جاموندهاز همهجاییم
از مشهد..
ازنجف...
ازکربلا...
ازسوریه...
وحالاجاموندهازکرمان💔
نعمتالهی/زنگارღ
جاموندهاز همهجاییم از مشهد.. ازنجف... ازکربلا... ازسوریه... وحالاجاموندهازکرمان💔
خیلی درد داره که فقط چند استان فاصله بینتونه ولی نتونی بری
نعمتالهی/زنگارღ
-
محتاجخلقنیستمآقایمنعلیست
هرگزکسیشبیهپدرتکیهگاهنیست...
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵⁵پارتღ
#محمد
با ناله رسول برگشتم سمتش علیرضا خورده بود به زخمش و ترسیده داشت به رسول نگاه میکرد
زود رفتم علیرضا رو یکم پایین پای رسول روی تخت نشوندم
محمد:احسان برو دکتر صدا کن زودباش...رسول خوبی؟
دستش رو زخم و از درد پتو رو محکم تو مشت گرفته بود
امیرحسین داشت باهاش حرف میزد تا آرومش کنه..لباس آبی رنگ بیمارستان حالا یکم خونی شده بود و علیرضا رو بیشتر میترسوند
علیرضا یکم خودشو کشید سمت رسول و با اشک هایی که از چشمش میریخت میگفت
علیرضا:بابایی ببخشید...بخدا حواسم نبود بابا
رسول از درد دونه های درشت عرق روی پیشونیش بود،دست علیرضا که روی صورتش بود، گرفت
رسول:خ.خوب.م..با.با..ن.ترس
علیرضا رو تو بغلم گرفتم ولی دستم درد گرفت و گذاشتمش روی تخت خودم
از گریه اومد تو بغلم و میلرزید
نمیدونستم به فکر رسول باشم یا علیرضا که ترسیده و به شونههام چسبیده بود
در باز شد سرمو برگردوندم به امید اینکه عماد باشه ولی مهدی اومد با دیدن وضعیت یهلحظه موند،پشت سرش عماد اومد و زود رفت سمت رسول
عماد:آروم باش رسول نفس عمیق بکش...چیشد یهو
مهدی رفت سمت رسول،به احسان اشاره کردم بیاد پیش علیرضا
از بغلم بیرون آوردمش و اشکهاشو پاک کردم
محمد:قربونت برم من نترس عمو هیچی نشده،بابا خوب میشه
علیرضا رو سپردم به احسان و رفتم سمت رسول...عماد پانسمانشو باز کرده بود و داشت خون دور زخمشو پاک میکرد
مهدیهم دستشو گرفته بود و سعی میکرد با فشار دستش آرومش کنه
هوای اتاق یکم گرفتهبود، فضا پر از صدای نفسهای بریدهی رسول و گریه علیرضا بود، هر از گاهی لبش میلرزید و نگاهش رو از پسرش نمیتونست جدا کنه. عماد با تمرکز مشغول بود، ولی توی چشمش یهجور دلواپسی بود که سعی میکرد پشت حالت جدیِ دکترانه پنهونش کنه.
☆☆☆
#عماد
رسول نفس های سنگین میکشید و بخاطر حضور علیرضا سعی میکرد صدای نالهاش بلند نشه
با بیحسی که بهش زدم دوتا از بخیههایی که پاره شد بود دوباره گرهزدم و خون دورشو پاک کردم
عماد:هنوز درد داری رسول؟
سرشو به نشونه آره تکون داد،بعد از اینکه زخمشو پانسمان کردم به سرم یه مسکن قوی زدم تا یکم بتونه استراحت کنه و کمتر درد بکشه
یه لحظه مکث کردم، نگاهم افتاد به صورتش؛ لباش انقدر با دندون گاز گرفته بود که خونی بود صورتش هم رنگپریده بود..با دستمال خون روی لبشو تمیز کردم
یکم صدامو آوردم پایین تا علیرضا نشنوه
عماد:رسول اون بچهاس متوجه نیست تو حالت بده،خودت یعنی نباید یکم مراقب باشی؟
رسول:خب.چیکا.ر.کنم..او.مد.بغ.لم
عماد:از دست تو،بخیههات دوتاش پاره شده بود،یه چند روز حواست باشه جوش بخوره زخمت بعد هر غلطی دلت خواست بکن
محمد:عماد شروع کردی باز
دستکشُ از دستم درآوردم و رو به محمد گفتم
عماد:باور کن اصلا دلم نمیخواد شروع کننده باشم ولی چیکار کنم که نیروت نمیزاره آخه فرمانده
محمد یه اخم تحویلم داد،پتوی روی رسولُ مرتب کردم...آقا مهدی یه نگاه نگران به رسول کرد و بعد رو به من گفت
مهدی:حالش خوبه الان؟چیزیش که نشد؟
عماد:نه نگران نباشید ولی خواهشا شما مراقب باشید که دوباره ضربه نخوره،الانم یه مسکن زدم دردشو آروم میکنه...حالت تهوع و سرگیجه نداری رسول؟
رسول:چش.مام..سیاه.ی.می.ره.سر.گیجه.هم.دار.م
دستگاه فشار دور دستش بستم
عماد:فشارت پایینه رسول بخاطر همینه،میگم پرستار برات یه آمپول بزنه که فشارت بیاد بالا
رو کردم سمت آقا مهدی و امیرحسین
عماد:کمخونی شدید داره سعی کنید غذاهای خونساز بدین بهش،حالا دکتر تغذیهاش میاد باهاتون صحبت میکنه و میگه چیا خوبه براش حتما بدین بخوره
با سر تایید کردن،صدای هقهق آروم علیرضا که توی بغل احسان اومد شکننده سکوت اتاق بود
آقامهدی رفت و از بغل احسان گرفتش
☆☆☆
#مهدی
روی صندلی نشستم و علیرضا روی پاهام نشوندم...بچه با ذوق و شوق اومده بود پیش باباش حالا اینجوری باید گریه کنه
مهدی:امیر یه لیوان آب بده
چشمی گفت و رفت سمت یخچال،هقهق آروم علیرضا و درکنارش سکسکهای که گرفته بود عذابم میداد
مهدی:عمو قربونت بره چرا گریه میکنی؟
علیرضا:ععمو..من.بابا.ییُ..زدم
دست به موهای سیاهش که یکم روی پیشونیش بود کشیدم
مهدی:بابا که چیزیش نیست،حالش خوبه
دستاشو دور گردنم انداخت و سرشو گذاشت رو سینهام،دوباره گریهاش شدت گرفت
نگاهم به رسول افتاد که با چشمای نیمه باز داشت به علیرضا نگاه میکرد
رسول:عمو..بیارش..پیشم
علیرضا رو بلند کردم و بردم پیش رسول خوابوندم کنارش،علیرضا مچاله شد تو بغل رسول
رسولم بزور با دست سالمش موهای علیرضا رو نوازش میکرد،دیدم که بازم آروم اشکهاش داره میریزه
مهدی:علیرضا ببین بابا رسول که خوبه،الانم که بغلشی،بخواب بابا هم بخوابه
رسول:علیرضا..اگه.گریه..کنی..من.. بیشتر..درد..میکشما
علیرضا:چشم
رسول سرشو تکیه داد به سر علیرضا و چشم بست
مسکن اثر کرده بود و زود خوابش برد