه شرمنده استاد،کارهای اداره مونده ☆☆☆ از ماشین پیاده شدیم و علیرضا دسته گل کوچیکی که برای رسول انتخاب کرده بود دست گرفت،خواست بدوعه که امیرحسین نذاشت و دستشو گرفت باهمدیگه سمت بخش حرکت کردیم خداروشکر نگهبان نبود که به حضور علیرضا گیر بده پس زود جیم زدیم علیرضا یکم از فضای بیمارستان ترسیده بود که امیرحسین گرفتش بغل علیرضا:چلا برای بابایی پشمک نخلیدی؟ لپ‌شو کشیدم و گفتم احسان:کی برای مریض پشمک میبره آخه بچه؟