علیرضا:خب چلا انقدر زیاد خلیدی؟واسه منم پشمک میخلیدی
احسان:رفتیم پیش بابات اینجوری حرف نزنیا دعوا میکنه،بعدم عمو محمد هم اونجاست باید برای اونم میخریدم دیگه
علیرضا:اون گیلاس بلای خودمه،اون سیب برای بابا
امیرحسین:😂چقدر تو وزهای بچه...ولی اگه عمو مهدی بیاد نمیزاره که تو گیلاس بخوری خودش همه رو میخوره
علیرضا:عهههه مگه برای بابا نخلیدی؟چلا بخوره
امیرحسین:پس اگه برای رسوله تو چرا بخوری؟
علیرضا:اووووم...خب اون گلابی رو میدیم بهش
امیرحسین بهم یه نگاهی کرد و گفت
امیرحسین:نه دیگه علیرضا،گلابی رو فقط باید احسان بخوره
علیرضا:آله آله😂
احسان:باشه دیگه آقا علیرضا رسیدیم خونه کلی قلقلکت دادم بعدش نذاشتم پشمک بخوری اونوقت به من گلابی میدی بیادب
امیرحسین:بیاید بریم تو چرت و پرت نگید
در اتاقُ باز کردیم و رفتیم داخل
☆☆☆
#رسول
در که باز شد امیرحسین و علیرضا پشت سرشون احسان اومدن داخل
علیرضا با دیدنم جوری ذوق کرد و بغلشُ باز کرد که زودتر بهم برسه قند تو دلم آب شد
امیرحسین آورد گذاشت کنارم که زود بغلش کردم
سرش روی زخمم بود هیچی نگفتم تا ناراحت نشه ولی از درد فقط لبمو گاز گرفته بودم
محمد:عه علیرضا جان خوبی عمو
با صدای آقامحمد سرشو برداشت انگار تازه فهمیده بودم از درد نمیتونستم نفس بکشم
دستم رفت سمت زخمم
احسان:خوبی؟
آروم جوابشو دادم که علیرضا نشنوه
رسول:آره یه لحظه تیر کشید فقط
علیرضا:بابایی برات گل آوردم
با همون دردی که داشتم و قطعا که رنگ صورتمم پریده بود چون نگاه هرسهشون نگران بود،به علیرضا لبخند زدم و گلُ گرفتم
رسول:خیلی قشنگه بابا،سلیقهتوعه؟
علیرضا:آله...بابایی برای تو از این کمپوتا گرفتیم برای عمو محمدم خلیدیم کدومو میخولی؟
رسول:دستت درد نکنه بابا،فعلا نمیخورم به عمو بگو
علیرضا رفت تو بغل محمد،منم دیگه از درد داشتم میمردم،وای خدایا
یه لحظه چشمام سیاهی رفت که میله کنار تختُ گرفتم،احسان و امیرحسین هیچکدوم حواسشون بهم نبود چون با محمد داشتن حرف میزد،سعی میکردم با نفسهای عمیق خودمو آروم کنم
علیرضا:بابایی
برگشتم سمتش و جانمی گفتم
تو بغل محمد یکم دست و پا زد که بیاد کنارم
محمدم چون دستش درد میکرد گذاشت رو تخت
علیرضا:امروز با عمو تفنگ بازی کلدیم بعد من عمو رو همش تیر زدم
رسول:کار خوبی نکردی عمو رو زدی
علیرضا:بابا خب داشتیم بازی میکلدیم
رسول:علیرضا یه خبر خوب
علیرضا:چی؟
رسول:خاله عطیه قراره حلما رو بیاره ببینیش
یهو با ذوق پرید روم که سرش محکم خورد به زخمم
نتونستم خودمو نگه دارم و نالهای کردم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اینم از درد...عیدی من به شماها😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز نهم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید امیرحسام خدایاری فرد ✨
التماس دعا
یاعلی
جاموندهاز همهجاییم
از مشهد..
ازنجف...
ازکربلا...
ازسوریه...
وحالاجاموندهازکرمان💔
نعمتالهی/زنگارღ
جاموندهاز همهجاییم از مشهد.. ازنجف... ازکربلا... ازسوریه... وحالاجاموندهازکرمان💔
خیلی درد داره که فقط چند استان فاصله بینتونه ولی نتونی بری
نعمتالهی/زنگارღ
-
محتاجخلقنیستمآقایمنعلیست
هرگزکسیشبیهپدرتکیهگاهنیست...